کتاب نگاشت

یادداشت نویسی در مورد کتاب و بررسی کتاب

آیا تا به حال به این فکر کرده‌اید که قدرتمندترین فرد یک جامعه، در واقع تنهاترین و بدبخت‌ترین فرد آن است؟ تصور کنید تمام خواسته‌هایتان بی‌درنگ برآورده می‌شود، اما هیچ‌کس را ندارید که بی‌ترس به چشمانتان نگاه کند. بهترین غذاها پیش روی شماست، اما اشتهای خود را از دست داده‌اید. همه از شما تمجید می‌کنند، اما می‌دانید که در دل به شما نفرین می‌گویند. این تصویر شگفت‌انگیز و تراژیک، هسته اصلی کتاب «روانشناسی استبداد» (هیرون یا مبحث استبداد) نوشته لئو اشتراوس، یکی از برجسته‌ترین فیلسوفان سیاسی قرن بیستم است. این کتاب نه یک اثر خشک دانشگاهی، بلکه گفت‌وگویی زنده، چالش‌برانگیز و هولناک درباره ماهیت قدرت، لذت، فضیلت و سرشت انسان است که هر صفحه آن شما را وادار به توقف و تفکر می‌کند.

اشتراوس در این اثر، به تفسیر دیالوگ کوتاه اما شگفت‌انگیز گزنفون (شاگرد سقراط) می‌پردازد که در آن هیرون، یک مستبد یونانی، با سیمونید، شاعری حکیم و مال‌دوست، رو در رو می‌شود. آنچه در ظاهر گفت‌وگویی ساده درباره لذت‌های خوردن و عشق‌بازی به نظر می‌رسد، به تدریج به عمیق‌ترین پرسش‌های فلسفی تبدیل می‌شود: آیا زندگی سیاسی (تلاش برای قدرت و محبوبیت) بر زندگی فلسفی (تلاش برای حقیقت و فضیلت) برتری دارد؟ آیا می‌توان هم مستبد بود و هم خوشبخت؟ آیا قانون همیشه عادلانه‌تر از اراده یک حاکم داناست؟ و مهم‌تر از همه، «انسان چگونه باید زندگی کند؟»

نقطه قوت این کتاب، روش منحصر‌به‌فرد اشتراوس در خوانش متون کلاسیک است. او با دقتی شگفت‌انگیز، به تک‌تک واژه‌ها، سکوت‌ها و تغییرات لحن شخصیت‌ها توجه می‌کند. او نشان می‌دهد که گزنفون حقیقت را در لابه‌لای مکالمه پنهان کرده است: جایی که سیمونید سکوت می‌کند، گویاترین حرف را می‌زند، و جایی که هیرون اعتراف می‌کند «استبداد بدترین حکومت است، چون حتی نمی‌توان آن را از سر خود واکرد»، آنجاست که چهره واقعی قدرت عریان می‌شود. خواندن این کتاب مانند تماشای یک بازی شطرنج نفس‌گیر میان دو استاد است که هر حرکت آنها، لایه جدیدی از حقیقت را آشکار می‌کند.

اما شاید جذاب‌ترین بخش کتاب، افزودن یادداشت بلندی از الکساندر کوژف، فیلسوف روسی و استاد بزرگ هگل، باشد که در پاسخ به اشتراوس نوشته شده است. این دوئل فکری میان دو فیلسوف بزرگ قرن بیستم درباره امکان یا امتناع «استبداد خیرخواهانه»، خود به اندازه متن اصلی هیجان‌انگیز است. کوژف با جسارت از توصیه‌های سیمونید دفاع می‌کند و نشان می‌دهد که بسیاری از آنها در جهان مدرن محقق شده‌اند، در حالی که اشتراوس با احتیاطی سقراطی، هشدار می‌دهد که فضیلت بدون آزادی و قانون، به سرنوشت هیرون دچار می‌شود.

اگر از خواندن کتاب‌هایی که صرفاً اطلاعات می‌دهند خسته شده‌اید و به دنبال اثری هستید که شما را به چالش بکشد، قضاوت‌هایتان را به هم بریزد و ماه‌ها در ذهنتان بماند، «روانشناسی استبداد» انتخابی بی‌نظیر است. 

 

در جستجوی حقیقتی که زندان است

عاشور حسن زاده عاشور حسن زاده 14 خرداد 00:49 · عاشور حسن زاده ·

آیا تا به حال به این فکر کردهاید که روانپزشکی که امروز به شما تشخیص «اختلال» می‌دهد، چه نسبتی با زندانبان قرن هجدهمی دارد؟ یا اینکه چرا در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که همه چیز درباره «جنسیت» سخن می‌گوید، اما هیچکس واقعاً از آن حرف نمی‌زند؟ میشل فوکو، فیلسوف شورشی فرانسوی، پاسخ شگفت‌انگیزی به این پرسشها دارد: آنچه ما «حقیقت» و «دانش» می‌نامیم، هرگز خنثی و بی‌طرف نبوده است. دانش، زنجیر دیگری است به نام قدرت.

کتاب «دانش و قدرت» نه یک اثر فلسفی خشک و دشوار، بلکه نقشه‌ای خواندنی برای ورود به جهان پرالتهاب اندیشه‌های فوکوست. این کتاب با این جمله والتر لیمن آغاز می‌شود: «وقتی ما همه یک نوع می‌اندیشیم، هیچ یک از ما نمی‌اندیشد.» و این دقیقاً همان جایی است که فوکو ایستاده است: در برابر اندیشه‌ی یکسان، در برابر حقیقتهای مسلم گرفته شده‌ای که نفس کشیدن را از ما گرفته‌اند.

فوکو در کتاب تاریخ دیوانگی خود، سفری شگفت‌انگیز را روایت می‌کند: در دوران رنسانس، دیوانگان را سوار بر کشتی می‌کردند تا در مسیر رودخانه‌ها به جستجوی فرزانگی بروند. آنها بخشی از جامعه بودند، هرچند در حاشیه. اما با ظهور «عصر خرد» (عصر کلاسیک) ناگهان همه چیز تغییر کرد. به دستور پادشاه فرانسه در سال ۱۶۵۶، بیمارستان عمومی تأسیس شد و دیوانگان، تهیدستان، تبهکاران و گدایان همگی در یک جا محبوس شدند. چرا؟ چون جامعه‌ای که خود را «خردمند» می‌خواند، دیگر تاب تحمل «دیگری» را نداشت.

اما فوکو نمی‌ایستد. او قلم خود را تیزتر می‌کند و نشان می‌دهد که روشنفکران «انسان دوست» قرن نوزدهمی (توک و پینل) که دیوانگان را از زنجیر رها کردند، در واقع زنجیرهای ظریفتری بر روان آنها انداختند. به قلم فوکو: «دیگر جسم آدمی در معرض شکنجه‌های طاقت‌فرسا قرار نمی‌گیرد، بلکه هدف اصلی کیفرشناسی جدید روان آدمی است.» و این همان هشدار دهشتناک فوکوست: زندان بزرگ عصر کلاسیک، اکنون در درون وجدان ما بازسازی شده است.

یکی از جنجالی‌ترین اعلامیه‌های فوکو در کتاب «واژه‌ها و چیزها» این است: «انسان، موجودی است که از دیدگاه معرفت شناسانه، خاستگاه تاریخی او به دورانی نسبتاً نزدیک، یعنی دوران معاصر، بازمی‌گردد.» بله، درست خواندید. «انسان» به معنایی که ما امروز به کار می‌بریم (فاعلی آزاد، خودآگاه و مرکز جهان)، اختراعی است تاریخی و تا پیش از قرن هجدهم وجود نداشت! فوکو حتی فراتر می‌رود و اعلام می‌کند که «دوران انسان به سر آمده است» و مرگ انسان، نویدبخش ظهور فرانسان نیچه‌ای خواهد بود. این اعلامیه در محافل روشنفکری چنان شوکی ایجاد کرد که شهرت فوکو را از سارتر نیز فراتر برد.

اما چرا؟ چون فوکو نشان می‌دهد که انسان مدرن گرفتار یک توهم اساسی است: او خود را فاعل شناسایی (سوژه) می‌پندارد، در حالی که همزمان موضوع شناسایی (ابژه) است. او فرمانروایی است در بند. زیست‌شناسی، اقتصاد و زبانشناسی، سه زنجیر نامرئیای هستند که او را به کران‌مندی و محدودیت محکوم می‌کنند. ما فکر می‌کنیم زبان را به کار می‌گیریم، اما این زبان و قواعد نانوشته‌اش هستند که ما را می‌سازند.

فوکو در شاهکار دیگرش، «مراقبت و مجازات»، صحنه‌ای وحشتناک را پیش روی ما می‌گذارد: شکنجه و اعدام علنی رابرت فرانسوا دامیین در سال ۱۷۵۷. بدن او تکه‌تکه می‌شود و جمعیت نظاره گر است. هشتاد سال بعد، زندان مدرن با برنامه های منظم و مجازاتهای انسانی جایگزین این صحنه شده است. ظاهراً این «پیشرفت» است. اما فوکو با واژگونی این تصور می‌گوید: «روش دوم، برخلاف ظاهر آرام و انسانی آن، هراس آورتر و در عمق خشن‌تر از روش نخست است.»

چرا؟ چون قدرت مدرن از اعمال خشونت مستقیم بر بدن، به سمت «میکروفیزیک قدرت» حرکت کرده است. پاناپتیکون بنتام (زندان مدور با برج دیدبانی در وسط) نه فقط الگوی زندانها، که الگوی مدارس، بیمارستانها، کارخانه ها و حتی ادارات مدرن شده است. ما همه در سلولهایی نشسته‌ایم که از برج دیدبانی قدرت دائماً تحت نظارتیم، بدون اینکه بدانیم کی و کجا نگاهمان می‌کنند. و این نظارت، ما را به «سوژه هایی مطیع و سودآور» تبدیل کرده است.

فوکو در آخرین ضربه خود به خودپسندی مدرنیته، نظریۀ فروید و مارکوزه درباره «سرکوب جنسی» را واژگون می‌کند. او با شواهدی تاریخی نشان می‌دهد که قرن ویکتوریایی که به پنهان‌کاری و ریاکاری جنسی معروف است، در واقع دوره انفجار گفتمانها درباره جنسیت بود. در این دوره بود که هم‌جنس‌گرایی، خودارضایی و انحرافات جنسی «کشف» و طبقه‌بندی و وارد ادبیات پزشکی و روانپزشکی شدند. فوکو می‌گوید: «جنسیت نه تنها سرکوب نشده، بلکه به‌طور فزایندهای موجب انفجار گفتمانهای گوناگون گردیده است.» قدرت مدرن نیاز دارد که شما از «حقیقت» جنسی خود بگویید، اعتراف کنید، و این اعتراف را به دست کارشناس (روانکاو، پزشک، مربی) بسپارید تا او آن را تفسیر کند. این‌گونه است که شما تبدیل به «سوژه جنسی» می‌شوید و دیگری (متخصص) تبدیل به «استاد حقیقت‌یاب» می‌گردد.

 

کانال در بله:

https://ble.ir/katabngasht

کانال در ایتا: 

https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht

 

 

 

فلسفه‌ای به رنگ لاجورد

عاشور حسن زاده عاشور حسن زاده 9 خرداد · عاشور حسن زاده ·

شاید برای شما هم پیش آمده باشد که در هیاهوی زندگی روزمره، با این پرسش روبهرو شوید: «آیا می‌توان در جهان مدرن، در این عصر راززدایی شده و پر از تکنولوژی و سیاست و اقتصاد، همچنان دل به معنویت بست؟» آیا جایی برای «حیرت» و «طمأنینه» و «سبکبالی» در این همه سنگینی و شتاب باقی مانده است؟ سروش دباغ، فیلسوف و پژوهشگر نام‌آشنای اخلاق و دین، در کتاب «فلسفه  لاجوردی سپهری» به این پرسش بنیادین پاسخی شاعرانه و در عین حال عمیقاً فلسفی می‌دهد: آری، اما نه از طریق بازگشت به عرفان سنتی و مناسک خشک فقهی، بلکه از طریق «بازخوانی انتقادی» میراث عرفانی و زیستن در «هیچستان» و «آبی‌رنگی» که سهراب سپهری برای ما به یادگار گذاشته است.

این کتاب، مجموعه‌ای از جستارها و گفتگوهایی است که در آنها سهراب سپهری نه به عنوان شاعری نازک‌اندیش و گوشه‌گیر، که به عنوان «سالکی مدرن» معرفی می‌شود؛ کسی که با «فلسفه  لاجوردی» خود، از دوگانگی سوژه و ابژه و تار و پود مفاهیم خشک فلسفی عبور می‌کند و به مواجهه‌ای پیشامفهومی و بی‌واسطه با هستی دست می‌یابد. دباغ با بهره‌گیری از مفاهیمی چون «مرگ‌آگاهی» به جای «مرگ‌اندیشی»، «بی‌خودی» به جای «باخودی»، و «ایمان از سر طمأنینه» به جای ایمان شورمندانه، تصویری از سلوک معنوی در جهان امروز ترسیم می‌کند که نه تنها با خرد و عقلانیت جدید سر ناسازگاری ندارد، بلکه می‌تواند درمانی برای خودشیفتگی، اضطراب و بیگانگی انسان معاصر باشد.

از «فلسفه  لاجوردی» تا «آبیِ» بیکران

عنوان کتاب برگرفته از شعری از سپهری در دفتر «ما هیچ، ما نگاه» است: «روزی که دانش لب آب زندگی می‌کرد / انسان در تنبلی لطیف یک مرتع / با فلسفه‌های  لاجوردی خوش بود». دباغ در جستاری با همین نام، به واکاوی این «فلسفه لاجوردی» می‌پردازد: فلسفه‌ای که نه از سنخ معرفت گزاره‌ای است و نه معرفت مهارتی، بلکه «دانشی پیشامفهومی» و «پیشاتصدیقی» است؛ همان دانشی که در کودکی و در روزگار «انسان در متن عناصر» جاری بود. سپهری در «اطاق آبی» خود می‌نویسد: «اطاق آبی خالی بود مثل روان تائوئیست. می شد در آن به آرامش در تهی رسید... آبی آشنا بود. من کنار کویر بودم و بالای سرم آبی فراوان بود». این «تهی» به مثابه «هیچستان» عرفانی سپهری، نه به معنای پوچی و نیستی، که به معنای گشودگی به سوی بیكرانگی و رهایی از قید و بند اضداد و اعداد است.

خواننده در این کتاب با مفاهیمی آشنا می‌شود که او را از سطح شعر به عمق سلوک معنوی سپهری می‌برد. از «غربت و حیرت» در عشق اگزیستانسیل: «صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید» تا «مرگ در ذهن اقاقی» که پایان کبوتر نیست؛ از «غم سبز» به مثابه پذیرش وجه تراژیک هستی تا «تهی شدگی» و «آرامش سرد» ویتگنشتاینی که در آن سالک با طمأنینه، اما نه با سستی، رو به سوی لایتناهی می‌آورد.

سپهری و شریعتی: دو کویرنورد

یکی از جذابترین بخشهای کتاب، بازخوانی تطبیقی «کویریات» علی شریعتی با هشت کتاب سپهری است. دباغ با ظرافت نشان می‌دهد که چگونه دو شخصیت به ظاهر متضاد فرهنگ معاصر ایران  یکی عارفِ بریده از سیاست و دیگری روشنفکر انقلابی  در ژرفای هستی با هم ملاقات می‌کنند. هر دو از «تنهایی»، «عشق» و «هبوط در کویر» سخن می‌گویند؛ هر دو «هستی ترس انگیز» را تجربه می‌کنند و هر دو دغدغه «مواجهه با بیكرانگی» دارند. اما تفاوت در این است که شریعتی در «فضای سایه‌رنگ» و حیرت و عصیان متوقف می‌ماند، در حالی که سپهری از آن عبور می‌کند و به «روشنی» و «نورخواری» می‌رسد: «و فکر کن که چه تنهاست / اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد». کویر شریعتی هرگز از «آرامش سرد» فراتر نمی‌رود، اما کویر سپهری سرشار از «طراوت تکرار» و «آواز آبها» است.

آیا این کتاب برای من است؟

اگر از آن دسته خوانندگانی هستید که شعر سپهری را دوست دارید، اما تنها در سطح زیبایی‌شناسی و صور خیال با آن برخورد کرده‌اید، این کتاب را یکبار دیگر باز می‌کند. اگر فیلسوفان اگزیستانس، هایدگر، ویتگنشتاین و یونگ را دنبال می‌کنید و می‌خواهید ببینید که چگونه مفاهیم آنان در شعر و عرفان ایرانی بازتاب یافته است، این کتاب سرشار از شگفتی است. و اگر صرفاً جستجوگر «معنایی برای زیستن» در این روزگارِ پُر از «چراغهای تاریک رابطه» هستید، این کتاب چشم اندازی روشن پیش رویتان می‌گشاید: «پشت هیچستان رگهای هوا، پر قاصدهایی است که خبر می‌آرند، از گل واشده‌ی دورترین بوته‌ی خاک».

سروش دباغ در این کتاب نشان می‌دهد که سهراب سپهری فقط یک شاعر خوش آهنگ و نقاش طبیعت نیست، بلکه «سالکی مدرن» است که پیش از ما راه «بی‌خودیِ مثبت»، «مرگ‌آگاهی»، «عشق اگزیستانسیل» و «فلسفه  لاجوردی» را پیموده و میراثی ماندگار برای «آشتی با جهان راززدایی شده» بر جای نهاده است. خواندن این کتاب را به همه کسانی که دلتنگ «طراوت تکرار» و «سمت خیال دوست» هستند، با تمام وجود توصیه می‌کنم.

 

کانال در بله:

https://ble.ir/katabngasht

کانال در ایتا: 

https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht

 

 

 

تصور کنید کشوری که دهه‌ها درگیر سیاستهای اقتصادی است، مدام از خصوصی‌سازی و کوچک‌سازی دولت سخن می‌گوید، اما هر بار این تلاش‌ها به نتیجه نمی‌رسد. شاید ایرانِ امروز را تصور می‌کنید. اما نه، این توصیف ایرانِ ۱۳۴۰ است، زمانی که علی‌اکبر داور، وزیر دارایی رضاشاه، با قاطعیت می‌گفت: «به عقیده من در حالت فعلی مملکت، جز دولت هیچ قوه‌ای قادر به رفع بحران نیست». این جمله که در کتاب «اقتصاد و دولت در ایران» آمده، کلید فهم معمایی است که موسی غنی‌نژاد، نویسنده، بیش از دو دهه برای حل آن تلاش کرده است. این کتاب، پژوهشی است درباره ریشه‌ها و علل تداوم اقتصاد دولتی در ایران. اما بر خلاف انبوه آثار مشابه که با رویکرد ماتریالیستی و مارکسیستی به تحلیل تاریخ اقتصادی ایران پرداخته‌اند، غنی‌نژاد از زاویه‌ای دیگر به مسئله نگاه می‌کند. او معتقد است که «بزرگترین اشکال رویکرد ماتریالیستی به تاریخ، غفلت از ویژگی مهم وضعیت زندگی انسانی» یعنی نقش تعیین‌کننده اندیشه‌ها و ایدئولوژی‌هاست.

نویسنده نشان می‌دهد که چگونه نظریه‌های رایجی مانند «استبداد ایرانی» کاتوزیان یا تحلیل‌های احمد اشرف از موانع سرمایه‌داری در ایران، هرچند ارزشمند، اما نمی‌توانند پرسش‌های اساسی را پاسخ دهند. مثلاً اگر همه چیز به منافع مادی بازمی‌گشت، چرا بازاریان و اصناف که در دهه ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ منافع عظیمی به دست آورده بودند، به انقلاب اسلامی پیوستند؟ غنی‌نژاد پاسخ را در غفلت از «انگیزه‌های غیر مادی (فکری، ایدئولوژیک)» جستجو می‌کند. 

کتاب با روایتی جذاب از نخستین جرقه‌های تجددخواهی آغاز می‌شود. از عباس میرزا که پس از شکست از روسیه، درمی‌یابد مشکل فقط نظامی نیست، تا میرزا ملکم خان که در نیم قرن پیش از مشروطه، با زبانی ساده رابطه ضروری میان اقتصاد و سیاست را شرح می‌دهد. خواندن توصیه‌های ملکم خان در «رساله اصول ترقی» - که «اساس آبادی دنیا» را در «امنیت جانی و مالی» می‌داند - برای ما ایرانیانِ قرن بعد، هم جذاب است و هم تأمل‌برانگیز. غنی‌نژاد با دقت نشان می‌دهد که چگونه تندروی‌های گروه‌های افراطی در مجلس اول مشروطه، مانند «اجتماعیون عامیون» که با خشونت و ترور، رعب و وحشت ایجاد می‌کردند، زمینه‌ساز استبداد صغیر شد. او به نقل از احتشام‌السلطنه می‌نویسد که اگر مجلس به دست خود مردم بسته می‌شد، «تا یک قرن دیگر هیچ کس و هیچ قدرتی جرأت نمی‌کرد نام رژیم مشروطه را در ایران بر زبان بیاورد» 

نقطه عطف کتاب، فصل پنجم آن است با عنوان «دهه ۱۳۲۰ و گسترش روشنفکری چپ». در این بخش، غنی‌نژاد نشان می‌دهد که چگونه مارکسیست‌های ایرانی، ابتدا در لباس حزب توده و سپس در قالب جریان «نیروی سوم» به رهبری خلیل ملکی، ایدئولوژی «ناسیونال سوسیالیسم ایرانی» را شکل دادند. ایدئولوژیای که بر اساس آن، ایران باید راه سومی را می‌پیمود: نه سرمایه‌داری غربی و نه کمونیسم شوروی، بلکه نوعی اقتصاد دولتی با هویت ایرانی. ملکی در نامه‌ای به مصدق صراحتاً می‌گوید: «من آنچه را از مارکس قابل قبول است ... مورد بحث قرار داده‌ام و آنچه را با شرایط امروز و اوضاع و احوال ایران منطبق نیست... به بحث و نقد گذاشته‌ام» . اما همین «سوسیالیسم ایرانی» بود که بعدها، با تغییر شکلی از حزب توده به جبهه ملی و سپس به برنامه‌های «انقلاب سفید» شاه، بر اقتصاد ایران مسلط شد.

نویسنده ما را از دوره رضاشاه و وزیرانی مانند علی اکبر داور که عملاً اتاتیسم را در ایران پیاده کردند، به دهه ۱۳۴۰ و برنامه‌های عمرانی می‌برد. غنی‌نژاد با ارائه آمارهای دقیق، نشان می‌دهد که برنامه‌های سوم و چهارم (۱۳۴۱ تا ۱۳۵۱) چگونه با نرخ رشد ۱۱ درصدی و تورم ۲٫۴ درصدی، دوران طلایی اقتصاد ایران را رقم زدند. اما او تأکید می‌کند که موفقیت اقتصادی، شاه را به توهم رسیدن به «تمدن بزرگ» دچار کرد و انبساط بی‌رویه پولی و دخالت دولت در همه عرصه‌های اقتصادی، نهایتاً به انفجار سیاسی انجامید.

نکته جالب و شگفت‌انگیز کتاب، نشان دادن اشتراکات فکری میان رژیم شاه و مخالفانش است. نویسنده از زبان آل‌احمد، مصطفی رحیمی و احسان نراقی نشان می‌دهد که آنها نیز مانند تئوریسین‌های حزب رستاخیز، از «غرب‌زدگی»، «امپریالیسم» و «بازگشت به خویشتن» می‌گفتند و راه سومی را جستجو می‌کردند. این اشتراک نظر شگفت‌انگیز، نشان می‌دهد که مشکل ما نه در افراد، بلکه در گره فکری مشترکی است که دهه‌ها بر اندیشه سیاسی و اقتصادی ما سایه انداخته است.

کتاب «اقتصاد و دولت در ایران» پاسخی است به این پرسش که چرا با وجود تجربه شکست‌خورده اقتصاد دولتی در شوروی و کشورهای بلوک شرق، هنوز در ایران باور به «راه سومی» که نه اقتصاد بازار باشد و نه اقتصاد دولتی، ریشه دوانده است. غنی‌نژاد با قاطعیت نتیجه می‌گیرد: «مادام که اذهان از این تفکرات نادرست و ریشه‌دار پاک نشود، تغییر قوانین و مقررات نیز بی‌ثمر خواهد بود. راه رهایی، رجوع به اندیشۀ اقتصادی حقیقی و اعتماد به توانایی شهروندان در ادارۀ زندگی اقتصادی خویشتن است، نه جستجوی سراب «راه سوم». غنی‌نژاد نشان می‌دهد که مشکل اصلی، نبود منابع یا تکنولوژی نبوده، بلکه اسارت در چارچوب فکری معیوبی بوده که هنوز نتوانسته‌ایم از آن رها شویم. با خواندن این کتاب، نه تنها تاریخ اقتصادی ایران را می‌فهمید، بلکه راز ماندگاری راه‌حل‌های شکست‌خورده را نیز کشف خواهید کرد.

 https://civilica.com/note/22507/ 

کانال در بله:

https://ble.ir/katabngasht

کانال در ایتا: 

https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht

 

 

 

کتابخانه‌ها

عاشور حسن زاده عاشور حسن زاده 31 اردیبهشت · عاشور حسن زاده ·

کتابخانه‌ها؛ سدی در برابر انحصار ناشران یا قبرستان کتابهای خاک نخورده؟

در روزهایی که نمایشگاه کتاب تهران برپاست و خریداران با چند کلیک ساده، کتاب مورد نظر خود را از پلتفرمهای آنلاین سفارش می‌دهند، کمتر کسی به این پرسش اساسی فکر می‌کند: «قیمتی که من برای این کتاب می‌پردازم، واقعاً بر اساس چیست؟» پاسخ، شگفت انگیز است: بخش بزرگی از آن قیمت، نه هزینه کاغذ و چاپ، که «اجاره انحصار» است؛ انحصاری که قانون حق مؤلف (کپی رایت) به ناشران اعطا کرده است. اجازه دهید با یک مثال ملموس شروع کنم. در بریتانیا، انتشارات پنگوئن نسخه‌های کاغذی کتابهای کلاسیک را به قیمتی می‌فروشد که پنج برابر قیمت نسخه اصلی است. در بازار آمریکا، همان دیسک فشرده موسیقی به نصف قیمت بریتانیا به فروش می‌رسد. منتقدان صنفی و روزنامه‌نگاران اقتصادی به صراحت گفته‌اند که این تفاوت قیمت را نمی‌توان با صرفه‌های مقیاس یا هزینه‌های تولید توجیه کرد؛ تنها توضیح ممکن، سوءاستفاده از قدرت انحصاری ناشران است که قوانین کپی رایت از آنها حمایت می‌کند.

اما این انحصار چگونه شکل می‌گیرد؟ تصور کنید یک ناشر موفق، مجموعه بزرگی از حقوق آثار پرفروش و کلاسیک را در اختیار دارد. او می‌تواند این مجموعه را به صورت «بسته‌ای» به کتابفروشی‌ها و توزیع کنندگان عرضه کند و بگوید: «اگر می‌خواهید کتاب جدید فلان نویسنده محبوب را داشته باشید، باید ده عنوان دیگر از آرشیو ما را هم بخرید.» این استراتژی که در ادبیات اقتصادی به «تجمع مجموعه آثار» معروف است، ورود ناشران جدید را تقریباً غیرممکن می‌کند. ناشر تازه وارد هر قدر هم که کتاب خوبی منتشر کند، نمی‌تواند با مجموعه‌ای از هزاران عنوان رقابت کند. نتیجه: بازار نشر به سمت انحصار یا الیگوپولی سوق می‌یابد.و اینجاست که نقش «کتابخانه‌های عمومی» به شکلی متناقض اما حیاتی ظاهر می‌شود. اقتصاددانان مدتهاست دریافته‌اند که کتابخانه‌ها با وجود اینکه «رقبای» ناشران به نظر می‌رسند، در واقع تعادل انحصاری بازار را به نفع مصرف کننده و حتی در بلندمدت به نفع خود ناشران بر هم می‌زنند. چگونه؟ فرض کنید یک کتابخانه عمومی، پنج نسخه از یک کتاب پرفروش را می‌خرد و آنها را به هزاران عضو خود امانت می‌دهد. از دیدگاه ناشر، این یعنی هزاران فروش بالقوه از دست رفته. اما از دیدگاه بلندمدت، کتابخانه ریسک خرید برای مصرف کننده را حذف می‌کند.

بیایید این منطق را با یک مثال. در بازار کتاب: مصرف کننده قبل از خرید یک رمان از نویسنده ناشناس، نمی‌داند آیا از آن لذت خواهد برد یا نه. این «اطلاعات ناقص» (که اقتصاددانان به آن «کالای تجربه‌شدنی» می‌گویند) باعث می‌شود مردم به سراغ آثار آشنا و پرفروش بروند و چرخه انحصار تقویت شود.

کتابخانه عمومی، این ریسک را از دوش مصرف کننده برمی‌دارد. شما می‌توانید کتاب را رایگان امانت بگیرید، بخوانید، و اگر واقعاً دوست داشتید، بعداً نسخه‌ای از آن بخرید. این دقیقاً همان نقشی است که در تحلیل «رخوت مصرف کننده» به آن اشاره می‌شود: وقتی ریسک حذف شود، افراد بیشتری به سراغ تجربه آثار جدید می‌روند. در بلندمدت، کتابخانه‌ها به ایجاد «سلیقه» و گسترش بازار کمک می‌کنند. در فرانسه، انتشاراتی که آثار نویسندگانی چون ساموئل بکت و آلن گریله را منتشر می‌کرد، شاهد بود که آثار برجسته پس از چند سال امانت در کتابخانه‌ها و معرفی توسط منتقدان، به تدریج به فروش قابل توجهی دست یافتند. در واقع، کتابخانه‌ها «بازاریابی رایگان» برای آثار باکیفیت اما ناشناخته انجام می‌دهند.

اما این داستان یک روی دیگر هم دارد. در ایتالیا در سال ۱۹۸۸، مخارج هنری بخش خصوصی تنها ۰.۷ درصد از کل مخارج مصرفی بود و سهم خدمات هنری (که کتابخانه‌ها هم جزئی از آن هستند) از این مخارج کمتر از ۲۰ درصد بود و رو به کاهش. یعنی با وجود تمام فواید، مردم در عمل تمایل چندانی به حمایت مستقیم از کتابخانه‌ها و خدمات فرهنگی عمومی نشان نمی‌دهند. اینجاست که پارادوکس به اوج می‌رسد: کتابخانه‌ها برای شکستن انحصار ناشران ضروری‌اند، اما خودشان برای بقا به بودجه دولتی وابسته‌اند.

در روزهای نمایشگاه کتاب که تخفیفها و پیشنهادهای آنلاین خریداران را بمباران می‌کنند، شاید این سؤال را از خود بپرسید: «آخرین باری که به کتابخانه رفتم کی بود؟» کتابخانه عمومی، آن فضای آرام با قفسه‌های انبوه، شاید قدیمی و کسالت بار به نظر برسد، اما از نظر اقتصادی، یکی از هوشمندانه‌ترین نهادهایی است که بشر ساخته است. قفسه‌های کتابخانه، انحصار ناشران را به چالش می‌کشد و به مصرف کننده «حق انتخاب آگاهانه» می‌دهد. شاید وقت آن رسیده که قبل از کلیک کردن روی دکمه «افزودن به سبد خرید»، سری هم به کتابخانه محل زندگیتان بزنید. آنجا، هزاران جلد کتاب بی‌صدا منتظرند تا ریسک خواندن را از دوش شما بردارند.

منبع:

پیکاک،الن‌(1376) اقتصاد فرهنگ و سیاست‌های فرهنگی، مترجم :عهلی اعظم محمد بیگی‌، تهران : انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی

کانال در بله:

https://ble.ir/katabngasht

کانال در ایتا: 

https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht

 

 

 

پیش‌گفتاری برای یک شوک فکری

عاشور حسن زاده عاشور حسن زاده 30 اردیبهشت · عاشور حسن زاده ·

آیا تا به حال برایتان پیش آمده که هنگام تماشای یک مسابقه فوتبال، ناگهان احساس کنید اشک در چشمانتان حلقه زده و با هزاران نفر ناشناس همزمان فریاد می‌زنید؟ آیا وقتی یک آهنگ قدیمی از رادیو پخش می‌شود، ناگهان خود را در نقطه‌ای بیرون از زمان و مکان حس کرده‌اید؟ اگر پاسخ شما آری است، کتاب «بازاندیشی درباره رسانه، دین و فرهنگ» نوشته استوارت ام. هوور و نات الندبای، دقیقاً برای شما نوشته شده است. این کتاب یک «ماجراجویی فکری» است که مرزهای سنتی میان کلیسا و استادیوم، میان کتاب مقدس و سریال‌های تلویزیونی، و میان دعا کردن و اسکرول کردن در اینترنت را فرو می‌ریزد.

نویسندگان کتاب از همان سطرهای نخست، با ما رو راست هستند. آنها می‌گویند که «روزنامه‌نگاران حرفه‌ای و دین‌داران معتقد، در دو سوی شکاف فرهنگی گسترده‌ای که معلول سوءتفاهم است، مبهوت به هم می‌نگردند» . اما مشکل فقط بی‌اعتمادی این دو گروه نیست. مشکل بزرگتر جایی است که پژوهشگران رسانه و پژوهشگران دین نیز در دو سوی همین شکاف ایستاده‌اند و از کنار درهم‌تنیدگی شگفت‌انگیز این دو حوزه عبور کرده‌اند. پاسخ این کتاب به این شکاف، یک «نظریه سه‌جانبه» است: دین، رسانه و فرهنگ را نمی‌توان به صورت جفتی (دین و رسانه، یا رسانه و فرهنگ) بررسی کرد. این سه حوزه در یک «مثلث پویا» با یکدیگر تعامل دارند. همانطور که در متن تأکید شده، نویسندگان معتقدند که «با بررسی ادبیات دینی موجود و نیز معانی فرهنگی و مناسک دینی، به طرح و تبیین ابعاد دیگری از ارتباط این حوزه‌های سه‌گانه با یکدیگر خواهیم پرداخت» .

رسانه به مثابه آیین: انقلابی در تعریف دین

شاید جذاب‌ترین بخش این کتاب، بسط استعاره «رسانه به مثابه آیین» باشد. نویسندگان با الهام از انسان‌شناسی ویکتور ترنر نشان می‌دهند که تماشای تلویزیون دقیقاً همان ساختار «مناسک ابتدایی» را دارد: جدایی از زندگی روزمره، ورود به «مرحله آستانه‌ای» (لیمینال) که در آن قوانین عادی معلق می‌شود، و سپس بازگشت با هویتی تازه. در کتاب می‌خوانیم: «کاری با الهام از تلقی گیرتز از فرهنگ، تحقیقات رسانه‌ای را گونه‌ای مصاحبت و همدلی آیینی به شمار می‌آورد که طی آن تمام دست‌اندرکاران اصلی شاغل در رسانه‌ها، درباره اهمیت معنا تأمل و ژرف‌اندیشی می‌کنند.» این جمله، در یک عبارت، انقلاب کتاب را خلاصه می‌کند: رسانه فقط «مجری» پیام نیست، رسانه «صحنه برگزاری» آیین است. وقتی شما اخبار را تماشا می‌کنید، در یک مراسم عبادی مدرن شرکت می‌کنید که در آن «گزارشگر خبر» نقش کاهن را ایفا می‌کند.

از فرشته‌های موتورسیکلت‌سوار تا قبیله‌های مجازی

یکی از مثال‌های درخشان کتاب، تحلیل خرده‌فرهنگ‌های موسیقی و فرقه‌های هواداری از سریال‌های علمی-تخیلی است. نویسندگان نشان می‌دهند که چگونه یک خواننده پاپ می‌تواند با استفاده از نمادهای مسیحیت، به یک «نماد مقدس» تبدیل شود. در کتاب به تحلیل فرقه «استارترک» اشاره شده که پیروان آن «در اعمال و مناسک دینی خود به عنوان فرایند شکل‌گیری و بقای مجموعه‌ای از قوانین شرعی یا شریعتی حضور پیدا می‌کنند» اما شاید مهم‌ترین مفهومی که این کتاب به ما هدیه می‌دهد، ایده «قبایل کوچ‌نشین احساسی» است. نویسندگان توصیف می‌کنند که چگونه جوانان امروز «هیچ دلبستگی خاصی به مکان و منطقه‌ای خاص ندارند و از هیچ مکان و سرزمینی هویت خود را بر نمی‌گیرند، بلکه این جوانان هستند که حداقل برای مدتی کوتاه و لحظه‌ای گذرا به مکان‌ها هویت می‌بخشند.»این جمله توصیف دقیقی از زیست «جهان مجازی» ماست، جهانی که در آن هویت‌ها سیال، گروه‌ها موقتی و مناسک، هر روز و هر لحظه در حال بازآفرینی هستند.

خواندن این کتاب یک تجربه فکری تمام‌عیار است. شما پس از آن دیگر نمی‌توانید با ساده‌انگاری به تلویزیون نگاه کنید یا با تحقیر به مخاطبان برنامه‌های مذهبی بنگرید. شما می‌آموزید که انسان امروز، همان انسان دیروز است با همان نیازهای مقدس؛ فقط ابزارهای تقدیس عوض شده‌اند. هوور و الندبای در پایان کتاب خود می‌گویند: «امیدواریم کتاب حاضر، مفاهیم و اصطلاحاتی را عرضه کند که در فهم درست این تعاملات در زندگی کنونی مفید و سودمند واقع شود» این وعده‌ای است که کتاب به خوبی به آن وفا می‌کند.اگر آماده یک «بازاندیشی» واقعی درباره هر آنچه «مقدس» می‌پندارید هستید، این کتاب را همین حالا شروع کنید. قول می‌دهم دیگر مثل قبل نخواهید بود.

 

کانال در بله:

https://ble.ir/katabngasht

کانال در ایتا: 

https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht

 

 

 

در اسطوره‌های یونانی، اودیپوس پدر خود را می‌کشد. در اسطوره‌های ملی ایران، رستم، سهراب را. این تفاوت، از نگاهی عمیق، سرنوشت مناسبات نسلی در دو تمدن را رقم زده است. در ایران، «پسرکشی سنت تاریخی ماست.» پدر نه تنها پسر را از پیش پا می‌اندازد، بلکه او را بازتولید خودش می‌کند. نسل جدید هرگز اجازه نمی‌یابد خود را به طور مستقل بیان کند.

این روایت نه یک ادعای شاعرانه، که برگرفته از متنی جامعه‌شناختی است که روابط بین‌نسلی در ایران را واکاوی می‌کند: «در تاریخ ایران این بازتولید خیلی قدرتمند بوده است، به گونه‌ای که تاریخ ایران در برداشتی نمادین و اسطوره‌ای، تاریخ فرزندکشی است. در اسطوره رستم و سهراب که اسطوره ملی ایرانیان است، سهراب به دست رستم کشته می‌شود، یعنی پسرکشی سنت تاریخی ماست.»اما این «پسرکشی» به معنای قتل فیزیکی نیست. «نسل گذشته، نسل پدران خود را بازتولید می‌کند و نمی‌گذارد که نسل‌های بعدی، خود را بیان کنند.» در نتیجه، «فرایند حرکت جامعه بیشتر فرایندی ثباتی-تعادلی است و فرایند تحول جنبه فرعی و جنبی دارد. در چنین جوامعی تحول نسل‌ها به معنای انقطاع و تغییر به چشم نمی‌خورد». اینجاست که متناقض‌نمای اصلی زندگی ایرانی خود را نشان می‌دهد. از یک سو، در سطح خانواده و زندگی روزمره، شکاف‌های عمیقی می‌بینیم. جوانان در حضور پدربزرگ قلیان می‌کشند، در انتخاب همسر به حرف والدین گوش نمی‌دهند، و در مسائل سیاسی موضعی کاملاً متفاوت می‌گیرند. اما از سوی دیگر، در سطح ساختارهای قدرت و تولید علم، نسل جدید همچنان در سایه نسل‌های پیشین تعریف می‌شود.

این دوگانگی در حوزه‌ی علم به طرز دردناکی آشکار است. در جامعه‌شناسی ایران، «کمترین نقل قول از نسل قبلی صورت می‌گیرد. رابطه استاد-شاگردی به دلایل سیاسی محقق نمی‌شود و رابطه همکاری بین اساتید و دانشجویان در انجام پژوهش و تألیف کتاب و مقاله شکل نمی‌گیرد.» دلیل این وضعیت چیست؟ «این امر ریشه در فرهنگ ایرانی ندارد. ریشه در ساختار سیاسی دارد. زیرا دولت‌های پشت سر هم آمده با یکدیگر مرتبط نیستند. بیشتر در مقابل و معارض یکدیگرند. در این صورت است که امکانی برای پیوسته شدن نسل‌های دانشگاهی و علمی در ایران به وجود نمی‌آید».

چهار نسل جامعه‌شناسی در ایران هم‌زمان زندگی می‌کنند. نسلی که انقلاب کرد، نسلی که جنگ را تجربه کرد، نسلی که اصلاحات را دید، و نسلی که در جهانی شدن زیست می‌کند. این حضور همزمان «یک شرایط استثنایی برای جامعه‌شناسی ایران است» اما «می‌تواند از حالت فرصت به تهدید تبدیل شود» زیرا «فقدان اخلاق حرفه‌ای تحمل دیگری» باعث شده «بسیاری از جامعه‌شناسان نسل دوم، جامعه‌شناسان نسل اول را به استهزاء گرفتند؛ همین طور جامعه‌شناسان نسل سوم، جامعه‌شناسان نسل دوم و اول را و جامعه‌شناسان نسل چهارم همه نسل‌های دیگر را به استهزاء گرفتند».

اما در متن زندگی روزمره، خانواده هنوز کانون پیوند است. «خانواده برای هر سه نسل محل ارتباط و پیوند است. خانواده برای نسل اول، محل استراحت، برای نسل دوم محل عمل و ظرفیت‌سازی و برای نسل سوم محل رشد است.» با وجود همه تفاوت‌ها، «نیاز مالی فرزندان به والدین و نیاز عاطفی و حمایتی والدین به فرزندان تا حد بسیاری توانسته است پیونددهندۀ نسل‌ها باشد و از تبدیل تفاوت‌های نسلی به تعارض‌های نسلی جلوگیری کند.» پس جامعه ایرانی در وضعیتی معلق میان «پسرکشی» ساختاری و «پیوند» عاطفی-اقتصادی زیست می‌کند. در سطح کلان، نسل جدید فرصت بازتعریف خود را نمی‌یابد و مجبور است یا در چارچوب پیشینیان حرکت کند یا به حاشیه برود. اما در سطح خرد، خانواده همچنان پنجه‌هایی است که شیوه‌های فرهنگی مختلف را در کنار هم نگه می‌دارد.

شاید رمز بقای این جامعه در همین «دوگانگی» باشد. نه آنچنان منسجم که ایستا بماند و نه آنچنان گسسته که فروبپاشد. «شیوه‌های فرهنگی مختلف نسل‌ها با هم در حال ایجاد رابطه هستند  درست مانند پنجه‌های دست.» و این رابطه، هرچند پرتنش و گاه زخمی، همچنان ادامه دارد.

 

منبع:

آزاد ارمکی،تقی(1389)جامعه شناسی ایران(جامعه شناسی مناسبات بین نسلی)تهران:علم.

 

در پاییز ۱۳۹۸، زمانی که مشغول نوشتن رساله دکتری خود در باب مسائل کلامی در آثار غزالی و مولانا بودم، کتابی به دستم رسید که مسیر فکری‌ام را برای همیشه تغییر داد. کتاب «وقتی دین شریر می‌شود» نوشته دکتر چارلز کیمبال، استاد ادیان تطبیقی در دانشگاه ویک فارست و دانش‌آموخته هاروارد. در آن روزها، ذهنم پر بود از پرسش‌های دیرینه کلامی در باب شرور و نسبت آن با خدای رحمان. اما این کتاب از زاویه‌ای دیگر به مسئله نگاه می‌کرد: نه اینکه شر از کجا می‌آید، بلکه اینکه دینِ مقدس چگونه می‌تواند خود به منبع شر تبدیل شود.

آنچه مرا شگفت‌زده کرد، نه پاسخهای قطعی، بلکه پرسشهای بنیادینی بود که کیمبال پیش روی خواننده می‌گذارد. او با چیره‌دستی یک مورخ ادیان و شجاعت یک کشیشِ معتقد، نشان می‌دهد که ادیان بزرگ جهان -یهودیت، مسیحیت و اسلام- نه فقط قربانی خشونت شده‌اند، بلکه در مقاطعی از تاریخ، خود به نیروی محرک خشونت و نفرت بدل گشته‌اند. این افشاگری تلخ، به ویژه برای کسی که سالها در فضای معنوی و عرفانی آثار فارسی زیست کرده، در عین دردناکی، روشنگر بود.

از آن روز تا امروز، سالها می‌گذرد. در این مدت، تمام توان خود را صرف ترجمه این اثر ارزشمند به فارسی کرده‌ام. ساعتها و روزها با متن کیمبال زیسته‌ام، با نمونه‌های تاریخی‌اش حیرت‌زده و با امیدش به آینده، امیدوار شده‌ام. اکنون ترجمه‌ای کامل و ویراسته از این کتاب پیش رو دارم؛ کتابی که در سال ۲۰۰۲ از سوی مجله «پابلیشرز ویکلی» به عنوان بهترین کتاب در حوزه دین برگزیده شد و توجه میلیونها خواننده را در سراسر جهان به خود جلب کرد. اما اینجا، در ایران، هنوز ناشری برای آن پیدا نکرده‌ام.این یادداشت را می‌نویسم تا شاید صدای این کتاب به گوش ناشران دغدغه‌مند برسد و نیز خوانندگانی که تشنه درکی عمیقتر از نسبت دین و خشونت در جهان امروز هستند.

کیمبال در این کتاب، پیچیدگیهای مسئله را با زیبایی و شفافیت تمام توضیح می‌دهد. او با ارائه پنج نشانه هشدار که دین در حال تبدیل شدن به نیرویی شریر است، راهنمایی عملی برای تشخیص دین سالم از دین فاسد به دست می‌دهد.

اولین نشانه، ادعای حقیقت مطلق است.هنگامی که تفسیرهای خاص از متون مقدس به گزاره‌هایی خشک و انعطاف‌ناپذیر تبدیل می‌شوند و دیگر جای هیچ پرسشی باقی نمی‌گذارند، نخستین گام به سوی فاجعه برداشته شده است. کیمبال با ذکر نمونه‌هایی از مسیحیان بنیادگرا که به پزشکان سقط جنین حمله می‌کنند و توجیهات قرآنی بمبگذاران انتحاری، نشان می‌دهد که چگونه انسانها با تبدیل برداشت خود از حقیقت به خود حقیقت، مرتکب وحشیانه‌ترین اعمال به نام خدا می‌شوند.

نشانه دوم، اطاعت کورکورانه است.کیمبال با بررسی گروه‌های افراطی مانند آئوم شینریکیو در ژاپن (که با گاز سارین به متروی توکیو حمله کرد) و معبد مردم به رهبری جیم جونز (که منجر به خودکشی دسته جمعی ۹۱۴ نفر شد)، الگویی تکان‌دهنده را آشکار می‌کند: چگونه یک رهبر کاریزماتیک می‌تواند پیروان خود را از جامعه جدا کند، آزادی اندیشه‌شان را سلب نماید و آنها را به سوی نابودی سوق دهد. ماجرای جونز که از یک کشیش طرفدار حقوق مدنی به «خدای کارگر سوسیالیست» تبدیل شد و صدها نفر را در جنگلهای گویان به کام مرگ فرستاد، یکی از هولناکترین فصلهای این کتاب است.

نشانه سوم، تعیین زمان «ایده‌آل» یا آخرالزمانی است. کیمبال نشان می‌دهد که چگونه یهودیان افراطی با آرزوی بازسازی معبد سوم در مکان مسجدالاقصی، مسیحیان «پیشاهزاره باور» که منتظر آرماگدون و ظهور ثانویه مسیح هستند، و مسلمانان طالبان که به دنبال تحمیل نسخهای آرمانشهری از شریعت بودند، همگی قربانی این توهم شده‌اند که زمان ایده‌آل را می‌توان با زور و خشونت پیش آورد.

نشانه چهارم، «هدف وسیله را توجیه می‌کند» است.درگیریهای هندو-مسلمان در آیودیا، جنگهای صلیبی، رفتار مسیحیان با یهودیان در طول تاریخ و حتی رسوایی آزار جنسی کشیشان کاتولیک، همگی نمونه‌هایی از این فسادند: دفاع از فضای مقدس، هویت جمعی یا نهاد کلیسا به هر قیمتی، حتی به بهای نادیده گرفتن قاعده طلایی.

نشانه پنجم، اعلام جنگ مقدس است. کیمبال تاریخ خونبار جنگهای صلیبی را مرور می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه صلیبیون کشتار زنان و کودکان مسلمان و یهودی در اورشلیم را نه یک گناه، بلکه یک «عمل توبه» تلقی می‌کردند. او با قاطعیت نتیجه می‌گیرد که جنگ مقدس، هرگز مقدس نیست.

اما آنچه این کتاب را از آثار مشابه متمایز می‌کند، نه هشدارهایش که امیدش است. کیمبال معتقد است که راه حل مشکلات دین را نه در کنار گذاشتن دین، بلکه در بازگشت به منابع اصیل آن باید جست. او با معرفی مفهوم «قطب‌نمای معنوی» -شامل اصولی مانند ایمان، امید و عشق- نشان می‌دهد که چگونه می‌توان در عین پایبندی به سنت خود، با پیروان دیگر ادیان با احترام و فروتنی رفتار کرد. او از تجربه شخصی خود به عنوان مسیحیِ متعهدی که یک پدربزرگ یهودی داشته و سالها در خاورمیانه زندگی کرده، الگویی از «تکثرگرایی مذهبی مسئولانه» ارائه می‌دهد که هم به ریشه‌های خود وفادار است و هم به دیگران احترام می‌گذارد.

من به عنوان کسی که سالها در فضای اسلامی و عرفان ایرانی تحقیق کرده، معتقدم که این کتاب برای مخاطب فارسی‌زبان ایران، یک نیاز فوری است. این کتاب به ما می‌آموزد که چگونه دین خود را از آسیبِ «شریر شدن» مصون بداریم و چگونه در جامعه‌ای با تنوع فزاینده ادیان و جهان‌بینی‌ها، با دیگرانی که با ما تفاوت دارند، زندگی مسالمت‌آمیز داشته باشیم.

کتاب «وقتی دین شریر می‌شود» برای دانشجویان الهیات و مطالعات دینی، روحانیان و رهبران مذهبی که با چالشهای تفسیر متون مقدس در عصر جدید مواجه‌اند، فعالان اجتماعی که نگران نسبت دین و خشونت هستند، معلمان و مربیانی که می‌خواهند نسل جوان را با چهره واقعی ادیان آشنا کنند، و هر شهروند دغدغه‌مندی که می‌خواهد درک عمیقتری از پرتنش‌ترین رویدادهای جهان معاصر -از ۱۱ سپتامبر تا غزه و از جنگهای صلیبی تا داعش- پیدا کند، اثری حیاتی و خواندنی است.

و اما از ناشر محترمی که شاید این سطور را می‌خواند: این کتاب میراثی است از یکی از برجسته‌ترین محققان ادیان در جهان. ترجمه‌ای روان، دقیق و ویراسته از آن آماده انتشار است. مشکلات مالی -که بر همه ما در این روزگار سایه افکنده- مانع از آن شده که خود اقدام به چاپ کنم. اما ارزش و ضرورت این اثر برای جامعۀ علمی و فرهنگی ایران چنان است که حاضر نیستم از تلاش برای یافتن ناشری دغدغه‌مند دست بکشم. 

 

آیا ممکن است بهترین نیت‌های ما، راه را به سوی بدترین کابوس‌ها هموار کنند؟ آیا می‌توان تصور کرد که تلاش برای عدالت، برابری و امنیت، ناخواسته ما را به بردگی بکشاند؟ فریدریش فون هایک، اقتصاددان و فیلسوف بزرگ اتریشی، در کتاب کلاسیک خود «راه بردگی» پاسخی تکان‌دهنده به این پرسش می‌دهد: بله، اگر مراقب نباشیم، «بزرگراهی به سوی بندگی» دقیقاً همان مسیری است که با پرچم‌های آزادی و عدالت آغاز می‌شود.

این کتاب که در سال ۱۹۴۴، در اوج جنگ جهانی دوم و در شرایطی نوشته شد که بسیاری از روشنفکران جهان غرب شیفته برنامه‌ریزی مرکزی و سوسیالیسم بودند، هشداری بود به موقع و پیشگویانه. هایک از نزدیک شاهد بود که چگونه آلمان و ایتالیا، با اتکا به وعده‌های فریبنده نظم و امنیت، به ورطه استبداد سقوط کردند. او نوشت: «این که سوسیالیسم تا زمانی که یک نظریه است کارکرد بین‌المللی دارد و به محض این‌که به مورد اجرا گذاشته می‌شود... به شدت کارکرد ملی پیدا می‌کند» و جمع‌گرایی «فقط ظرفیت کارکردهای خاص‌گرایانۀ باریک‌بین استبداد را داراست» اما آیا در انگلستان و آمریکا نیز چنین خطری وجود دارد؟ پاسخ هایک قاطع است: بله، زیرا «گرایش‌هایی که به ایجاد نظام‌های خودکامه انجامیده است به کشورهایی که به آنها تسلیم شده‌اند محدود نبوده است» 

هایک به زیبایی نشان می‌دهد که مشکل سوسیالیسم نه در آرمان‌هایش (مانند عدالت و برابری) که در روش‌های آن است. «مسئله اصلی در رابطه با سوسیالیسم عمدتاً نه بر سر خود اهداف که بر سر روش‌ها و ابزار رسیدن به آنهاست» . روش سوسیالیسم، «برنامه‌ریزی متمرکز اقتصادی» نام دارد. و مشکل برنامه‌ریزی این است که برای اجرا، نیازمند قدرتی است که با آزادی فردی ناسازگار است.

اما شاید قانع‌کننده‌ترین بخش کتاب، بحث هایک درباره «حکومت قانون» باشد. او می‌گوید که در یک جامعه آزاد، دولت به قواعد ثابت و از پیش اعلام‌شده مقید است. این قواعد به افراد اجازه می‌دهد تا با اطمینان، زندگی خود را برنامه‌ریزی کنند. اما برنامه‌ریزی مرکزی «نمی‌تواند خود را به قواعد رسمی و عمومی بازدارندۀ استبداد محدود کند. بایستی نیازهای واقعی مردم را آن‌چنان‌که ایجاب می‌کند فراهم ساخته، و سپس آگاهانه از بین آن‌ها انتخاب نمایند» .یعنی به جای قانون، اراده برنامه‌ریزان حکم می‌راند. و این یعنی پایان حکومت قانون و آغاز استبداد.

یکی از فریبنده‌ترین وعده‌های برنامه‌ریزان این است که کنترل آن‌ها فقط بر امور اقتصادی اعمال می‌شود و آزادی در سایر زمینه‌ها (مانند بیان، عقیده و هنر) باقی می‌ماند. هایک این وعده را «توهم خطرناک» می‌خواند و با قاطعیت می‌گوید: «کنترل تولید ثروت، همانا کنترل خود زندگی انسان است» . چرا؟ زیرا «کسی که همه فعالیت‌های اقتصادی را کنترل می‌کند، ابزارها را برای همه اهداف ما نیز کنترل می‌کند و بنابراین باید تصمیم بگیرد که کدام‌ یک برآورده شده و کدام‌ یک برآورده نشود. این در واقع، جان کلام است» .اگر دولت تعیین کند که چه چیزی تولید شود، چه شغلی داشته باشید و چقدر درآمد کسب کنید، عملاً همه اهداف شما در گرو رضایت اوست.

آیا رقابت و برنامه‌ریزی قابل جمع هستند؟

بسیاری بر این باورند که می‌توان «راه میانه‌ای» بین رقابت آزاد و برنامه‌ریزی یافت. هایک این باور را «بیش از اندازه ساده‌لوحانه» می‌داند و می‌گوید: «رقابت می‌تواند ترکیبی از قانونمندی را در خود داشته باشد، اما نمی‌توان آن را به میزان دلخواه با برنامه‌ریزی ترکیب کرد. ... این‌ها هر دو اصولی هستند که برای حل یک مشکل به کار می‌روند و ترکیب این دو... به این معنی خواهد بود که هیچ‌کدام نخواهند توانست کارآیی داشته باشند» . به عبارت دیگر، شما نمی‌توانید هم بازار آزاد داشته باشید و هم دستورات مرکزی. باید یکی را انتخاب کنید: یا آزادی با تمام ریسک‌هایش، یا امنیت وعده‌داده‌شده با تمام قفس‌هایش.

شاید تصور کنید که استدلال‌های هایک مربوط به دوران جنگ سرد و بحث‌های کهنه سوسیالیسم علیه سرمایه‌داری است. اما هایک خود ، با اشاره به فروپاشی کمونیسم، تأکید می‌کند که «پیام کتاب هنوز تازه است» و «از برخی جنبه‌ها، پیام این کتاب به شرایط امروزی ایالات متحده نزدیک‌تر است تا زمانی که اولین بار منتشر شد» . چرا؟ زیرا اگرچه سوسیالیسم تندرو در حال نابودی است، اما «مفاهیم آن وارد پیکره فکری امروز شده‌اند. دولت‌های رفاه و اصلاح‌طلبان، آمیزه‌ای از آرمان‌های ناسالم را جانشین سوسیالیسم کرده‌اند» . امروزه سخن از «برنامه‌ریزی» نیست، بلکه از «بحران شهرها»، «بحران محیط زیست» و «بحران رفاه» گفته می‌شود، اما راه‌حل‌های پیشنهادی اغلب همان کنترل‌های دولتی است که هایک درباره آن هشدار داد.

 

کانال در بله:

https://ble.ir/katabngasht

کانال در ایتا: 

https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht

 

 

 

نه آنچه همه می‌دانند، آنچه کمتر شنیده‌ایم

وقتی از فردوسی سخن می‌گوییم، ذهن‌ها بی‌درنگ می‌رود به «طوس»، «سال ۳۲۹»، «شاهنامه»، «محمود غزنوی» و «شصت هزار دینار» ... اینها را همه می‌دانیم. اینها را در مدرسه خوانده‌ایم، در محفل‌ها شنیده‌ایم، در شبکه‌های اجتماعی دیده‌ایم. اما شاید وقت آن رسیده باشد که از چیزی دیگر بگوییم: از رنجی که در دل اعداد گم شده، از تنهایی یک دهقان‌زاده در برابر تاریخ، و از شگفتی ماندگاری یک کاخ بلند در سرزمینی که خواستند «همه حدیث از محمودنامه خوانند».

  چه کسی می‌داند که شاهنامه در چه فضایی سروده شد؟ نه در دربار، نه در پایتخت، نه در مدرسه‌ها. فردوسی در گوشه‌ای از خراسان می‌زیست، در شهری که «تابع نیشابور» بود، در دیهی که اگر امروز هم بروی، نشانی از آن شکوه سابق نمی‌بینی. و همین، شاید بزرگ‌ترین راز او باشد. «شهر فردوسی شهر بزرگی نبود.» بله. بزرگ‌ترین حماسه‌سرای جهان، از شهری برخاست که در فهرست اصطخری و ابن‌حوقل، نامش در ردیف بیست ناحیة کوچک می‌آمد. بودجه‌ی سالیانة دیوانی‌اش سیصد درهم بود، درحالی‌که نیشابور سه هزار درهم داشت. فردوسی از «هیچ» شروع کرد. نه از زر و سیمی، نه از حمایت خلیفه‌ای، نه از وعده‌های پادشاهی. او در غیاب همه‌ی آنچه شاعران هم‌عصرش داشتند، بنای خود را برافراشت. 

شاعری که قافیه را رها کرد تا معنی زنده بماند

شاعران عصر فردوسی چه می‌سرودند؟ عنصری، فرخی، عسجدی  همة آنها قصیده‌هایی داشتند در مدح سلطان، در توصیف فتح‌ها، در نکوهش «رسم گبرکان». فرخی آشکارا گفت که «شاهنامه دروغ است سربسر» و ... اما فردوسی کاری دیگر کرد. او قافیه را رها نکرد، اما از «قافیه‌بندی روزمره» گذشت. او شعر را نه برای خوشامد یک پادشاه، که برای بیداری یک ملت به کار گرفت. و همین، تفاوت میان یک «شاعر درباری» و یک «حکیم ملی» است.

نکته‌ای که کمتر گفته شده: فردوسی در روزگاری می‌زیست که «خواندن شاهنامه گناهی عظیم» به شمار می‌رفت. ریاحی از مجدالدوله دیلمی می‌نویسد که وقتی محمود غزنوی او را دستگیر کرد، در بازپرسی، شاهنامه‌خوانی‌اش را به تعریض یاد کرد. نه فقط یک شاعر، که یک کتاب، در قامت یک اتهام.

همه‌ی ما داستان «تابوت و طشت» را شنیده‌ایم، داستان رباعی سه شاعر در باغ را، داستان پنهان شدن فردوسی در خانه‌ی پدر ازرقی را. ریاحی اما دریچه‌ی تازه‌ای به این افسانه‌ها می‌گشاید: آنها را نه به‌عنوان «سند»، که به‌عنوان «نشانه» باید خواند. افسانه‌ها می‌گویند که مردم عادی چه می‌خواستند باور کنند. آنها می‌گویند که ایرانیِ کوچه و بازار، چه تصویری از شاعر محبوب خود می‌خواست در ذهن داشته باشد. اینکه فردوسی در مشاعره از سه شاعر نامدار پیشی می‌گیرد، اینکه عنصری «دست او را می‌بوسد»، اینکه گنجی در خواب به او نشان داده می‌شود  همه و همه روایتِ «مظلومیت و برتری» یک ایرانیِ راستین در برابر قدرتِ زر و زور است.و شاید همین، رمز ماندگاری فردوسی در جان مردم بود: او آرزوی جمعی یک ملتِ تحقیرشده را در پیکر خود جای داد.

یکی از جذاب‌ترین بخش‌ها در شناخت فردوسی و شاهنامه، بحث درباره‌ی «الحاقات» و «ابیات گمشده» است. شاهنامه در طول هزار سال، دستخوش کم و زیادهایی شده  نه از سر دشمنی، که از سر عشق! کاتبان و شاهنامه‌خوانان، گاهی ابیاتی را که به گمانشان «باید» فردوسی گفته باشد، به کتاب او افزوده‌اند. حتی بیت معروف «ز شیر شتر خوردن و سوسمار» که در نسخه‌های کهن نیست، بعدها اضافه شده است.

این یعنی چه؟ یعنی فردوسی برای ایرانیان چنان اسطوره شده بود که دیگر «واقعیت تاریخی» او هم کافی نبود؛ می‌خواستند او «بیشتر» باشد، «تندتر» باشد، «صریح‌تر» باشد. و این، از هر سند تاریخی، گویاتر است.

فردوسی که نمی‌شناختیم

فردوسی را معمولاً با «تنگدستی» و «پیری» و «محرومیت» می‌شناسیم. اما تصویری دیگری هم می توان ارائه داد: فردوسیِ «انتخابگر». کسی که می‌توانست مثل دیگر شاعران، مداحِ زر بگیر باشد و در کنار تخت بنشیند، اما راه خود را برگزید. او می‌دانست که محمود نمی‌تواند شاهنامه را تحمل کند، اما باز هم کتاب را به نام او کرد  نه از روی چاپلوسی، که از روی مصلحت برای انتشار اثر. و وقتی نتیجه نگرفت، ابیات پایانی را سرود؛ نه با زاری، که با هجونامه‌ای شش بیتی که تا ابد نام محمود را به «بخل» و «بدعهدی» گره زد.

پس فردوسی کیست؟

فردوسی شاعری نیست که «هزار سال پیش می‌زیسته». او یک «حضور زنده» در ذهنیت ایرانی است. او جایی ایستاده که «سیاست رسمی» نمی‌توانست بایستد. او صدای کسی است که «سود» در برابر «باور» خود را انتخاب کرد. او کسی است که به ما آموخت «ایرانی بودن» یک شناسنامه نیست، یک جهان‌بینی است: موضع گرفتن در برابر ستم، بی‌اعتنا به زر و زور و تاج. «فردوسی، بالاتر از یک شاعر بزرگ، حکیم بزرگ و معلم بزرگ ملت ایران است.» شاید امروز، بیش از هر زمان دیگر، به این «معلمی» نیاز داشته باشیم؛ معلمی که نه از کلاس و تخته، که از متنِ حماسه، به ما بیاموزد که آزادگی، با «تنها ماندن» نیز ممکن است. 

 

 

منبع: 

ریاحی،‌محمدامین(۱۳۸۲)«سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی».‌تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی