کتاب نگاشت

یادداشت نویسی در مورد کتاب و بررسی کتاب

آیا تا به حال احساس کرده‌اید که انباشت اطلاعات از گذشته، به جای نیرو بخشیدن به شما، توان تان را می‌گیرد؟ اگر چنین احساسی دارید، کتاب «سودمندی و ناسودمندی تاریخ برای زندگی» نوشتۀ فریدریش نیچه، دقیقاً همان داروی تلخی است که به آن نیاز دارید. نیچه در این کتابِ کوتاه اما پُرشور، پرچم اعتراضی بلند می‌کند علیه عصری که به زعم او دچار «تب تاریخی فرساینده» شده است. او با قلمی تیز و بی‌پروا، این پرسشِ بنیادین را پیش می‌کشد: آیا ما برای زندگی به تاریخ نیاز داریم، یا تاریخ به تدریج دارد زندگی را از ما می‌گیرد؟ پاسخ او قاطعانه و تأمل‌برانگیز است: «فقط تا آنجایی ما در خدمت تاریخ هستیم که تاریخ به زندگی خدمت نماید».

انسانِ حسرت‌زده بر حیوانِ خوشبخت

تصویری که نیچه در آغاز کتاب ترسیم می‌کند، یکی از به‌یادماندنی‌ترین تصاویر فلسفی است: «به رَمَهِ ای که در پیش روی شما می‌چرد بنگرید.» حیوان را می‌بینید که «سر مست لحظه است» و «نه غمگین است و نه افسرده». او هر لحظه را چنان زندگی می‌کند که گویی گذشته و آینده‌ای وجود ندارد. اما انسان «بر احوال خویشتن متحیر می‌ماند و از خود می‌پرسد که چرا قادر به فراموش کردن نیست». انسان می‌گوید «من به یاد می‌آورم» و بر حیوان که بی‌درنگ فراموش می‌کند، حسرت می‌خورد.این حسرت، قیمت سنگین خودآگاهی است. حیوان «غیرتاریخی» زندگی می‌کند، اما انسان - این موجودِ تاریخی - «ثقل شدید و بسیار شدیدتر گذشته را تحمّل می‌کند». گذشته چون کابوسی بر دوش او سنگینی می‌کند، او را به نیرنگ می‌کشاند و دست و پایش را می‌بندد. و اینجاست که معمای اصلی کتاب آشکار می‌شود: انسان نمی‌تواند بدون تاریخ زندگی کند، اما تاریخ بیش از حد، خود به بزرگ‌ترین آفت زندگی تبدیل می‌شود.

سه نوع تاریخ: عظمت، یادوارگی، انتقاد

نیچه برای روشن کردن این مسئله، سه گونۀ تاریخ را از هم متمایز می‌کند که هر کدام اگر به‌جا و به‌اندازه به کار روند، در خدمت زندگی اند، اما اگر افراط شوند، مهلک اند.

تاریخ عظمت از آنِ «انسانِ فعال و قوی» است؛ کسی که درگیر «نبردی عظیم» است و به اسوه نیاز دارد. این تاریخ، زندگی‌نامۀ قهرمانان و بزرگان را پیش روی ما می‌گشاید تا بیاموزیم که عظمت ممکن است. اما خطر آنجاست که به «مجموعه‌ای از معلول‌های فی نفسه» تبدیل شود؛ یعنی ما را به تقلید کورکورانه وادارد، بدون آنکه زمینه‌ها و شرایط واقعی آن عظمت را ببینیم. نیچه هشدار می‌دهد که وقتی «نالایقان و بی‌عملان» بر این نوع تاریخ مسلط شوند، «امپراتورها نابود می‌گردد، شاهزادگان به قتل می‌رسند، جنگها و انقلابها انگیخته می‌شود».

تاریخ یادوارگی از آنِ «روح حرمت‌گذار و حفظ‌کننده» است؛ کسی که با وفاداری و عشق به خاستگاه‌های خود می‌نگرد و آنچه را از گذشته مانده، «با دستان مهربان» مراقبت می‌کند. در این نگاه، «وجود انسان قابل اثبات حتی توجیه‌پذیر است». اما خطر این نوع تاریخ، تقدیس بی‌حساب گذشته است: «همه چیز قدیمی و گذشته... صرفاً با احترام مساوی مورد نظر قرار گیرد» و هر آنچه جدید و زنده است با خشونت طرد شود. آنگاه «انسان شاهد منظرۀ نفرت‌انگیز شهوتِ کور جمع‌آوری می‌گردد».

تاریخ انتقادی اما تیغِ دو لبه‌ست. این تاریخ از آنِ «انسان رنج‌کشیده و محتاج آزادی» است. او برای زندگی کردن، باید قدرت «درهم شکستن و نابود کردن» گذشته را داشته باشد. «هر گذشته‌ای... سزاوار محکوم شدن است، زیرا... همیشه خشونت و ضعف انسانی قویاً به شکل دادن امور انسان کمک کرده‌اند». اما نیچه بلافاصله هشدار می‌دهد که این فرایند «خطرناک» است، زیرا ما خود «نتیجۀ انحرافات، شهوات، خطایا و حتی جنایتهای» نیاکانمان هستیم و نمی‌توانیم کاملاً از آنها برائت بجوییم.

نقد عصر «فرهیختگانِ» بی‌فرهنگبخش اعظم کتاب به نقد تند و گزندۀ عصر مدرن اختصاص دارد. نیچه با عصبانیتی شاعرانه، انسان امروز را به باد انتقاد می‌گیرد: «ما امروزی‌ها هیچ چیز از آن خود نداریم؛ فقط با پرکردن و انباشتن خودمان از دانش، ادیان، فلسفه‌ها، هنرها و رسوم بیگانه، چون دایرةالمعارفی متحرک چیزی می‌شویم». «فرهنگ» آلمانیِ عصر او، از دیدگاه نیچه «صرفاً نوعی شناخت دربارۀ فرهنگ» است، نه خودِ فرهنگِ زنده. این «فرهیختگان» به جای آنکه صاحب شخصیتی نیرومند باشند، «از ضعف شخصیت» رنج می‌برند. آنها برای هر احساسی که می‌کنند، از تاریخ راهنمایی می‌گیرند و می‌پرسند «من در اینجا چگونه باید احساس کنم؟» - و نهایتاً به «هنرپیشه‌ای» تبدیل می‌شوند که نقشی بازی می‌کند.ضعف شخصیت، از نظر نیچه، ریشه در نوعی تربیتِ تاریخی دارد که غرایز را می‌خشکاند. نظام آموزشی مدرن، به جای آنکه «زندگی» ببخشد، جوان را با مفاهیم انتزاعی و معرفتِ غیرمستقیم از اعصار گذشته پر می‌کند. ندای نهفته در این کتاب، ندای اعتراضی است به این نظام: «ابتدا به من زندگی بدهید و من از آن برای شما فرهنگ خواهم ساخت!».

پادزهر: غیرتاریخی و فراتاریخیاما نیچه تنها نقاد نیست؛ او درمان را نیز پیشنهاد می‌کند. دو پادزهر برای «بیماری تاریخی» وجود دارد: «غیرتاریخی» و «فراتاریخی»غیرتاریخی یعنی «هنر و قدرت توانایی در فراموش کردن و محصور کردن خویش به افقی محدود». انسانِ غیرتاریخی، مانند همان حیوانِ آغاز کتاب، می‌تواند لحظاتی را بی‌دغدغۀ گذشته و آینده زندگی کندفراتاریخی یعنی نگاه به آنچه در پسِ تغیرات، پایدار و ابدی است؛ همان که هنر و دین به ما نشان می‌دهند.علمِ محض، از نظر نیچه، دشمن این دو پادزهر است، زیرا «از مرگ معرفت نفرت دارد و می‌خواهد همۀ محدودیت‌های دیدگاه‌های هنر و دین را برطرف سازد و انسان را به درون دریای نامتناهی تغیر بیفکند». اما آیا انسان می‌تواند در آن دریا زندگی کند؟ نیچه پاسخ می‌دهد: «هر دانشی که زندگی را ویران سازد، خود را نیز ویران ساخته است». پس دانش باید در خدمت زندگی باشد، نه برعکس.

درد دل

عاشور حسن زاده عاشور حسن زاده 17 اردیبهشت · عاشور حسن زاده ·


در سالیان متمادی، به واسطهٔ شغلم که در بستری علمی و پژوهشی تعریف می‌شودفضایی که ذاتاً می‌تواند انسانها را به یکدیگر نزدیک کند، به آنها اعتمادبه‌نفس ببخشد، الهامشان دهد و یاریگرشان باشد (محیطی همانند blogix.ir)با انسان‌های بسیاری در ارتباط بوده‌ام. اما در تمام این سال‌ها، دلم فقط می‌خواست یک نویسنده باشم؛ همان کاری که باز سال‌ها انجام می‌دادم. می‌خواستم تجربه‌هایم را که از لا به‌ لای خواندن کتاب‌ها به دست آورده‌ام، در قالبی متفاوت از روزنامه‌ها و نشریات علمی‑پژوهشی، با دوستانم در میان بگذارم. همواره این دغدغه را داشتم که آنها رافارغ از هر پیش‌فرض فکریبه دنیای کتاب وارد کنم، شاید که افق تازه‌ای پیش رویشان گشوده شود. گاه در این راه بسیار موفق بوده‌ام و گاه شکست خورده‌ام. امروز، یکی از مخاطبانم بار دیگر طعم این شکست را به من چشاند... شاید از روی ترس، شاید هم از روی... اما مهم نیست. نباید دیگران را قضاوت کرد. باید درِ تفاهم را گشود.

بیایید قضاوت را کنار بگذاریم. بیایید مطالعه و کتاب را چون پلی از جنس محبت میان خودمان برپا کنیم؛ پلی که بر فراز هر سوءتفاهم و جدایی‌ای کشیده می‌شود و از آن عبور می‌کنیم، نه برای قانع کردن یکدیگر، بلکه برای لذت بردن از هم‌ سفری در این مسیر بی‌پایان دانایی. بیایید این فضا را باغی برای همدلی و همراهی بدانیم. 

 

«کسی که می‌کوشد مرا در بند قدرت مطلق خویش درآورد، خود را در وضعیت جنگی با من قرار داده است»(جان لاک، رسالۀ دوم، فصل سوم، بند ۱۷) اگر لاک در ایران امروز می‌زیست، چه حکمی دربارۀ حق «آمریکا» برای حمله به ایران و حق «ایران» برای دفاع از خود صادر می‌کرد؟ پاسخ، به زبان ساده و بر اساس اصول لاک، این است: لاک «حق حمله» را به هیچ دولتی نمی‌دهد، اما «حق دفاع مشروع» را نه تنها برای ایران، که برای هر ملتی در برابر تجاوز، مطلق، مقدس و بی‌قید و شرط می‌داند.

لاک «وضعیت جنگی» را با «استفاده از زور بدون حق» تعریف می‌کند. او می‌گوید: «زور و تجاوز از جانب هر کسی که باشد، زور و تجاوز است؛ خواه این ستم توسط یک متجاوز انجام شود و خواه توسط کسانی که منصوب به جهت اجرای عدالتند». به عبارت دیگر، آمریکا و اسرائیل نمی‌توانند با استناد به «حقوق بین‌الملل» یا «قانون اساسی خود» به زور خود مشروعیت ببخشند. 

لاک اصل «ابر قدرت مشترک» را شرط خروج از وضعیت طبیعت می‌داند. در نظام بین‌الملل امروز، هیچ «حاکم مشترک زمینی» با اقتدار قضایی الزام‌آور وجود ندارد. از منظر لاک، «نبود یک داور بی‌طرف با قدرت داوری، همۀ انسان‌ها (و به تبع آن، همۀ دولت‌ها) را در وضعیت طبیعت قرار می‌دهد». اما وضعیت طبیعت، به خودی خود، مجوز حمله نیست. لاک قاطعانه می‌گوید وضعیت طبیعت «وضعیت صلح، خیرخواهی و هم‌یاری است، نه جنگ و دشمنی» . صرف «نبود داور» به هیچ کس حق نمی‌دهد که داور خودش شود و به دیگری حمله کند. در منطق لاک، وضعیت جنگی زمانی آغاز می‌شود که یک طرف «طرحی آرام و از پیش تعیین‌شده برای جان دیگری» بریزد.  

لاک «فتح» و «غصب» را هرگز منشأ حق حاکمیت نمی‌داند. او به صراحت می‌گوید: «فاتح ناعادل هرگز بر مغلوب حق حاکمیت ندارد». حمله به ایران بدون مصوبۀ شورای امنیت و بدون ادلۀ قانع‌کننده در دادگاه کیفری بین‌المللی، از دید لاک ناعادلانه است و سکوت جامعۀ جهانی یا حتی ائتلاف چند کشور، آن را عادلانه نمی‌کند. این حملات نه فقط قطعنامه‌های شورای امنیت، که وجدان جمعی بشر را نقض کرده‌اند.

لاک نظریۀ دفاع مشروع را با منطقی سرراست و بی‌پرده بنا می‌کند. او می‌گوید: «بر اساس قانون بنیادین طبیعت، انسان تا آنجا که ممکن است باید حفظ شود، و زمانی که نمی‌توان همه را حفظ کرد، امنیت بی‌گناه بر دیگران مقدم است».در منازعۀ کنونی، رسانه‌های ایران بر «مقاومت» و «دفاع از حریم کشور» تأکید دارند و این جنگ را «سومین جنگ تحمیلی» می‌نامند. از منظر لاک، این ادعا کاملاً مشروع است. «کشتن یک دزد، حتی اگر به من آسیبی نرسانده باشد، عملی مشروع است، زیرا او با استفاده از زور در جایی که هیچ حقی ندارد، خود را در وضعیت جنگی با من قرار داده است». در قیاس با وضعیت امروز، اگر ایران اثبات کند که حملات آمریکا و اسرائیل «زور بدون حق» است، لاک به ایران اجازه می‌دهد نه فقط در برابر حملات موجود، که برای «پیش‌گیری از خطر قریب‌الوقوع» نیز دست به اقدام نظامی بزند. فرماندهان ایرانی با اعلام «دکترین تهاجمی» و هشدار «اگر جنگی آغاز شود، به جنگ منطقه‌ای تبدیل خواهد شد»، در حال اعمال همین منطق لاکی هستند: «اگر محصور شوم و میان جنگ و تسلیم مجبور به انتخاب باشم، هرج‌ومرج کنترل‌شده را انتخاب می‌کنم».

لاک فراتر می‌رود: «حتی در جایی که می‌توان به قانون و قاضی متوسل شد، اما عدالت با وارونه‌نمایی آشکار قانون انکار شود، جز وضعیت جنگی چیزی نمی‌توان تصور کرد». در سپهر سیاست بین‌الملل امروز، که شورای امنیت عملاً فلج شده و دیوان کیفری بین‌المللی تحت فشار قدرت‌های بزرگ است، ایران می‌تواند از منظر لاکی ادعا کند که «متوسل شدن به دادگاه‌های بین‌المللی، راهی به جایی نمی‌برد» و «تنها راهی که باقی می‌ماند، توسل به آسمان است» . این «توسل به آسمان» همان است که لاک آن را حق نهایی ملتی می‌داند که بر روی زمین دادخواهی ندارد.

 

کانال در بله:

https://ble.ir/katabngasht

کانال در ایتا: 

https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht

 

 

 

اگر تا به امروز گمان می‌کردید که آزادی، برابری و حق مالکیت، مفاهیمی طبیعی و همیشه حاضر در تاریخ بشرند، خواندن «رسالۀ دوم دربارۀ دولت» جان لاک شما را شگفت‌زده خواهد کرد. این کتاب که در سال ۱۶۹۰ و در آستانۀ انقلاب انگلستان منتشر شد، بیش از یک متن تاریخی صِرف، سنگ بنای تئوریک جهان مدرن غرب است. جان لاک در این رساله، نه در مقام یک تاریخ‌نگار، بلکه در قامت فیلسوفی خردورز، به کندوکاو در «ریشه، گستره و غایت راستین دولت مدنی» می‌پردازد. او کتاب را نه برای شرح دودستگی‌های سیاسی روزگار خود، بلکه برای همیشه و برای همۀ انسان‌هایی می‌نویسد که خواستار درک این پرسش بنیادین هستند: «چرا ما انسان‌ها، که آزاد و برابر زاده شده‌ایم، زیر بار فرمانروایی دیگری می‌رویم و مرزهای مشروع این فرمانروایی کجاست؟»

لاک پاسخ خود را از وضعیتی آغاز می‌کند که آن را «حاکمیت طبیعت» می‌نامد. برخلاف توماس هابز که وضعیت طبیعی را «جنگ همه علیه همه» می‌دانست، لاک تصویری آرام‌تر و انسانی‌تر ارائه می‌دهد: «تحتِ حاکمیتِ طبیعت، انسان‌ها برای اعمال خود و دخل و تصرف در اموال‌شان دارای آزادی مطلق هستند و تنها قانونِ حاکم بر آنها، قانونِ طبیعت است». این قانون همان «خرد» است که به انسان می‌آموزد هیچ کس حق ندارد به جان، مال، سلامت و آزادی دیگری آسیب بزند. انسان در این وضعیت، هم قاضی است و هم مجری قانون. شاید این وضعیت رؤیایی به نظر برسد، اما لاک با صراحت کمبودهای آن را فاش می‌کند. نبود «قانون تثبیت شده»، نبود «داور بی‌طرف» و نبود «قدرت کافی برای اجرای مجازات»، وضعیت طبیعت را به محیطی ناامن و «سرشار از ترس و خطر دائم» تبدیل می‌کند. و اینجاست که قرارداد اجتماعی لاکی شکل می‌گیرد: انسان‌ها نه از روی ترس از مرگ (چنان که هابز می‌گفت)، بلکه از روی «خرد» و به منظور حفظ بهتر «مالکیت» خود، بخشی از آزادی‌شان را واگذار می‌کنند و وارد جامعۀ مدنی می‌شوند.

واژۀ «مالکیت» در این کتاب، کلیدی‌ترین و در عین حال بحث‌انگیزترین مفهوم است. لاک «مالکیت» را در معنایی بسیار گسترده به کار می‌برد: «جان، آزادی و اموال». اما آنچه کتاب را به متنی زنده و جنجالی تبدیل می‌کند، نظریۀ او دربارۀ مالکیت خصوصی است. او با استدلالی شگفت‌انگیز، ریشۀ مالکیت را در «کار» می‌جوید: هر کس «آن چیز را که از حالت طبیعی خارج کرده، با کار خود درآمیخته... بدین‌ترتیب آن را مال خود ساخته است». در آغاز، این مالکیت محدود بود؛ انسان تنها می‌توانست به اندازۀ نیاز خود بردارد و «پیش از آن که فاسد شود مصرف کند». اما پس از «اختراع پول» (طلا و نقره که فاسد نمی‌شوند)، همۀ محدودیت‌ها از میان رفت. انسان می‌تواند «هر مقدار از مواد فاسد نشدنی را انبار کند» و بدین‌ترتیب، «نابرابری در مالکیت» نه تنها مشروع، بلکه مفید هم می‌شود، زیرا زمین آباد ده برابر زمین بایر محصول می‌دهد. این استدلال، سه قرن بعد، هنوز هم سنگ زیرین اقتصاد سرمایه‌داری و دفاعیه‌ای قوی برای مالکیت خصوصی نامحدود است.

اما آنچه «رسالۀ دوم» را از یک بیانیۀ صرفاً اقتصادی به کتابی زنده و انقلابی بدل می‌کند، دفاع بی‌پروای لاک از «حق مقاومت» در برابر حکومت ستمگر است. لاک به هیچ روی شاهی را با «اختیار ویژه» برای حفظ خیر عمومی مخالف نیست، اما قاطعانه اعلام می‌کند که «سلطنت مطلقه... به راستی با جامعۀ مدنی سازگار نیست». در نظام مطلقه، «سلطان مطلق‌العنان نیز در رابطه با کسانی که تحت اراده و فرمان او هستند، در وضع حاکمیت طبیعت است» و مردمی که داور بی‌طرفی ندارند، وضعی «اسفناک‌تر» از وضعیت طبیعی پیدا می‌کنند. از نظر لاک، «قدرت سیاسی» چیزی نیست جز «قدرتی وکالتی» که مردم به امانت به حاکم سپرده‌اند. اگر حاکم «برخلاف اعتماد مردم» عمل کند و «با تجاوز به جان، مال و آزادی رعایای خویش... وضعیت جنگی را ارمغان آورد»، «به درستی می‌توان در برابر آن مقاومت کرد و با استفاده از زور، آن را از سر راه برداشت». لاک حتی فراتر می‌رود و می‌گوید: «هیچ فرد یا اجتماعی از افراد این قدرت را ندارد که به واسطۀ تحصیل منافع خویش... ارادۀ مطلق و سلطۀ خودسرانۀ خود را بر دیگران تحمیل کند». این جملات، نه در یک جزوۀ انقلابی گمنام، بلکه در قلمِ فیلسوفی می‌آید که خود از نزدیک در توطئه‌های سیاسی علیه چارلز دوم دست داشت و زمانی که خطری او را تهدید می‌کرد، به هلند گریخت. لاک زندگی کرد و نوشت تا ثابت کند «هدف دولت برای خیر بشر است».

برخی لاک را متهم می‌کنند که «سند مالکیت دولت بورژوازی لیبرال را نوشته است». آن‌ها نشان می‌دهند که چگونه «قانون طبیعت» لاک سرشار از ابهامات درونی است: گاهی انسان‌ها چنان خردمند و صلح‌جو توصیف می‌شوند که نیازی به دولت ندارند و گاهی چنان هرج‌ومرج‌گر که دولت تنها راه نجات است. همچنین، جمهوری‌خواهانی دیگر بر این نکته انگشت می‌گذارند که لاک، در عمل، حق رأی را محدود به طبقۀ زمین‌داران می‌کرد و بی‌زمینان را «عضو کامل جامعه» نمی‌دانست. با این حال، همین ابهام‌ها و تضادهاست که «رسالۀ دوم» را به متنی بی‌پایان جذاب تبدیل کرده است. شما در خواندن این کتاب، نه با یک سیستم بسته و جزمی، بلکه با فیلسوفی روبه‌رو هستید که در حال «اندیشیدن» است؛ فیلسوفی که گاه در کشاکش دفاع از مالکیت و گاه در دفاع از آزادی، راه خود را باز می‌کند.

چرا باید این کتاب را خواند؟ زیرا بدون درک جان لاک، درک جهان مدرن غیرممکن است. رد پای «حکومت محدود»، «تفکیک قوا»، «حاکمیت قانون» و «حقوق طبیعی» که امروز بدیهی می‌پنداریم، در این کتاب نهفته است. لاک به ما می‌آموزد که دولت «ارباب» ما نیست؛ دولت «وکیل» ماست. او به ما یادآوری می‌کند که هر قانونی، هر مالیاتی و هر مقرره‌ای، نهایتاً باید به «رضایت مردم» بازگردد، وگرنه «حکومتی جز دزدی و جباریت نیست». لاک قرن‌ها پیش، معمای دیروز و امروز ما را حل کرد: «آزادی، ایمن بودن از تسلط دیگران است، نه هرج و مرج؛ و قانون، تنها ضامن این امنیت است». این کتاب را بخوانید تا بفهمید برای چه چیزی می‌جنگید و از چه چیزی باید محافظت کنید.

 

کانال در بله:

https://ble.ir/katabngasht

کانال در ایتا: 

https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht

 

 

 

«ما تو را تهی خواهیم کرد »

عاشور حسن زاده عاشور حسن زاده 16 اردیبهشت · عاشور حسن زاده ·

«برادر بزرگ تو را زیر نظر دارد»

وینستون اسمیت، کارمند بخش بایگانی وزارت حقیقت، در اتاق محقرش نشسته و در حال نوشتن خاطراتی محرمانه است. او می‌نویسد: «آزادی آن است که بگوییم دو به علاوه‌ی دو می‌شود چهار. اگر همین اندازه آزادی اعطا شود، سایر مشکلات حل خواهد شد.» اقیانوسیه، ابرقدرتی که لندن بخشی از آن است، جایی که تله‌اسکرین‌ها نه تنها تصویر بلکه صدا را هم ضبط می‌کنند و هیچ تاریکی‌ای جز پشت پلک‌های بسته آدمی امن نیست.وینستون سی و نه ساله، در پوششی از چهره‌ای خسته و سرفه‌هایی صبحگاهی، جرمی جاودانه در سر می‌پروراند: جرم اندیشه. او در صفحه‌ی زرد شده‌ی دفتری که از مغازه‌ی سمساری در محله‌ی فقیرنشین لندن خریده، می‌نویسد: «مرگ بر برادر بزرگ.» این کلمات، در جهانی که حزب با شعارهای فریبنده‌اش «جنگ صلح است، آزادی بردگی است، نادانی توانایی است» ذهن مردم را تسخیر کرده، یعنی اعلام جنگ تمام‌عیار.

اورول در کتاب «۱۹۸۴» ساختاری از حکومت ترسیم می‌کند که با چهار وزارتخانه اداره می‌شود: وزارت صلح که جنگ را مدیریت می‌کند، وزارت حقیقت که دروغ را، وزارت عشق که شکنجه را و وزارت وفور که گرسنگی را. جایی که کار وینستون، «دستکاری» گذشته است. او در بخش بایگانی، اخبار دیروز را بازنویسی می‌کند تا با خط مشی امروز حزب هماهنگ شود. جایی که اگر برادر بزرگ پیش‌بینی کند تولید چدن از مرز عبور می‌کند و عملاً کاهش می‌یابد، وینستون باید اعداد را عوض کند. در دیالوگی کوتاه با همکارش سایم، متخصص نیواسپیک (زبان جدید حزب)، سایم با شور و شوقی ترسناک می‌گوید: «هدف نیواسپیک کلاً محدود کردن دامنه‌ی تفکر است... جرم اندیشه به معنای واقعی کلمه امری محال خواهد بود، چون دیگر واژه‌ای برای بیان آن وجود نخواهد داشت.» وینستون در دلش می‌داند که «سایم روزی بخار خواهد شد. زیادی باهوش است.»

«دوستت دارم» در جهانی بی‌عشق

در میان این سردی مطلق، وینستون با زنی جوان روبه‌رو می‌شود که روی کاغذی له کرده نوشته: «دوستت دارم.» جولیا، کارگر بخش پورنوسک  که هرزه‌نگاری را برای کارگران تولید می‌کند  تجسم زنده‌ی عصیان علیه حزب است. او می‌گوید: «همش به خاطر این لعنتی‌یه... فقط از کمر به پایین انقلابی هستم.» رابطه‌ی آن‌ها نه فقط عشق، که یک عمل سیاسی است. در صفحه‌ای از کتاب می‌خوانیم: «هم‌آغوشی‌شان نبرد بود و اوج لذت‌شان پیروزی. با این عمل درواقع مشتی محکم به دهان حزب می‌زدند. دیگر هم‌آغوشی هم سیاسی شده بود.» آن‌ها مخفیگاهی پیدا می‌کنند، اتاقی بالای مغازه‌ی پیرمردی به نام چارینگتون، که یادگارهای دنیای از دست رفته را در ویترینش دارد: مرجانی در بلور، ترانه‌های کودکانه، خاطراتی از «زنگ‌های سن کلمانت» و «پرتقال‌ها و لیموها». جولیا برای اولین بار عطر می‌زند، رژ لب می‌مالد، شکر واقعی می‌آورد. وینستون احساس می‌کند «دنیا دیگر تحمل‌ناپذیر نبود.»

خیانت نهایی

اما پایان، سقوطی است از پیش مقدر. آن‌ها را دستگیر می‌کنند. نه در اتاق بالای مغازه، نه در میان درختان، بلکه درست زمانی که وینستون به آبرایان، عضو کمیته‌ی مرکزی که تصور می‌کرد هم‌دل و هم‌راز اوست، اعتماد کرده است. آبرایان همان کسی است که در مراسم «دو دقیقه‌ای نفرت» نگاهی معنادار به او انداخته بود. حالا در اتاق ۱۰۱ وزارت عشق  جایی که بدترین ترس هر کس در آن سکنی دارد  آبرایان روبروی وینستون می‌نشیند و می‌گوید: «ما تو را درست زمانی که از دفترچه‌ی خاطراتت استفاده کردی دستگیر کردیم... جرم اندیشه نمرده است، و تا زمانی که آن را نکشیم نخواهد مرد.»آبرایان، توضیح می‌دهد: «هرگز دیگر قادر به احساس انسانی معمولی نخواهی بود. همه چیز درونت خواهد مُرد. دیگر هرگز توانایی عشق، یا دوستی، یا لذت زندگی، یا خنده، یا کنجکاوی، یا شجاعت، یا درستی را نخواهی داشت. تو توخالی خواهی شد. ما تو را کاملاً تهی می‌کنیم و بعد تو را با خودمان، با عشق به برادر بزرگ، پر خواهیم کرد.»

اتاق ۱۰۱: بدترین چیز دنیا

اتاق ۱۰۱، جایی که بزرگ‌ترین ترس هر انسان در آن به واقعیت بدل می‌شود. برای وینستون، که از کودکی کابوس موش دیده، جعبه‌ای پر از موش‌های گرسنه را بر صورتش پایین می‌آورند. پیش از آن، جولیا  که «همیشه شاد و سرحال بود، از هیچ کاری شانه خالی نمی‌کرد»  در راهروی زندان به او می‌رسد. او شکسته است. به وینستون می‌گوید: «به آنها بگو هر چه می‌خواهی بکنند... فقط بگذار به جعبه‌ی موش‌ها نرسند.» و وینستون فریاد می‌زند: «روی جولیا پیاده کنید. روی من نه!»عشق شکست می‌خورد. نفسانیات تسلیم می‌شود. وینستون به برادر بزرگ خیانت می‌کند. جولیا را تحویل می‌دهد. سرانجام، در کافه‌ای، دو انسان خرد شده روبروی هم می‌نشینند. وینستون به جولیا نگاه می‌کند و در ذهنش می‌گذرد: «نگاهش کرد و فهمید که دیگر او را دوست ندارد. دیگر به او نیاز هم نداشت.» آن‌ها به حزب بازگشته‌اند. جولیا می‌گوید: «آن‌ها کاری کردند که در اتاق ۱۰۱ انجام می‌دهند. من دیگر از هیچ چیز احساس ندارم.»

کتاب «۱۹۸۴» داستانی درباره‌ی استالینیسم یا فاشیسم به تنهایی نیست؛ روایتی است از میل جاودانه‌ی قدرت به تملک روح انسان. هولناک‌ترین جمله‌ی کتاب شاید در آن نباشد که می‌گوید «برادر بزرگ تو را زیر نظر دارد»، بلکه در این جمله است که وینستون قبل از بازجویی به دیوار وزارت عشق زل زده و می‌خواند: «کسی که چهره‌اش در برابر قدرت گم شود، دیگر گمشده‌ای بیش نیست.» اورول برای ما تصویری از دنیایی می‌سازد که در آن «چهار وزارتخانه، ساختمان‌هایشان سایر بناهای دور و برشان را تحت‌الشعاع قرار داده بودند» و تنها چیزی که از انسانیت باقی می‌ماند، «چند سانتی‌مترمکعب در کاسه‌ی سر» است. وینستون در میانه‌ی کتاب با خود زمزمه می‌کند: «اگر امیدی مانده باشد، در کارگران باید سراغش را گرفت.» اما حزب کارگران را نیز با بت‌وارگی بلیت‌های بخت‌آزمایی و تبلیغات وطن‌پرستانه از پای درآورده است.  کانال در بله: https://ble.ir/katabngasht

«تو زودتر بکش»

عاشور حسن زاده عاشور حسن زاده 16 اردیبهشت · عاشور حسن زاده ·

«اگر کسی آمد که شما را بکشد، شما او را زودتر بکشید.» این جمله‌ای تلمودی است که رونن برگمن، نویسنده و تحلیلگر برجسته نظامی اسرائیل، آن را محور اصلی کتاب پرفروش و جنجالی خود، «تو زودتر بکش: تاریخچه مخفی ترورهای هدفمند اسرائیل» قرار داده است. این جمله نه تنها یک نصیحت مذهبی، بلکه بازتاب‌دهندۀ یک استراتژی امنیتی است که در دی‌ان‌ای رژیم صهیونیستی پیچیده شده است. کتاب برگمن روایتی است خشن، صریح و گاهی ناخوشایند از چگونگی شکل‌گیری و گسترش ماشین ترور در اسرائیل؛ ماشینی که از روزهای ابتدایی تأسیس این رژیم تا به امروز، به یکی از ابزارهای اصلی سیاست خارجی و امنیتی آن تبدیل شده است.

رونن برگمن که در سال ۱۹۷۲ متولد شده و تحصیلاتش را در رشته روابط سیاسی خاورمیانه در دانشگاه تل‌آویو گذرانده، به دلیل دسترسی‌های انحصاری و همکاری نزدیک با مقامات ارشد نظامی و اطلاعاتی اسرائیل، موقعیتی منحصر‌به‌فرد برای نگارش چنین اثری داشته است. او که نویسنده ارشد امور امنیتی در روزنامه یدیعوت اخرونوت است و سابقه همکاری با هاآرتص و نیویورک‌تایمز را در کارنامه دارد، در این کتاب با تکیه بر صدها مصاحبه ضبط شده و هزاران سند محرمانه، پرده از عملیات‌هایی برمی‌دارد که بخش اعظم آن‌ها هرگز در رسانه‌ها منعکس نشده بودند.

آنچه در این کتاب به تصویر کشیده می‌شود، داستان تکامل خشونت‌آمیز نهادهایی چون موساد (سازمان جاسوسی خارجی)، شین‌بت (سرویس امنیت داخلی) و واحد ۸۲۰۰ ارتش اسرائیل است. البته از شایعات هم نباید غافل شد. موساد برای پر آوازه کردن خودش آماده است حتی سوراخ شدن لایه ازن را هم بپذیرد. مانند پذیرفتن زود هنگام شهادت سردار تهرانی مقدم، پدر موشکی ایران. برگمن نشان می‌دهد که چگونه این سازمان‌ها، به بهانه دفاع از امنیت ملی، مرزهای اخلاقی و حقوقی را درنوردیده‌اند. از ترور پلیس‌های بریتانیایی در دوران قیمومیت تا شکار نازی‌ها در اروپای پس از جنگ جهانی دوم، و از قتل‌عام‌های هدفمند علیه رهبران فلسطینی تا ترور دانشمندان هسته‌ای ایران؛ دایره اقدامات این رژیم همواره گسترده‌تر شده است.

یکی از جنبه‌های ترسناک کتاب، توصیف دقیق عملیات‌هایی است که شاید در نگاه اول موفقیت‌آمیز به نظر برسند، اما پیامدهای سیاسی و اخلاقی ویرانگری داشته‌اند. برگمن به عملیات ژانویه ۲۰۱۰ در دبی اشاره می‌کند که در آن ۲۷ مأمور موساد با گذرنامه‌های جعلی و لباس‌های مبدل ورزشی، محمود المبحوح، از فرماندهان حماس را در اتاق هتل ترور کردند. اگرچه این عملیات از نظر نظامی به هدف رسید، اما انتشار فیلم دوربین‌های مداربسته هتل، چهره واقعی تروریسم دولتی اسرائیل را به جهان نشان داد و باعث خشم کشورهای عربی و غربی شد. این حادثه نمادی از رویکرد تهاجمی و بی‌پروای رژیم اسرائیل است که حتی امنیت شهروندان کشورهای اروپایی را نیز برای رسیدن به اهدافش نادیده می‌گیرد.

نویسنده در بخش‌هایی از کتاب، به نقش «قیصریه» یا همان «موساد درون موساد» می‌پردازد؛ واحدی که مأموریت دارد به اهداف با بالاترین ارزش ضربه بزند. طبق روایت برگمن، این سازمان تنها به دنبال ترور فرماندهان نظامی نیست، بلکه ذهن‌های متفکر و تأثیرگذار را نیز هدف قرار می‌دهد. او افشا می‌کند که شش دانشمند هسته‌ای ایران توسط گروه‌های معارضی که برای موساد کار می‌کردند، ترور شدند. این اقدامات که بخشی از «جنگ پنهان اسرائیل در ایران» است، نشان‌دهندۀ عمق دشمنی و توطئه‌گری این رژیم علیه پیشرفت‌های علمی کشورهای منطقه است.

با این حال، برگمن در کتابش تنها به ستایش عملیات‌های اطلاعاتی نمی‌پردازد. او به عنوان یک روزنامه‌نگار تحقیقی، نگاهی انتقادی نیز دارد و از شکست‌ها و عوارض این سیاست می‌گوید. او معتقد است که ترورهای هدفمند، اگرچه ممکن است در کوتاه‌مدت تهدیدی را حذف کنند، اما در بلندمدت منجر به تضعیف راهکارهای سیاسی و تشدید خشونت می‌شوند. برای مثال، قتل ابوجهاد در سال ۱۹۸۸ در تونس، درست زمانی که سازمان آزادی‌بخش فلسطین (فتح) در آستانه پذیرش رسمی اسرائیل بود، یک اشتباه راهبردی بزرگ بود. همچنین، ترور شیخ احمد یاسین، رهبر معنوی حماس، نه تنها این جنبش را تضعیف نکرد، بلکه نقش ایران را در حماس پررنگ‌تر کرد و مقاومت را متحدتر کرد.

اسرائیل در سال‌های اخیر بیش از هر کشور غربی دیگری دست به آدم‌کشی زده است. برگمن در کتابش نقل می‌کند که مقامات موساد معتقدند «اشتباهات گاه و بی‌گاه، اگر هم اثری داشته‌اند، تقویت شهرت موساد به تعرض و بی‌رحمی بوده است؛ که چیز بدی هم نیست وقتی که هدف بازدارندگی اهمیت دارد.» این تفکر مکانیکی و خشن، دقیقاً همان چیزی است که امنیت خاورمیانه را به خطر انداخته و چرخه خشونت را بی‌پایان کرده است.

در نهایت، کتاب «تو زودتر بکش» تصویری از یک رژیم را ارائه می‌دهد که برای بقا، به ترور و جاسوسی متکی شده است. رونن برگمن با روایت جزئیات عملیات‌هایی همچون تلاش برای ساقط کردن هواپیمای یاسر عرفات یا ترور غسان کنفانی، نویسنده فلسطینی، نشان می‌دهد که اخلاق در لغت‌نامه امنیتی اسرائیل معنای چندانی ندارد. او در پایان به این نتیجه می‌رسد که موفقیت‌های عملیاتی و مخفیانه، جایگزین حل مسئله فلسطین نمی‌شود و اسرائیل با وجود تمام زرادخانه‌های اطلاعاتی و تروریستی خود، نمی‌تواند واقعیت تاریخی و حقوق ملت فلسطین را نادیده بگیرد. این کتاب نه تنها یک سند تاریخی از جنایت‌های پنهان، بلکه هشداری است به جهانیان که در برابر بی‌قانونی یک رژیم اشغالگر سکوت نکنند.

 

کانال در بله:

https://ble.ir/katabngasht

کانال در ایتا: 

https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht

 

 

 

عشق در عصر الگوریتم

عاشور حسن زاده عاشور حسن زاده 16 اردیبهشت · عاشور حسن زاده ·

در روزگاری که اپلیکیشن‌های همسریابی با الگوریتمهای پیچیده، «بهترین گزینه» را برای عشق ورزیدن به ما پیشنهاد می‌‌دهند و شبکه‌های اجتماعی، روابط عاطفی را به نمایشی از لایک و کامنت تقلیل داده‌اند، شاید بازگشت به کهن‌ترین متن فلسفی غرب درباره عشق، نه یک تمرین آکادمیک محض، بلکه ضرورتی انکارناپذیر باشد. «ضیافت» افلاطون، این شاهکار بی‌مانند، پس از نزدیک به دو هزار و چهارصد سال، همچنان پرسش‌هایی را پیش روی ما می‌‌گذارد که هیچ الگوریتمی‌ قادر به پاسخگویی به آنها نیست.

نخستین پرسش افلاطون در این کتاب بنیادی‌ترین مسئله است: عشق چیست؟ فدروس در آغاز پاسخ می‌‌دهد که عشق کهن‌ترین خدایان است و انسان را به فداکاری و دلاوری وا می‌دارد. اما سقراط از زبان دیوتیما، کاهنی فرزانه، پرده از حقیقتی شگفت برمی‌دارد: «عشق نه خدا است و نه انسان فانی، بلکه فرشته‌ی بزرگی است و فرشتگان حدّ و واسطی هستند بین خدایان و آدمیان.» عشق در این تعریف، موجودی میانجی است که همواره در حال شدن، در حال جستجو و در حال نیاز به سر می‌برد. این تصویر با تبلیغات امروزی که عشق را کالایی آماده برای مصرف معرفی می‌کنند، فاصله‌ی معناداری دارد. در جامعه‌ای که هر چیزی باید فوری به دست آید، عشق افلاطونی یادآوری می‌کند که طلب و اشتیاق، خود بخشی جدایی‌ناپذیر از حقیقت عشق‌اند.

دومین پرسش مهم، تمایز میان انواع عشق است. پوزانیاس، یکی از میهمانان ضیافت، قاطعانه می‌گوید: «دو نوع عشق وجود دارد: یکی عشق آسمانی و دیگری عشق زمینی‌.» عشق زمینی به زیبایی ظاهری و تن تعلق دارد، زودگذر است و چون «نشاط جوانی گذشت، عشق او نیز زایل می‌شود.» اما عشق آسمانی به روح و فضیلت پیوند خورده و «پابرجاست و زایل و فانی ناشدنی.» این تمایز در عصر ما که تصاویر بازسازی شده و فیلترهای زیبایی به معیار اصلی جذابیت بدل شده‌اند، هشداری جدی است. چند رابطه‌ی امروزی بر پایه‌ی «عشق زمینی» بنا شده‌اند و با نخستین چین و چروک صورت یا کاهش لایکها فرو می‌پاشند؟

اما شاید مهمترین پرسش، غایت نهایی عشق باشد. سقراط از دیوتیما می‌پرسد: هدف نهایی این اشتیاق چیست؟ پاسخ دیوتیما تکان دهنده است: «هدف و غایت عشق عبارت است از به دست آوردن خوبی برای همیشه. از این رو عشق باید خواهانِ ابدیت و جاودانگی باشد.» به عبارت دیگر، آنچه در پس همه‌ی دل بستن‌ها، شیفتگیها و حتی شکستهای عاطفی ما نهفته است، چیزی جز میل سیری‌ناپذیر به جاودانگی نیست. در دنیای امروز، این میل به شکلی بیمارگونه در تلاش برای ذخیره کردن لحظات در اینستاگرام، ثبت هر تجربه در فضای مجازی و ساختن «برند شخصی» جاویدان بروز یافته است. افلاطون اما راهی دیگر نشان می‌دهد: جاودانگیِ حقیقی از دو راه حاصل می‌شود. نخست از راه تناسل جسمانی که در حیوانات نیز دیده می‌شود، و دوم از راه «تناسل روحانی» که خاص انسان است: «اگر بپرسی جان اینان چه می‌آفریند؟ می‌گویم فرزندانی شایسته که سزاوار مقام جان باشند، یعنی دانایی و فرزانگی.»

چهارمین پرسش، چگونگی سیر از عشق جسمانی به عشق روحانی است. دیوتیما «نردبان عشق» را ترسیم می‌کند: از دلبستگی به یک بدن زیبا آغاز می‌کنیم، سپس به عشق به همه‌ی بدنهای زیبا می‌رسیم، آنگاه به زیبایی روح توجه می‌کنیم، سپس زیبایی قوانین و اخلاقیات را درمی‌یابیم، و سرانجام «به میان دریای مؤاج زیبایی می‌رسیم و از عشق بی‌پایان به حکمت و دانش روی می‌آوریم.» این سیر صعودی در روزگاری که زیستن در سطح و دلبستن به نخستین تصویر زیبا به عادت همگانی بدل شده، راهی است برای رستگاری. افلاطون به ما می‌آموزد که عشق واقعی نیازمند عبور از مرحله‌ی اولیه است، نه توقف در آن.

در نهایت، پاسخ به این پرسش که آیا هر عشقی ستودنی است، روشن می‌کند که «هیچ کاری به خودی خود زشت یا زیبا نیست، بلکه هر کاری که به وجه زیبایی انجام گیرد، زیباست.» عشق ورزیدن نیز از این قاعده مستثنی نیست. در جامعه‌ای که هر رابطه‌ای با هر انگیزه‌ای توجیه می‌شود، این جمله‌ی افلاطون قطب‌نمای ارزشمندی است.

«ضیافت» به ما یادآوری می‌کند که عشق حقیقی، سفری است از سطح به عمق، از جسم به روح، از زودگذر به جاودانه. در روزگار الگوریتمها و محتوای زودگذر، شاید بزرگترین شجاعت، شهامت پیمودن این نردبانِ دشوار اما رهای‌یبخش باشد.

کانال در بله:

https://ble.ir/katabngasht

کانال در ایتا: 

https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht

 

 

 

 

تصور کنید در جهانی زندگی می‌کنید که هیچ کس نمی‌داند چرا بعضی کشورها ثروتمند و بعضی فقیرند. دولت‌ها فکر می‌کنند ثروت یعنی انباشتن طلا و نقره در خزانه‌ها، جلوی ورود کالاهای خارجی را با دیوارهای بلند تعرفه می‌گیرند، به صنف‌ها و صنعتگران انحصار می‌دهند، و هر کس بخواهد شغل خود را عوض کند با قوانین سخت مواجه می‌شود. در چنین دنیایی، یک فیلسوف اسکاتلندی به نام آدام اسمیت در سال ۱۷۷۶ کتابی منتشر می‌کند که تمام این تصورات را وارونه می‌کند. نام آن کتاب «تحقیقی در ماهیت و علل ثروت ملل» است؛ کتابی که نه تنها علم اقتصاد را متولد کرد، بلکه جهان را برای همیشه تغییر داد.«ثروت ملل» شاهکاری است که بیش از دو قرن بعد از نگارش، همچنان تازه، چالش‌برانگیز و حیاتی است. اگر تا به حال به این پرسش‌ها فکر کرده‌اید که «چرا بعضی کشورها غنی و بعضی فقیرند؟»، «چرا قیمت کالاها به این شکل تعیین می‌شود؟»، «آیا دولت باید در اقتصاد دخالت کند یا نه؟»، «چرا مزد کارگر در یک کشور بیشتر از کشور دیگر است؟» یا «آیا انحصارها واقعاً به نفع ما هستند؟»، این کتاب پاسخ‌هایی دارد که شگفت‌زده‌تان خواهد کرد.

چه چیزی در این کتاب می‌یابید؟

اسمیت کتاب را با یک مثال ساده اما انفجارآمیز آغاز می‌کندتقسیم کاراو به یک کارخانۀ سنجاق‌سازی کوچک اشاره می‌کند که فقط ده کارگر دارد. این ده نفر، اگر هرکدام جداگانه کار کنند، «بندرت می‌توانند یک سنجاق در روز بسازند». اما وقتی کار میان آنها تقسیم می‌شود (یکی سیم می‌کشد، یکی راست می‌کند، یکی می‌برد، یکی نوک می‌زند و...)، در مجموع «چهل و هشت هزار سنجاق در روز» تولید می‌کنند. این جملۀ ساده، انقلابی در درک ما از تولید و ثروت ایجاد کرد: ثروت از کار می‌آید، نه از طلا و نقره.

در ادامه، اسمیت به ما یاد می‌دهد که ثروت یک کشور نه در خزانۀ آن، بلکه در «محصول سالیانۀ زمین و کار» آن است. او توضیح می‌دهد که هر کالایی سه جزء قیمت داردمزد کارگر، سود سرمایه و اجاره زمینو سپس مهم‌ترین سؤال را مطرح می‌کند: این سه جزء چگونه تعیین می‌شوند؟پاسخ او تماشایی است: بازار، با مکانیسم عرضه و تقاضا، همه چیز را تعیین می‌کند. قیمت «طبیعی» کالاها از مجموع نرخ‌های طبیعی مزد، سود و اجاره به دست می‌آید و قیمت «بازار» در حول آن نوسان می‌کند. اگر عرضه کم باشد، قیمت بالا می‌رود؛ اگر عرضه زیاد باشد، پایین می‌آید. این چنان ساده و بدیهی به نظر می‌رسد که نمی‌توانیم باور کنیم روزی کسی برای اولین بار آن را فرموله کرده است.

ایده‌ای که جهان را تغییر داد: دست نامرئی

اما مهم‌ترین ایدۀ کتاب، جایی است که اسمیت به ما می‌گوید وقتی هر کس نفع شخصی خود را دنبال می‌کند (کاسب می‌خواهد بیشتر بفروشد، کارگر می‌خواهد مزد بالاتری بگیرد، مصرف‌کننده می‌خواهد ارزان‌تر بخرد)، بدون اینکه قصدش را داشته باشد، به نفع کل جامعه عمل می‌کنداو این پدیده را «دست نامرئی» می‌نامد. دولت اگر دخالت نکند، بازار خودش را تنظیم می‌کند. این ایده، پایه‌گذار لیبرالیسم اقتصادی شد و تا امروز محل بحث‌های داغ میان موافقان و مخالفان اقتصاد آزاد است.

اما اسمیت فقط تئوریسین نبود؛ او منتقد تیزبینی هم بود. او با شدت تمام به انحصارها حمله می‌کند: «قیمت انحصاری در هر مورد بالاترین قیمتی است که وجود دارد، در حالی که قیمت رقابت آزاد کمترین قیمت است.» او سیستم مرکانتیلیسم (که ثروت را در طلا و نقره می‌دید) را به سخره می‌گیرد و نشان می‌دهد که ثروت واقعی یعنی توانایی تولید کالاهای مورد نیاز مردم. او از قوانین شاگردی و ممنوعیت مهاجرت کارگران انتقاد می‌کند و می‌گوید این قوانین «نقض آشکار آزادی طبیعی و عدالت است». و جالب اینجاست که بسیاری از این موانع امروز هم به شکل‌های جدید وجود دارند.

کانال در بله:

https://ble.ir/katabngasht

 

 

 

 

 

اقتصاد وهم‌آلود: پول سازه‌ی روان‌شناختی

اگر شما هم از آن دسته خوانندگانی هستید که هر روز با اصطلاحاتی مثل «قیمت دلار»، «بازار سرمایه»، «نوسان‌گیری» و «اعتبار بانکی» بمباران می‌شوید، احتمالاً تا امروز این مفاهیم برایتان مبهم و دست‌نیافتنی بوده‌اند. یووال نوح هراری در کتاب «پول» نه یک درس اقتصاد خشک، بلکه یک «روشن‌گری» تمام‌عیار ارائه می‌کند که برای درک عمیق وضعیت کنونی ایران، حکم چراغ قوه‌ای را دارد در تاریکی مطلق.

گره‌گشایی از معمای «اعتماد»؛ بن‌بستی به نام دلار و طلا

در وضعیت کنونی اقتصاد ایران، شاهد یک پارادوکس هستیم: از یک سو، مقامات رسمی بر لزوم «اعتمادآفرینی» تأکید می‌کنند و از سوی دیگر، مردم به هر قیمتی شده به دنبال «پناهگاه امن» برای سرمایه‌ی خود (عمدتاً دلار، طلا و مسکن) هستند. روزنامه‌ها بارها این دور باطل را توصیف کرده‌اند: «خروج سرمایه از تولید به سمت بازارهای سوداگرانه».هراری با صراحت می‌گوید«پول یک واقعیت مادی نیست؛ پول یک سازه‌ی روان‌شناختی است و فقط در تخیل مشترک ما معنا دارد.»

این جمله برای خواننده‌ی ایرانی کلید طلایی است. هراری به ما یادآوری می‌شود که ارزش اسکناس ریالی شما نه در کاغذ آن، بلکه در «اعتماد جمعی» به دولت و بانک مرکزی است. زمانی که تورم افسارگسیخته می‌شود و روزنامه‌ها مدام از «پایه پولی» و «نقدینگی» می‌نویسند، هراری نشان می‌دهد که این مفاهیم بیرون از ذهن ما وجود ندارند. بحران ریال در ایران، دقیقاً مصداق آن چیزی است که هراری آن را «بحران اعتماد به داستان مشترک» می‌نامد. درک این نکته که پول فقط یک «توافق جمعی» است، توهم «ارزش ذاتی» ارزهای خارجی را از بین می‌برد و وابستگی روانی به دلار را به چالش می‌کشد.

«اعتبار بانکی» در ایران: وقتی تاریخ تکرار می‌شود

یکی از جذاب‌ترین بخش‌های کتاب، روایت «حباب می‌سی‌سی‌پی» در فرانسه قرن هجدهم است. جمعیتی دیوانه‌وار سهام خریدند، بانک مرکزی پول چاپ کرد و ناگهان همه‌چیز فروپاشید. اگر مطبوعات اقتصادی ایران را دنبال کرده باشید، در سال‌های اخیر بارها با عناوینی مشابه مواجه شده‌اید: «حباب در بازار سرمایه ترکید» یا «افزایش بی‌رویه‌ی نقدینگی».هراری مکانیسمی را توضیح می‌دهد که بانک‌ها در ایران نیز از آن استفاده می‌کنند«بانک‌ها اجازه دارند از هر یک دلار نقد، تا ۱۰ دلار وام بدهند و این یعنی ۹۰ درصد پول در حساب‌ها پوشش نقدی ندارد.» این مفهوم که «اعتبار» صرفاً «اعتماد به آینده» است (یعنی شرط‌بندی روی رشد اقتصادی)، در ایران امروز بشدت آسیب دیده است. وقتی رشد اقتصادی پایین است و نگاه مردم به آینده بدبینانه، بانک‌ها با انبوهی از مطالبات معوق و بدون پشتوانه مواجه می‌شوند. 

از «طمع به سود» تا «فاجعه‌ی زیست‌محیطی» و قشر «بی‌مصرف»

یکی از بحث‌برانگیزترین بخش‌های کتاب، افشای چهره‌ی تاریک سرمایه‌داری است. هراری نقد می‌کند که چگونه «طمع» و «رشد بی‌توقف» منجر به فجایعی مثل تجارت برده و استثمار کارگران شد.

این میان‌اندیشی را روی وضعیت ایران تطبیق دهید:

۱فشار بر منابع طبیعی: ایران درگیر بحران آب و آلودگی هواست. بسیاری از تحلیل‌های روزنامه‌ای، «رشد اقتصادیِ بدون برنامه» و اولویت سود کارخانه‌ها بر حفظ محیط زیست را عامل اصلی می‌دانند. هراری هشدار می‌دهد که وقتی رشد به یک «بت» تبدیل شود، هیچ ملاحظه‌ی اخلاقی جلودار آن نیست.
۲پدیده «طبقه‌ی بی‌مصرف» در ایران:یکی از داغ‌ترین مباحث امروز رسانه‌های ایران، «فقر کارآمد» و «گسترش بی‌کاری فارغ‌التحصیلان» است. هراری پیش‌بینی می‌کند که در قرن ۲۱، الگوریتم‌ها و ربات‌ها میلیون‌ها انسان را «بی‌ارزش اقتصادی» می‌کنند. در ایران که معضل بیکاری ساختاری سال‌هاست حل نشده، این هشدار به ما می‌گوید که راه‌حل‌های سنتی ایجاد اشتغال دیگر جواب نمی‌دهد و برای آینده باید به فکر «معنای زندگی بدون شغل» بود.

«بازار آزاد» یا باندهای قدرت؟ نقد ایدئولوژی حاکم

در حالی که برخی جریانات سیاسی در ایران بر «خصوصی‌سازی» و «کاهش دخالت دولت» پافشاری می‌کنند، هراری هشدار می‌دهد که «بازار کاملاً آزاد» خود به تنهایی نمی‌تواند کار کنداو می‌نویسد: «اصلاً چیزی به نام بازاری که فارغ از همه‌ی سوگیری‌های سیاسی باشد وجود ندارد.»این نکته برای اقتصاد ایران حیاتی است. روزنامه‌ها پر است از گزارش‌های «رانت‌خواری»، «شبه‌خصوصی‌سازی» و «باندهای ثروت». هراری به ما می‌آموزد که اگر دولت از صحنه خارج شود، الزاماً بهشت به وجود نمی‌آید، بلکه راه برای انحصارهای جدید و بی‌رحمانه‌ی سرمایه‌داران باز می‌شود. 

 

کانال در بله:

https://ble.ir/katabngasht

کانال در ایتا: 

https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht

 

تأملی بر سیاست پول‌گرایانه در شرایط بحران اقتصادی ایران

میلتون فریدمن، اقتصاددان برجسته قرن بیستم، در نظریه پول‌گرایی خود به این نتیجه رسید که دولت‌ها نباید هیچ‌کاری جز مهار عرضه پول انجام دهند. او معتقد بود مداخلات فعالانه دولت در اقتصاد، به ویژه تلاش برای کاهش بیکاری به زیر نرخ طبیعی از طریق افزایش مخارج یا خلق پول، نه‌تنها بی‌ثمر بلکه مضر است و تنها به تورم دامن می‌زند. امروز و در شرایطی که اقتصاد ایران با تورم افسارگسیخته و سقوط آزاد ریال دست‌وپنجه نرم می‌کند، بازخوانی این آموزه نه یک انتخاب نظری، بلکه یک ضرورت انکارناپذیر است.

بحران کنونی: تورم زاییده خلق پول بی‌ضابطه

وضعیت فعلی اقتصاد ایران به خوبی گواه این مدعاست که دولت‌ها بدترین دشمن پول ملی خود هستندنرخ تورم نقطه‌به‌نقطه در بهمن‌ماه ۱۴۰۴ به ۶۸.۱ درصد رسید و نرخ تورم ماهانه ۹.۴ درصد ثبت شد . قیمت مواد خوراکی بیش از ۱۱۰ درصد نسبت به سال قبل افزایش یافته و نان و غلات ۱۴۲ درصد گران‌تر شده‌اند . ریال ایران در فروردین ۱۴۰۵ به کف تاریخی ۱,۸۰۰,۰۰۰ ریال در برابر دلار سقوط کرد . این ارقام نه از یک شوک بیرونی، که از یک بیماری مزمن ساختاری حکایت دارند: ناتوانی دولت در مهار پایه پولی.بر اساس گزارش‌های موجود، رشد پایه پولی ایران در سال‌های اخیر به شدت افزایش یافته و عرضه پول (M1) تا پایان سال ۲۰۲۵ به ۴۴.۱ میلیارد دلار رسیده است . کسری بودجه مزمن دولت - که در سال ۲۰۲۴ درآمدی معادل ۱۱.۶ درصد تولید ناخالص داخلی و هزینه‌ای معادل ۱۴.۲ درصد داشت - از طریق استقراض از بانک مرکزی و «روشن کردن دستگاه پول‌سازی» تأمین شده است . نتیجه این سیاست، چیزی جز تورم افسارگسیخته نبوده است. این همان نکته‌ای است که فریدمن دهه‌ها پیش هشدار داد: تورم همواره و همه‌جا یک پدیده پولی است.

قاعده فریدمن و الزامات آن برای ایران

فریدمن برای خروج از این چرخه معیوب، قاعده معروف خود را ارائه کرد: بانک مرکزی باید متعهد شود که حجم پول را با نرخی ثابت و از پیش تعیین‌شده (مثلاً ۲ تا ۵ درصد سالانه) افزایش دهد و از هرگونه دخالت سلیقه‌ای و صلاحدیدی در بازار خودداری کند. پیاده‌سازی قاعده فریدمن در ایران نیازمند سه اقدام اساسی است:نخست، استقلال کامل بانک مرکزی. تا زمانی که بانک مرکزی ابزاری در دست دولت برای پوشش کسری بودجه باشد، تورم ریشه‌کن نخواهد شد. بانک مرکزی نباید به هیچ وجه در امور سیاسی دخالت داشته باشد و تصمیم‌گیری درباره نرخ بهره و حجم پول باید فارغ از محدودیت‌های ایدئولوژیک یا نظارت دولتی باشد . دوم، تثبیت یک لنگر اسمی. بانک مرکزی باید به یک هدف کمی و قابل راستی‌آزمایی - مانند نرخ رشد پایه پولی - متعهد شود و در برابر آن پاسخگو باشد. این اقدام می‌تواند عدم اطمینان را کاهش دهد و از پس‌انداز افراطی مردم که ناشی از انتظارات تورمی است، جلوگیری کند .

سوم، توقف سیاست‌های سرکوب مالی. نظام تأمین مالی دولت باید از طریق بازار بدهی‌های شفاف بازسازی شود، نه از طریق چاپ پول. همان‌طور که فریدمن تأکید داشت، تورم همان مالیات‌ستانی بدون تصویب قانون است.

موانع و چالش‌های پیش رو

بدیهی است که اجرای قاعده فریدمن در ایران با موانع جدی روبه‌رو است. تحریم‌های بین‌المللی دسترسی به ذخایر ارزی را محدود کرده و امکان مدیریت بازار را از بانک مرکزی سلب می‌کند. در سال 1404 با تشدید تحریم‌ها و فعال شدن مکانیسم «اسنپ‌بک»، دارایی‌های بانک مرکزی بار دیگر مسدود شد و توان مداخله در بازار ارز از بین رفت. بحران‌های ژئوپلیتیک و جنگ اخیر نیز فشار مضاعفی بر منابع ارزی وارد کرده است. اما این موانع نباید بهانه‌ای برای ادامه وضع موجود باشد. دقیقاً در چنین شرایطی است که قواعد شفاف و قابل پیش‌بینی پولی می‌توانند جایگزین تصمیم‌گیری‌های سلیقه‌ای شوند. قاعده فریدمن دقیقاً برای شرایطی طراحی شده که دولتها در برابر وسوسه مداخله و خلق پول مقاومت کنند.