کتاب نگاشت

یادداشت نویسی در مورد کتاب و بررسی کتاب

آیا تا به حال به این فکر کرده‌اید که قدرتمندترین فرد یک جامعه، در واقع تنهاترین و بدبخت‌ترین فرد آن است؟ تصور کنید تمام خواسته‌هایتان بی‌درنگ برآورده می‌شود، اما هیچ‌کس را ندارید که بی‌ترس به چشمانتان نگاه کند. بهترین غذاها پیش روی شماست، اما اشتهای خود را از دست داده‌اید. همه از شما تمجید می‌کنند، اما می‌دانید که در دل به شما نفرین می‌گویند. این تصویر شگفت‌انگیز و تراژیک، هسته اصلی کتاب «روانشناسی استبداد» (هیرون یا مبحث استبداد) نوشته لئو اشتراوس، یکی از برجسته‌ترین فیلسوفان سیاسی قرن بیستم است. این کتاب نه یک اثر خشک دانشگاهی، بلکه گفت‌وگویی زنده، چالش‌برانگیز و هولناک درباره ماهیت قدرت، لذت، فضیلت و سرشت انسان است که هر صفحه آن شما را وادار به توقف و تفکر می‌کند.

اشتراوس در این اثر، به تفسیر دیالوگ کوتاه اما شگفت‌انگیز گزنفون (شاگرد سقراط) می‌پردازد که در آن هیرون، یک مستبد یونانی، با سیمونید، شاعری حکیم و مال‌دوست، رو در رو می‌شود. آنچه در ظاهر گفت‌وگویی ساده درباره لذت‌های خوردن و عشق‌بازی به نظر می‌رسد، به تدریج به عمیق‌ترین پرسش‌های فلسفی تبدیل می‌شود: آیا زندگی سیاسی (تلاش برای قدرت و محبوبیت) بر زندگی فلسفی (تلاش برای حقیقت و فضیلت) برتری دارد؟ آیا می‌توان هم مستبد بود و هم خوشبخت؟ آیا قانون همیشه عادلانه‌تر از اراده یک حاکم داناست؟ و مهم‌تر از همه، «انسان چگونه باید زندگی کند؟»

نقطه قوت این کتاب، روش منحصر‌به‌فرد اشتراوس در خوانش متون کلاسیک است. او با دقتی شگفت‌انگیز، به تک‌تک واژه‌ها، سکوت‌ها و تغییرات لحن شخصیت‌ها توجه می‌کند. او نشان می‌دهد که گزنفون حقیقت را در لابه‌لای مکالمه پنهان کرده است: جایی که سیمونید سکوت می‌کند، گویاترین حرف را می‌زند، و جایی که هیرون اعتراف می‌کند «استبداد بدترین حکومت است، چون حتی نمی‌توان آن را از سر خود واکرد»، آنجاست که چهره واقعی قدرت عریان می‌شود. خواندن این کتاب مانند تماشای یک بازی شطرنج نفس‌گیر میان دو استاد است که هر حرکت آنها، لایه جدیدی از حقیقت را آشکار می‌کند.

اما شاید جذاب‌ترین بخش کتاب، افزودن یادداشت بلندی از الکساندر کوژف، فیلسوف روسی و استاد بزرگ هگل، باشد که در پاسخ به اشتراوس نوشته شده است. این دوئل فکری میان دو فیلسوف بزرگ قرن بیستم درباره امکان یا امتناع «استبداد خیرخواهانه»، خود به اندازه متن اصلی هیجان‌انگیز است. کوژف با جسارت از توصیه‌های سیمونید دفاع می‌کند و نشان می‌دهد که بسیاری از آنها در جهان مدرن محقق شده‌اند، در حالی که اشتراوس با احتیاطی سقراطی، هشدار می‌دهد که فضیلت بدون آزادی و قانون، به سرنوشت هیرون دچار می‌شود.

اگر از خواندن کتاب‌هایی که صرفاً اطلاعات می‌دهند خسته شده‌اید و به دنبال اثری هستید که شما را به چالش بکشد، قضاوت‌هایتان را به هم بریزد و ماه‌ها در ذهنتان بماند، «روانشناسی استبداد» انتخابی بی‌نظیر است. 

 

در جستجوی حقیقتی که زندان است

عاشور حسن زاده عاشور حسن زاده 14 خرداد 00:49 · عاشور حسن زاده ·

آیا تا به حال به این فکر کردهاید که روانپزشکی که امروز به شما تشخیص «اختلال» می‌دهد، چه نسبتی با زندانبان قرن هجدهمی دارد؟ یا اینکه چرا در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که همه چیز درباره «جنسیت» سخن می‌گوید، اما هیچکس واقعاً از آن حرف نمی‌زند؟ میشل فوکو، فیلسوف شورشی فرانسوی، پاسخ شگفت‌انگیزی به این پرسشها دارد: آنچه ما «حقیقت» و «دانش» می‌نامیم، هرگز خنثی و بی‌طرف نبوده است. دانش، زنجیر دیگری است به نام قدرت.

کتاب «دانش و قدرت» نه یک اثر فلسفی خشک و دشوار، بلکه نقشه‌ای خواندنی برای ورود به جهان پرالتهاب اندیشه‌های فوکوست. این کتاب با این جمله والتر لیمن آغاز می‌شود: «وقتی ما همه یک نوع می‌اندیشیم، هیچ یک از ما نمی‌اندیشد.» و این دقیقاً همان جایی است که فوکو ایستاده است: در برابر اندیشه‌ی یکسان، در برابر حقیقتهای مسلم گرفته شده‌ای که نفس کشیدن را از ما گرفته‌اند.

فوکو در کتاب تاریخ دیوانگی خود، سفری شگفت‌انگیز را روایت می‌کند: در دوران رنسانس، دیوانگان را سوار بر کشتی می‌کردند تا در مسیر رودخانه‌ها به جستجوی فرزانگی بروند. آنها بخشی از جامعه بودند، هرچند در حاشیه. اما با ظهور «عصر خرد» (عصر کلاسیک) ناگهان همه چیز تغییر کرد. به دستور پادشاه فرانسه در سال ۱۶۵۶، بیمارستان عمومی تأسیس شد و دیوانگان، تهیدستان، تبهکاران و گدایان همگی در یک جا محبوس شدند. چرا؟ چون جامعه‌ای که خود را «خردمند» می‌خواند، دیگر تاب تحمل «دیگری» را نداشت.

اما فوکو نمی‌ایستد. او قلم خود را تیزتر می‌کند و نشان می‌دهد که روشنفکران «انسان دوست» قرن نوزدهمی (توک و پینل) که دیوانگان را از زنجیر رها کردند، در واقع زنجیرهای ظریفتری بر روان آنها انداختند. به قلم فوکو: «دیگر جسم آدمی در معرض شکنجه‌های طاقت‌فرسا قرار نمی‌گیرد، بلکه هدف اصلی کیفرشناسی جدید روان آدمی است.» و این همان هشدار دهشتناک فوکوست: زندان بزرگ عصر کلاسیک، اکنون در درون وجدان ما بازسازی شده است.

یکی از جنجالی‌ترین اعلامیه‌های فوکو در کتاب «واژه‌ها و چیزها» این است: «انسان، موجودی است که از دیدگاه معرفت شناسانه، خاستگاه تاریخی او به دورانی نسبتاً نزدیک، یعنی دوران معاصر، بازمی‌گردد.» بله، درست خواندید. «انسان» به معنایی که ما امروز به کار می‌بریم (فاعلی آزاد، خودآگاه و مرکز جهان)، اختراعی است تاریخی و تا پیش از قرن هجدهم وجود نداشت! فوکو حتی فراتر می‌رود و اعلام می‌کند که «دوران انسان به سر آمده است» و مرگ انسان، نویدبخش ظهور فرانسان نیچه‌ای خواهد بود. این اعلامیه در محافل روشنفکری چنان شوکی ایجاد کرد که شهرت فوکو را از سارتر نیز فراتر برد.

اما چرا؟ چون فوکو نشان می‌دهد که انسان مدرن گرفتار یک توهم اساسی است: او خود را فاعل شناسایی (سوژه) می‌پندارد، در حالی که همزمان موضوع شناسایی (ابژه) است. او فرمانروایی است در بند. زیست‌شناسی، اقتصاد و زبانشناسی، سه زنجیر نامرئیای هستند که او را به کران‌مندی و محدودیت محکوم می‌کنند. ما فکر می‌کنیم زبان را به کار می‌گیریم، اما این زبان و قواعد نانوشته‌اش هستند که ما را می‌سازند.

فوکو در شاهکار دیگرش، «مراقبت و مجازات»، صحنه‌ای وحشتناک را پیش روی ما می‌گذارد: شکنجه و اعدام علنی رابرت فرانسوا دامیین در سال ۱۷۵۷. بدن او تکه‌تکه می‌شود و جمعیت نظاره گر است. هشتاد سال بعد، زندان مدرن با برنامه های منظم و مجازاتهای انسانی جایگزین این صحنه شده است. ظاهراً این «پیشرفت» است. اما فوکو با واژگونی این تصور می‌گوید: «روش دوم، برخلاف ظاهر آرام و انسانی آن، هراس آورتر و در عمق خشن‌تر از روش نخست است.»

چرا؟ چون قدرت مدرن از اعمال خشونت مستقیم بر بدن، به سمت «میکروفیزیک قدرت» حرکت کرده است. پاناپتیکون بنتام (زندان مدور با برج دیدبانی در وسط) نه فقط الگوی زندانها، که الگوی مدارس، بیمارستانها، کارخانه ها و حتی ادارات مدرن شده است. ما همه در سلولهایی نشسته‌ایم که از برج دیدبانی قدرت دائماً تحت نظارتیم، بدون اینکه بدانیم کی و کجا نگاهمان می‌کنند. و این نظارت، ما را به «سوژه هایی مطیع و سودآور» تبدیل کرده است.

فوکو در آخرین ضربه خود به خودپسندی مدرنیته، نظریۀ فروید و مارکوزه درباره «سرکوب جنسی» را واژگون می‌کند. او با شواهدی تاریخی نشان می‌دهد که قرن ویکتوریایی که به پنهان‌کاری و ریاکاری جنسی معروف است، در واقع دوره انفجار گفتمانها درباره جنسیت بود. در این دوره بود که هم‌جنس‌گرایی، خودارضایی و انحرافات جنسی «کشف» و طبقه‌بندی و وارد ادبیات پزشکی و روانپزشکی شدند. فوکو می‌گوید: «جنسیت نه تنها سرکوب نشده، بلکه به‌طور فزایندهای موجب انفجار گفتمانهای گوناگون گردیده است.» قدرت مدرن نیاز دارد که شما از «حقیقت» جنسی خود بگویید، اعتراف کنید، و این اعتراف را به دست کارشناس (روانکاو، پزشک، مربی) بسپارید تا او آن را تفسیر کند. این‌گونه است که شما تبدیل به «سوژه جنسی» می‌شوید و دیگری (متخصص) تبدیل به «استاد حقیقت‌یاب» می‌گردد.

 

کانال در بله:

https://ble.ir/katabngasht

کانال در ایتا: 

https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht

 

 

 

فلسفه‌ای به رنگ لاجورد

عاشور حسن زاده عاشور حسن زاده 9 خرداد · عاشور حسن زاده ·

شاید برای شما هم پیش آمده باشد که در هیاهوی زندگی روزمره، با این پرسش روبهرو شوید: «آیا می‌توان در جهان مدرن، در این عصر راززدایی شده و پر از تکنولوژی و سیاست و اقتصاد، همچنان دل به معنویت بست؟» آیا جایی برای «حیرت» و «طمأنینه» و «سبکبالی» در این همه سنگینی و شتاب باقی مانده است؟ سروش دباغ، فیلسوف و پژوهشگر نام‌آشنای اخلاق و دین، در کتاب «فلسفه  لاجوردی سپهری» به این پرسش بنیادین پاسخی شاعرانه و در عین حال عمیقاً فلسفی می‌دهد: آری، اما نه از طریق بازگشت به عرفان سنتی و مناسک خشک فقهی، بلکه از طریق «بازخوانی انتقادی» میراث عرفانی و زیستن در «هیچستان» و «آبی‌رنگی» که سهراب سپهری برای ما به یادگار گذاشته است.

این کتاب، مجموعه‌ای از جستارها و گفتگوهایی است که در آنها سهراب سپهری نه به عنوان شاعری نازک‌اندیش و گوشه‌گیر، که به عنوان «سالکی مدرن» معرفی می‌شود؛ کسی که با «فلسفه  لاجوردی» خود، از دوگانگی سوژه و ابژه و تار و پود مفاهیم خشک فلسفی عبور می‌کند و به مواجهه‌ای پیشامفهومی و بی‌واسطه با هستی دست می‌یابد. دباغ با بهره‌گیری از مفاهیمی چون «مرگ‌آگاهی» به جای «مرگ‌اندیشی»، «بی‌خودی» به جای «باخودی»، و «ایمان از سر طمأنینه» به جای ایمان شورمندانه، تصویری از سلوک معنوی در جهان امروز ترسیم می‌کند که نه تنها با خرد و عقلانیت جدید سر ناسازگاری ندارد، بلکه می‌تواند درمانی برای خودشیفتگی، اضطراب و بیگانگی انسان معاصر باشد.

از «فلسفه  لاجوردی» تا «آبیِ» بیکران

عنوان کتاب برگرفته از شعری از سپهری در دفتر «ما هیچ، ما نگاه» است: «روزی که دانش لب آب زندگی می‌کرد / انسان در تنبلی لطیف یک مرتع / با فلسفه‌های  لاجوردی خوش بود». دباغ در جستاری با همین نام، به واکاوی این «فلسفه لاجوردی» می‌پردازد: فلسفه‌ای که نه از سنخ معرفت گزاره‌ای است و نه معرفت مهارتی، بلکه «دانشی پیشامفهومی» و «پیشاتصدیقی» است؛ همان دانشی که در کودکی و در روزگار «انسان در متن عناصر» جاری بود. سپهری در «اطاق آبی» خود می‌نویسد: «اطاق آبی خالی بود مثل روان تائوئیست. می شد در آن به آرامش در تهی رسید... آبی آشنا بود. من کنار کویر بودم و بالای سرم آبی فراوان بود». این «تهی» به مثابه «هیچستان» عرفانی سپهری، نه به معنای پوچی و نیستی، که به معنای گشودگی به سوی بیكرانگی و رهایی از قید و بند اضداد و اعداد است.

خواننده در این کتاب با مفاهیمی آشنا می‌شود که او را از سطح شعر به عمق سلوک معنوی سپهری می‌برد. از «غربت و حیرت» در عشق اگزیستانسیل: «صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید» تا «مرگ در ذهن اقاقی» که پایان کبوتر نیست؛ از «غم سبز» به مثابه پذیرش وجه تراژیک هستی تا «تهی شدگی» و «آرامش سرد» ویتگنشتاینی که در آن سالک با طمأنینه، اما نه با سستی، رو به سوی لایتناهی می‌آورد.

سپهری و شریعتی: دو کویرنورد

یکی از جذابترین بخشهای کتاب، بازخوانی تطبیقی «کویریات» علی شریعتی با هشت کتاب سپهری است. دباغ با ظرافت نشان می‌دهد که چگونه دو شخصیت به ظاهر متضاد فرهنگ معاصر ایران  یکی عارفِ بریده از سیاست و دیگری روشنفکر انقلابی  در ژرفای هستی با هم ملاقات می‌کنند. هر دو از «تنهایی»، «عشق» و «هبوط در کویر» سخن می‌گویند؛ هر دو «هستی ترس انگیز» را تجربه می‌کنند و هر دو دغدغه «مواجهه با بیكرانگی» دارند. اما تفاوت در این است که شریعتی در «فضای سایه‌رنگ» و حیرت و عصیان متوقف می‌ماند، در حالی که سپهری از آن عبور می‌کند و به «روشنی» و «نورخواری» می‌رسد: «و فکر کن که چه تنهاست / اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد». کویر شریعتی هرگز از «آرامش سرد» فراتر نمی‌رود، اما کویر سپهری سرشار از «طراوت تکرار» و «آواز آبها» است.

آیا این کتاب برای من است؟

اگر از آن دسته خوانندگانی هستید که شعر سپهری را دوست دارید، اما تنها در سطح زیبایی‌شناسی و صور خیال با آن برخورد کرده‌اید، این کتاب را یکبار دیگر باز می‌کند. اگر فیلسوفان اگزیستانس، هایدگر، ویتگنشتاین و یونگ را دنبال می‌کنید و می‌خواهید ببینید که چگونه مفاهیم آنان در شعر و عرفان ایرانی بازتاب یافته است، این کتاب سرشار از شگفتی است. و اگر صرفاً جستجوگر «معنایی برای زیستن» در این روزگارِ پُر از «چراغهای تاریک رابطه» هستید، این کتاب چشم اندازی روشن پیش رویتان می‌گشاید: «پشت هیچستان رگهای هوا، پر قاصدهایی است که خبر می‌آرند، از گل واشده‌ی دورترین بوته‌ی خاک».

سروش دباغ در این کتاب نشان می‌دهد که سهراب سپهری فقط یک شاعر خوش آهنگ و نقاش طبیعت نیست، بلکه «سالکی مدرن» است که پیش از ما راه «بی‌خودیِ مثبت»، «مرگ‌آگاهی»، «عشق اگزیستانسیل» و «فلسفه  لاجوردی» را پیموده و میراثی ماندگار برای «آشتی با جهان راززدایی شده» بر جای نهاده است. خواندن این کتاب را به همه کسانی که دلتنگ «طراوت تکرار» و «سمت خیال دوست» هستند، با تمام وجود توصیه می‌کنم.

 

کانال در بله:

https://ble.ir/katabngasht

کانال در ایتا: 

https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht

 

 

 

تصور کنید کشوری که دهه‌ها درگیر سیاستهای اقتصادی است، مدام از خصوصی‌سازی و کوچک‌سازی دولت سخن می‌گوید، اما هر بار این تلاش‌ها به نتیجه نمی‌رسد. شاید ایرانِ امروز را تصور می‌کنید. اما نه، این توصیف ایرانِ ۱۳۴۰ است، زمانی که علی‌اکبر داور، وزیر دارایی رضاشاه، با قاطعیت می‌گفت: «به عقیده من در حالت فعلی مملکت، جز دولت هیچ قوه‌ای قادر به رفع بحران نیست». این جمله که در کتاب «اقتصاد و دولت در ایران» آمده، کلید فهم معمایی است که موسی غنی‌نژاد، نویسنده، بیش از دو دهه برای حل آن تلاش کرده است. این کتاب، پژوهشی است درباره ریشه‌ها و علل تداوم اقتصاد دولتی در ایران. اما بر خلاف انبوه آثار مشابه که با رویکرد ماتریالیستی و مارکسیستی به تحلیل تاریخ اقتصادی ایران پرداخته‌اند، غنی‌نژاد از زاویه‌ای دیگر به مسئله نگاه می‌کند. او معتقد است که «بزرگترین اشکال رویکرد ماتریالیستی به تاریخ، غفلت از ویژگی مهم وضعیت زندگی انسانی» یعنی نقش تعیین‌کننده اندیشه‌ها و ایدئولوژی‌هاست.

نویسنده نشان می‌دهد که چگونه نظریه‌های رایجی مانند «استبداد ایرانی» کاتوزیان یا تحلیل‌های احمد اشرف از موانع سرمایه‌داری در ایران، هرچند ارزشمند، اما نمی‌توانند پرسش‌های اساسی را پاسخ دهند. مثلاً اگر همه چیز به منافع مادی بازمی‌گشت، چرا بازاریان و اصناف که در دهه ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ منافع عظیمی به دست آورده بودند، به انقلاب اسلامی پیوستند؟ غنی‌نژاد پاسخ را در غفلت از «انگیزه‌های غیر مادی (فکری، ایدئولوژیک)» جستجو می‌کند. 

کتاب با روایتی جذاب از نخستین جرقه‌های تجددخواهی آغاز می‌شود. از عباس میرزا که پس از شکست از روسیه، درمی‌یابد مشکل فقط نظامی نیست، تا میرزا ملکم خان که در نیم قرن پیش از مشروطه، با زبانی ساده رابطه ضروری میان اقتصاد و سیاست را شرح می‌دهد. خواندن توصیه‌های ملکم خان در «رساله اصول ترقی» - که «اساس آبادی دنیا» را در «امنیت جانی و مالی» می‌داند - برای ما ایرانیانِ قرن بعد، هم جذاب است و هم تأمل‌برانگیز. غنی‌نژاد با دقت نشان می‌دهد که چگونه تندروی‌های گروه‌های افراطی در مجلس اول مشروطه، مانند «اجتماعیون عامیون» که با خشونت و ترور، رعب و وحشت ایجاد می‌کردند، زمینه‌ساز استبداد صغیر شد. او به نقل از احتشام‌السلطنه می‌نویسد که اگر مجلس به دست خود مردم بسته می‌شد، «تا یک قرن دیگر هیچ کس و هیچ قدرتی جرأت نمی‌کرد نام رژیم مشروطه را در ایران بر زبان بیاورد» 

نقطه عطف کتاب، فصل پنجم آن است با عنوان «دهه ۱۳۲۰ و گسترش روشنفکری چپ». در این بخش، غنی‌نژاد نشان می‌دهد که چگونه مارکسیست‌های ایرانی، ابتدا در لباس حزب توده و سپس در قالب جریان «نیروی سوم» به رهبری خلیل ملکی، ایدئولوژی «ناسیونال سوسیالیسم ایرانی» را شکل دادند. ایدئولوژیای که بر اساس آن، ایران باید راه سومی را می‌پیمود: نه سرمایه‌داری غربی و نه کمونیسم شوروی، بلکه نوعی اقتصاد دولتی با هویت ایرانی. ملکی در نامه‌ای به مصدق صراحتاً می‌گوید: «من آنچه را از مارکس قابل قبول است ... مورد بحث قرار داده‌ام و آنچه را با شرایط امروز و اوضاع و احوال ایران منطبق نیست... به بحث و نقد گذاشته‌ام» . اما همین «سوسیالیسم ایرانی» بود که بعدها، با تغییر شکلی از حزب توده به جبهه ملی و سپس به برنامه‌های «انقلاب سفید» شاه، بر اقتصاد ایران مسلط شد.

نویسنده ما را از دوره رضاشاه و وزیرانی مانند علی اکبر داور که عملاً اتاتیسم را در ایران پیاده کردند، به دهه ۱۳۴۰ و برنامه‌های عمرانی می‌برد. غنی‌نژاد با ارائه آمارهای دقیق، نشان می‌دهد که برنامه‌های سوم و چهارم (۱۳۴۱ تا ۱۳۵۱) چگونه با نرخ رشد ۱۱ درصدی و تورم ۲٫۴ درصدی، دوران طلایی اقتصاد ایران را رقم زدند. اما او تأکید می‌کند که موفقیت اقتصادی، شاه را به توهم رسیدن به «تمدن بزرگ» دچار کرد و انبساط بی‌رویه پولی و دخالت دولت در همه عرصه‌های اقتصادی، نهایتاً به انفجار سیاسی انجامید.

نکته جالب و شگفت‌انگیز کتاب، نشان دادن اشتراکات فکری میان رژیم شاه و مخالفانش است. نویسنده از زبان آل‌احمد، مصطفی رحیمی و احسان نراقی نشان می‌دهد که آنها نیز مانند تئوریسین‌های حزب رستاخیز، از «غرب‌زدگی»، «امپریالیسم» و «بازگشت به خویشتن» می‌گفتند و راه سومی را جستجو می‌کردند. این اشتراک نظر شگفت‌انگیز، نشان می‌دهد که مشکل ما نه در افراد، بلکه در گره فکری مشترکی است که دهه‌ها بر اندیشه سیاسی و اقتصادی ما سایه انداخته است.

کتاب «اقتصاد و دولت در ایران» پاسخی است به این پرسش که چرا با وجود تجربه شکست‌خورده اقتصاد دولتی در شوروی و کشورهای بلوک شرق، هنوز در ایران باور به «راه سومی» که نه اقتصاد بازار باشد و نه اقتصاد دولتی، ریشه دوانده است. غنی‌نژاد با قاطعیت نتیجه می‌گیرد: «مادام که اذهان از این تفکرات نادرست و ریشه‌دار پاک نشود، تغییر قوانین و مقررات نیز بی‌ثمر خواهد بود. راه رهایی، رجوع به اندیشۀ اقتصادی حقیقی و اعتماد به توانایی شهروندان در ادارۀ زندگی اقتصادی خویشتن است، نه جستجوی سراب «راه سوم». غنی‌نژاد نشان می‌دهد که مشکل اصلی، نبود منابع یا تکنولوژی نبوده، بلکه اسارت در چارچوب فکری معیوبی بوده که هنوز نتوانسته‌ایم از آن رها شویم. با خواندن این کتاب، نه تنها تاریخ اقتصادی ایران را می‌فهمید، بلکه راز ماندگاری راه‌حل‌های شکست‌خورده را نیز کشف خواهید کرد.

 https://civilica.com/note/22507/ 

کانال در بله:

https://ble.ir/katabngasht

کانال در ایتا: 

https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht