«ما تو را تهی خواهیم کرد »
16 اردیبهشت · · خواندن 5 دقیقه «برادر بزرگ تو را زیر نظر دارد»
وینستون اسمیت، کارمند بخش بایگانی وزارت حقیقت، در اتاق محقرش نشسته و در حال نوشتن خاطراتی محرمانه است. او مینویسد: «آزادی آن است که بگوییم دو به علاوهی دو میشود چهار. اگر همین اندازه آزادی اعطا شود، سایر مشکلات حل خواهد شد.» اقیانوسیه، ابرقدرتی که لندن بخشی از آن است، جایی که تلهاسکرینها نه تنها تصویر بلکه صدا را هم ضبط میکنند و هیچ تاریکیای جز پشت پلکهای بسته آدمی امن نیست.وینستون سی و نه ساله، در پوششی از چهرهای خسته و سرفههایی صبحگاهی، جرمی جاودانه در سر میپروراند: جرم اندیشه. او در صفحهی زرد شدهی دفتری که از مغازهی سمساری در محلهی فقیرنشین لندن خریده، مینویسد: «مرگ بر برادر بزرگ.» این کلمات، در جهانی که حزب با شعارهای فریبندهاش «جنگ صلح است، آزادی بردگی است، نادانی توانایی است» ذهن مردم را تسخیر کرده، یعنی اعلام جنگ تمامعیار.
اورول در کتاب «۱۹۸۴» ساختاری از حکومت ترسیم میکند که با چهار وزارتخانه اداره میشود: وزارت صلح که جنگ را مدیریت میکند، وزارت حقیقت که دروغ را، وزارت عشق که شکنجه را و وزارت وفور که گرسنگی را. جایی که کار وینستون، «دستکاری» گذشته است. او در بخش بایگانی، اخبار دیروز را بازنویسی میکند تا با خط مشی امروز حزب هماهنگ شود. جایی که اگر برادر بزرگ پیشبینی کند تولید چدن از مرز عبور میکند و عملاً کاهش مییابد، وینستون باید اعداد را عوض کند. در دیالوگی کوتاه با همکارش سایم، متخصص نیواسپیک (زبان جدید حزب)، سایم با شور و شوقی ترسناک میگوید: «هدف نیواسپیک کلاً محدود کردن دامنهی تفکر است... جرم اندیشه به معنای واقعی کلمه امری محال خواهد بود، چون دیگر واژهای برای بیان آن وجود نخواهد داشت.» وینستون در دلش میداند که «سایم روزی بخار خواهد شد. زیادی باهوش است.»
«دوستت دارم» در جهانی بیعشق
در میان این سردی مطلق، وینستون با زنی جوان روبهرو میشود که روی کاغذی له کرده نوشته: «دوستت دارم.» جولیا، کارگر بخش پورنوسک – که هرزهنگاری را برای کارگران تولید میکند – تجسم زندهی عصیان علیه حزب است. او میگوید: «همش به خاطر این لعنتییه... فقط از کمر به پایین انقلابی هستم.» رابطهی آنها نه فقط عشق، که یک عمل سیاسی است. در صفحهای از کتاب میخوانیم: «همآغوشیشان نبرد بود و اوج لذتشان پیروزی. با این عمل درواقع مشتی محکم به دهان حزب میزدند. دیگر همآغوشی هم سیاسی شده بود.» آنها مخفیگاهی پیدا میکنند، اتاقی بالای مغازهی پیرمردی به نام چارینگتون، که یادگارهای دنیای از دست رفته را در ویترینش دارد: مرجانی در بلور، ترانههای کودکانه، خاطراتی از «زنگهای سن کلمانت» و «پرتقالها و لیموها». جولیا برای اولین بار عطر میزند، رژ لب میمالد، شکر واقعی میآورد. وینستون احساس میکند «دنیا دیگر تحملناپذیر نبود.»
خیانت نهایی
اما پایان، سقوطی است از پیش مقدر. آنها را دستگیر میکنند. نه در اتاق بالای مغازه، نه در میان درختان، بلکه درست زمانی که وینستون به آبرایان، عضو کمیتهی مرکزی که تصور میکرد همدل و همراز اوست، اعتماد کرده است. آبرایان همان کسی است که در مراسم «دو دقیقهای نفرت» نگاهی معنادار به او انداخته بود. حالا در اتاق ۱۰۱ وزارت عشق – جایی که بدترین ترس هر کس در آن سکنی دارد – آبرایان روبروی وینستون مینشیند و میگوید: «ما تو را درست زمانی که از دفترچهی خاطراتت استفاده کردی دستگیر کردیم... جرم اندیشه نمرده است، و تا زمانی که آن را نکشیم نخواهد مرد.»آبرایان، توضیح میدهد: «هرگز دیگر قادر به احساس انسانی معمولی نخواهی بود. همه چیز درونت خواهد مُرد. دیگر هرگز توانایی عشق، یا دوستی، یا لذت زندگی، یا خنده، یا کنجکاوی، یا شجاعت، یا درستی را نخواهی داشت. تو توخالی خواهی شد. ما تو را کاملاً تهی میکنیم و بعد تو را با خودمان، با عشق به برادر بزرگ، پر خواهیم کرد.»
اتاق ۱۰۱: بدترین چیز دنیا
اتاق ۱۰۱، جایی که بزرگترین ترس هر انسان در آن به واقعیت بدل میشود. برای وینستون، که از کودکی کابوس موش دیده، جعبهای پر از موشهای گرسنه را بر صورتش پایین میآورند. پیش از آن، جولیا – که «همیشه شاد و سرحال بود، از هیچ کاری شانه خالی نمیکرد» – در راهروی زندان به او میرسد. او شکسته است. به وینستون میگوید: «به آنها بگو هر چه میخواهی بکنند... فقط بگذار به جعبهی موشها نرسند.» و وینستون فریاد میزند: «روی جولیا پیاده کنید. روی من نه!»عشق شکست میخورد. نفسانیات تسلیم میشود. وینستون به برادر بزرگ خیانت میکند. جولیا را تحویل میدهد. سرانجام، در کافهای، دو انسان خرد شده روبروی هم مینشینند. وینستون به جولیا نگاه میکند و در ذهنش میگذرد: «نگاهش کرد و فهمید که دیگر او را دوست ندارد. دیگر به او نیاز هم نداشت.» آنها به حزب بازگشتهاند. جولیا میگوید: «آنها کاری کردند که در اتاق ۱۰۱ انجام میدهند. من دیگر از هیچ چیز احساس ندارم.»
کتاب «۱۹۸۴» داستانی دربارهی استالینیسم یا فاشیسم به تنهایی نیست؛ روایتی است از میل جاودانهی قدرت به تملک روح انسان. هولناکترین جملهی کتاب شاید در آن نباشد که میگوید «برادر بزرگ تو را زیر نظر دارد»، بلکه در این جمله است که وینستون قبل از بازجویی به دیوار وزارت عشق زل زده و میخواند: «کسی که چهرهاش در برابر قدرت گم شود، دیگر گمشدهای بیش نیست.» اورول برای ما تصویری از دنیایی میسازد که در آن «چهار وزارتخانه، ساختمانهایشان سایر بناهای دور و برشان را تحتالشعاع قرار داده بودند» و تنها چیزی که از انسانیت باقی میماند، «چند سانتیمترمکعب در کاسهی سر» است. وینستون در میانهی کتاب با خود زمزمه میکند: «اگر امیدی مانده باشد، در کارگران باید سراغش را گرفت.» اما حزب کارگران را نیز با بتوارگی بلیتهای بختآزمایی و تبلیغات وطنپرستانه از پای درآورده است. کانال در بله: https://ble.ir/katabngasht