فردوسی؛ روایتی دیگر از یک تنهایی بزرگ
26 اردیبهشت · · خواندن 4 دقیقه نه آنچه همه میدانند، آنچه کمتر شنیدهایم
وقتی از فردوسی سخن میگوییم، ذهنها بیدرنگ میرود به «طوس»، «سال ۳۲۹»، «شاهنامه»، «محمود غزنوی» و «شصت هزار دینار» ... اینها را همه میدانیم. اینها را در مدرسه خواندهایم، در محفلها شنیدهایم، در شبکههای اجتماعی دیدهایم. اما شاید وقت آن رسیده باشد که از چیزی دیگر بگوییم: از رنجی که در دل اعداد گم شده، از تنهایی یک دهقانزاده در برابر تاریخ، و از شگفتی ماندگاری یک کاخ بلند در سرزمینی که خواستند «همه حدیث از محمودنامه خوانند».
چه کسی میداند که شاهنامه در چه فضایی سروده شد؟ نه در دربار، نه در پایتخت، نه در مدرسهها. فردوسی در گوشهای از خراسان میزیست، در شهری که «تابع نیشابور» بود، در دیهی که اگر امروز هم بروی، نشانی از آن شکوه سابق نمیبینی. و همین، شاید بزرگترین راز او باشد. «شهر فردوسی شهر بزرگی نبود.» بله. بزرگترین حماسهسرای جهان، از شهری برخاست که در فهرست اصطخری و ابنحوقل، نامش در ردیف بیست ناحیة کوچک میآمد. بودجهی سالیانة دیوانیاش سیصد درهم بود، درحالیکه نیشابور سه هزار درهم داشت. فردوسی از «هیچ» شروع کرد. نه از زر و سیمی، نه از حمایت خلیفهای، نه از وعدههای پادشاهی. او در غیاب همهی آنچه شاعران همعصرش داشتند، بنای خود را برافراشت.
شاعری که قافیه را رها کرد تا معنی زنده بماند
شاعران عصر فردوسی چه میسرودند؟ عنصری، فرخی، عسجدی – همة آنها قصیدههایی داشتند در مدح سلطان، در توصیف فتحها، در نکوهش «رسم گبرکان». فرخی آشکارا گفت که «شاهنامه دروغ است سربسر» و ... اما فردوسی کاری دیگر کرد. او قافیه را رها نکرد، اما از «قافیهبندی روزمره» گذشت. او شعر را نه برای خوشامد یک پادشاه، که برای بیداری یک ملت به کار گرفت. و همین، تفاوت میان یک «شاعر درباری» و یک «حکیم ملی» است.
نکتهای که کمتر گفته شده: فردوسی در روزگاری میزیست که «خواندن شاهنامه گناهی عظیم» به شمار میرفت. ریاحی از مجدالدوله دیلمی مینویسد که وقتی محمود غزنوی او را دستگیر کرد، در بازپرسی، شاهنامهخوانیاش را به تعریض یاد کرد. نه فقط یک شاعر، که یک کتاب، در قامت یک اتهام.
همهی ما داستان «تابوت و طشت» را شنیدهایم، داستان رباعی سه شاعر در باغ را، داستان پنهان شدن فردوسی در خانهی پدر ازرقی را. ریاحی اما دریچهی تازهای به این افسانهها میگشاید: آنها را نه بهعنوان «سند»، که بهعنوان «نشانه» باید خواند. افسانهها میگویند که مردم عادی چه میخواستند باور کنند. آنها میگویند که ایرانیِ کوچه و بازار، چه تصویری از شاعر محبوب خود میخواست در ذهن داشته باشد. اینکه فردوسی در مشاعره از سه شاعر نامدار پیشی میگیرد، اینکه عنصری «دست او را میبوسد»، اینکه گنجی در خواب به او نشان داده میشود – همه و همه روایتِ «مظلومیت و برتری» یک ایرانیِ راستین در برابر قدرتِ زر و زور است.و شاید همین، رمز ماندگاری فردوسی در جان مردم بود: او آرزوی جمعی یک ملتِ تحقیرشده را در پیکر خود جای داد.
یکی از جذابترین بخشها در شناخت فردوسی و شاهنامه، بحث دربارهی «الحاقات» و «ابیات گمشده» است. شاهنامه در طول هزار سال، دستخوش کم و زیادهایی شده – نه از سر دشمنی، که از سر عشق! کاتبان و شاهنامهخوانان، گاهی ابیاتی را که به گمانشان «باید» فردوسی گفته باشد، به کتاب او افزودهاند. حتی بیت معروف «ز شیر شتر خوردن و سوسمار» که در نسخههای کهن نیست، بعدها اضافه شده است.
این یعنی چه؟ یعنی فردوسی برای ایرانیان چنان اسطوره شده بود که دیگر «واقعیت تاریخی» او هم کافی نبود؛ میخواستند او «بیشتر» باشد، «تندتر» باشد، «صریحتر» باشد. و این، از هر سند تاریخی، گویاتر است.
فردوسی که نمیشناختیم
فردوسی را معمولاً با «تنگدستی» و «پیری» و «محرومیت» میشناسیم. اما تصویری دیگری هم می توان ارائه داد: فردوسیِ «انتخابگر». کسی که میتوانست مثل دیگر شاعران، مداحِ زر بگیر باشد و در کنار تخت بنشیند، اما راه خود را برگزید. او میدانست که محمود نمیتواند شاهنامه را تحمل کند، اما باز هم کتاب را به نام او کرد – نه از روی چاپلوسی، که از روی مصلحت برای انتشار اثر. و وقتی نتیجه نگرفت، ابیات پایانی را سرود؛ نه با زاری، که با هجونامهای شش بیتی که تا ابد نام محمود را به «بخل» و «بدعهدی» گره زد.
پس فردوسی کیست؟
فردوسی شاعری نیست که «هزار سال پیش میزیسته». او یک «حضور زنده» در ذهنیت ایرانی است. او جایی ایستاده که «سیاست رسمی» نمیتوانست بایستد. او صدای کسی است که «سود» در برابر «باور» خود را انتخاب کرد. او کسی است که به ما آموخت «ایرانی بودن» یک شناسنامه نیست، یک جهانبینی است: موضع گرفتن در برابر ستم، بیاعتنا به زر و زور و تاج. «فردوسی، بالاتر از یک شاعر بزرگ، حکیم بزرگ و معلم بزرگ ملت ایران است.» شاید امروز، بیش از هر زمان دیگر، به این «معلمی» نیاز داشته باشیم؛ معلمی که نه از کلاس و تخته، که از متنِ حماسه، به ما بیاموزد که آزادگی، با «تنها ماندن» نیز ممکن است.
منبع:
ریاحی،محمدامین(۱۳۸۲)«سرچشمههای فردوسیشناسی».تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی