آنجا که پسر کشته میشود، نه پدر
30 اردیبهشت · · خواندن 3 دقیقه در اسطورههای یونانی، اودیپوس پدر خود را میکشد. در اسطورههای ملی ایران، رستم، سهراب را. این تفاوت، از نگاهی عمیق، سرنوشت مناسبات نسلی در دو تمدن را رقم زده است. در ایران، «پسرکشی سنت تاریخی ماست.» پدر نه تنها پسر را از پیش پا میاندازد، بلکه او را بازتولید خودش میکند. نسل جدید هرگز اجازه نمییابد خود را به طور مستقل بیان کند.
این روایت نه یک ادعای شاعرانه، که برگرفته از متنی جامعهشناختی است که روابط بیننسلی در ایران را واکاوی میکند: «در تاریخ ایران این بازتولید خیلی قدرتمند بوده است، به گونهای که تاریخ ایران در برداشتی نمادین و اسطورهای، تاریخ فرزندکشی است. در اسطوره رستم و سهراب که اسطوره ملی ایرانیان است، سهراب به دست رستم کشته میشود، یعنی پسرکشی سنت تاریخی ماست.»اما این «پسرکشی» به معنای قتل فیزیکی نیست. «نسل گذشته، نسل پدران خود را بازتولید میکند و نمیگذارد که نسلهای بعدی، خود را بیان کنند.» در نتیجه، «فرایند حرکت جامعه بیشتر فرایندی ثباتی-تعادلی است و فرایند تحول جنبه فرعی و جنبی دارد. در چنین جوامعی تحول نسلها به معنای انقطاع و تغییر به چشم نمیخورد». اینجاست که متناقضنمای اصلی زندگی ایرانی خود را نشان میدهد. از یک سو، در سطح خانواده و زندگی روزمره، شکافهای عمیقی میبینیم. جوانان در حضور پدربزرگ قلیان میکشند، در انتخاب همسر به حرف والدین گوش نمیدهند، و در مسائل سیاسی موضعی کاملاً متفاوت میگیرند. اما از سوی دیگر، در سطح ساختارهای قدرت و تولید علم، نسل جدید همچنان در سایه نسلهای پیشین تعریف میشود.
این دوگانگی در حوزهی علم به طرز دردناکی آشکار است. در جامعهشناسی ایران، «کمترین نقل قول از نسل قبلی صورت میگیرد. رابطه استاد-شاگردی به دلایل سیاسی محقق نمیشود و رابطه همکاری بین اساتید و دانشجویان در انجام پژوهش و تألیف کتاب و مقاله شکل نمیگیرد.» دلیل این وضعیت چیست؟ «این امر ریشه در فرهنگ ایرانی ندارد. ریشه در ساختار سیاسی دارد. زیرا دولتهای پشت سر هم آمده با یکدیگر مرتبط نیستند. بیشتر در مقابل و معارض یکدیگرند. در این صورت است که امکانی برای پیوسته شدن نسلهای دانشگاهی و علمی در ایران به وجود نمیآید».
چهار نسل جامعهشناسی در ایران همزمان زندگی میکنند. نسلی که انقلاب کرد، نسلی که جنگ را تجربه کرد، نسلی که اصلاحات را دید، و نسلی که در جهانی شدن زیست میکند. این حضور همزمان «یک شرایط استثنایی برای جامعهشناسی ایران است» اما «میتواند از حالت فرصت به تهدید تبدیل شود» زیرا «فقدان اخلاق حرفهای تحمل دیگری» باعث شده «بسیاری از جامعهشناسان نسل دوم، جامعهشناسان نسل اول را به استهزاء گرفتند؛ همین طور جامعهشناسان نسل سوم، جامعهشناسان نسل دوم و اول را و جامعهشناسان نسل چهارم همه نسلهای دیگر را به استهزاء گرفتند».
اما در متن زندگی روزمره، خانواده هنوز کانون پیوند است. «خانواده برای هر سه نسل محل ارتباط و پیوند است. خانواده برای نسل اول، محل استراحت، برای نسل دوم محل عمل و ظرفیتسازی و برای نسل سوم محل رشد است.» با وجود همه تفاوتها، «نیاز مالی فرزندان به والدین و نیاز عاطفی و حمایتی والدین به فرزندان تا حد بسیاری توانسته است پیونددهندۀ نسلها باشد و از تبدیل تفاوتهای نسلی به تعارضهای نسلی جلوگیری کند.» پس جامعه ایرانی در وضعیتی معلق میان «پسرکشی» ساختاری و «پیوند» عاطفی-اقتصادی زیست میکند. در سطح کلان، نسل جدید فرصت بازتعریف خود را نمییابد و مجبور است یا در چارچوب پیشینیان حرکت کند یا به حاشیه برود. اما در سطح خرد، خانواده همچنان پنجههایی است که شیوههای فرهنگی مختلف را در کنار هم نگه میدارد.
شاید رمز بقای این جامعه در همین «دوگانگی» باشد. نه آنچنان منسجم که ایستا بماند و نه آنچنان گسسته که فروبپاشد. «شیوههای فرهنگی مختلف نسلها با هم در حال ایجاد رابطه هستند – درست مانند پنجههای دست.» و این رابطه، هرچند پرتنش و گاه زخمی، همچنان ادامه دارد.
منبع:
آزاد ارمکی،تقی(1389)جامعه شناسی ایران(جامعه شناسی مناسبات بین نسلی)تهران:علم.