درد دل
17 اردیبهشت · · خواندن 1 دقیقه
در سالیان متمادی، به واسطهٔ شغلم که در بستری علمی و پژوهشی تعریف میشود—فضایی که ذاتاً میتواند انسانها را به یکدیگر نزدیک کند، به آنها اعتمادبهنفس ببخشد، الهامشان دهد و یاریگرشان باشد (محیطی همانند blogix.ir)—با انسانهای بسیاری در ارتباط بودهام. اما در تمام این سالها، دلم فقط میخواست یک نویسنده باشم؛ همان کاری که باز سالها انجام میدادم. میخواستم تجربههایم را که از لا به لای خواندن کتابها به دست آوردهام، در قالبی متفاوت از روزنامهها و نشریات علمی‑پژوهشی، با دوستانم در میان بگذارم. همواره این دغدغه را داشتم که آنها را—فارغ از هر پیشفرض فکری—به دنیای کتاب وارد کنم، شاید که افق تازهای پیش رویشان گشوده شود. گاه در این راه بسیار موفق بودهام و گاه شکست خوردهام. امروز، یکی از مخاطبانم بار دیگر طعم این شکست را به من چشاند... شاید از روی ترس، شاید هم از روی... اما مهم نیست. نباید دیگران را قضاوت کرد. باید درِ تفاهم را گشود.
بیایید قضاوت را کنار بگذاریم. بیایید مطالعه و کتاب را چون پلی از جنس محبت میان خودمان برپا کنیم؛ پلی که بر فراز هر سوءتفاهم و جداییای کشیده میشود و از آن عبور میکنیم، نه برای قانع کردن یکدیگر، بلکه برای لذت بردن از هم سفری در این مسیر بیپایان دانایی. بیایید این فضا را باغی برای همدلی و همراهی بدانیم.