فرض کنید به پزشک مراجعه کرده‌اید، تب شدیدی دارید، بدن‌تان می‌سوزد. پزشک بدون آن که دمایی بگیرد، بدون آن که بپرسد چه حسی دارید، فوری یک آمپول تجویز می‌کند و می‌گوید: «فلانی هم همین مشکل را داشت، این آمپول به او کمک کرد.» شما کمی تعجب می‌کنید، اما حرف پزشک را قبول می‌کنید. حالا تصور کنید همین ماجرا، در مقیاسی عظیم، در نظام آموزشی ایران هر روز تکرار می‌شود. ما بدون آن که بدانیم «مشکل واقعی» چیست، مدام از غرب «راه‌حل» قرض می‌گیریم. نظام شش‌ساله، نظام پنج‌ساله، نظام سه‌ـ سه‌ـ چهار ساله، دوره راهنمایی، دوره پیش‌دانشگاهی، سند ملی تحول... هر بار با سر و صدای بسیار نسخه‌ای نو می‌پیچیم، اما تب همچنان باقی است. چرا؟ دکتر رضا داوری اردکانی، فیلسوف و معلمی که بیش از نیم قرن در مدرسه زیسته، در کتاب «تعلیم و تربیت در ایران» نسخه‌ای نمی‌پیچد. او کاری دشوارتر و ارزشمندتر می‌کند: به ما می‌آموزد که «پرسش» را جدی بگیریم. پرسش از این که «چرا اصلاً به مدرسه می‌رویم؟» پرسشی که به ظاهر ساده است، اما اگر راست و درست به آن بیندیشیم، شاید تمام تلاش‌های صد و پنجاه ساله‌مان را زیر سؤال ببرد.

در گذشته، هدف مدرسه روشن بود: تربیت کارمند برای دولت. اما امروز، نه همه دانش‌آموزان به دانشگاه می‌روند، نه در ادارات استخدام می‌شوند. داوری با صراحت می‌گوید: «اکنون همه باید درس بخوانند، اما به درستی معلوم نیست چه و چه اندازه باید بخوانند.» این بحران «هدف» آن‌قدر عمیق است که پاسخ‌های کلیشه‌ای مانند «با سواد بودن بهتر از بی‌سواد است» را قانع‌کننده نمی‌کند. او این پاسخ را یک «توجیه شبه اخلاقی» می‌نامد. تا وقتی ندانیم «چرا» می‌خوانیم، مدرسه «ضرورتی بی‌فرجام» می‌شود و دانش‌آموز «خود را در معرض هجوم درس‌ها» احساس می‌کند.

یکی از تکان‌دهنده‌ترین بخش‌های کتاب، توصیف وضعیت دانش‌آموز ایرانی است: «بهترین دانش‌آموزانی که به دانشگاه راه می‌یابند، نمره‌های بسیار بدی دارند. پس از شش سال زبان خارجی، تقریباً چیزی بلد نیستند. پس از خواندن هزار صفحه تاریخ و جغرافیا، صفویه را نمی‌شناسند. از نوشتن یک نامه ساده به زبان مادری عاجزند.» چرا؟ «چون ما همه چیز و همه علوم را می‌خواهیم در مدرسه بیاموزیم.» داوری این وضع را نتیجه «توهم آموختن همه چیز» می‌داند. او پیشنهاد می‌کند: «بهتر نیست که ضروری‌ترین مطالب یک درس را در پنجاه صفحه گرد آوریم و آن را چنان تعلیم دهیم که نه فقط همه آن را یاد بگیرند، بلکه بدانند چرا باید یاد بگیرند؟»

مهارت‌ها آموختنی‌اند، فضیلت نه

یکی از عمیق‌ترین بحث‌های کتاب، گفت‌وگوی سقراط و پروتاگوراس است. پروتاگوراس، سوفسطایی بزرگ، مدعی بود می‌توان «هنر سیاست» و «فضیلت» را آموخت. سقراط اما پرسید: «آیا فضیلت آموختنی است؟» و در نهایت نشان داد آنچه آموختنی است، «مهارت» است، نه «داناییِ عینِ فضیلت».داوری این تمایز را به متن آموزش ایران می‌آورد. می‌گوید مدرسه فقط می‌تواند «مهارت» بیاموزد. اما برای این که مهارت‌ها در جای خود قرار گیرند و سودمند افتند، به چیز دیگری نیازیم: به «نظامی مطلوب» و «افقِ معنایی» که ارزش و جهت مهارت‌ها را تعیین کند. و این نظام و افق خود «آموختنی» نیست؛ بلکه برآمده از «فرهنگ» و «تعلق» و «همدلی» یک جامعه است.

«فرهنگ در جامعه مثل جان در موجود زنده است.» این تشبیه محوری کتاب است. اگر فرهنگ نباشد، آموزش به «تقلید» و «تصنع» بدل می‌شود. ما در ایران بارها از نظام‌های آموزشی غرب اقتباس کرده‌ایم، اما غافل از این که «ارگانیزم» غرب یک‌جا و با همه پیوندهای درونی‌اش رشد کرده است. ما قطعاتی از آن را برداشته‌ایم، بدون آن که «رشته اتصال» آنها را داشته باشیم. نتیجه، «جهان تصنعی» است: «جهان تصنعی ممکن است همه چیز جهان حقیقی را داشته باشد، اما از حقیقت آن بی‌بهره می‌ماند.»

کانال در بله:

https://ble.ir/katabngasht

کانال در ایتا: 

https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht