«آگاهی حکومت نسبت به خود»
23 اردیبهشت · · خواندن 4 دقیقه تصور کنید دولتی که روزگاری صرفاً بر خاک و شمشیر و خراجستانی تکیه داشت، ناگهان آینهای به دست میگیرد و با دقت تمام به چهرهی خود خیره میشود. از خود میپرسد: چگونه بهتر حکومت کنم؟ مرزهای مشروعیت من کجاست؟ چرا گاهی دخالت میکنم و گاهی عقب مینشینم؟ این لحظهی شگفتانگیز، لحظهی تولد «آگاهی حکومت نسبت به خود» است. و هیچکس این آگاهی را بهتر از میشل فوکو، فیلسوف بیپروای فرانسوی، وارسی نکرده است.میشل فوکو کتاب «تولد زیستسیاست» از «آگاهی حکومت نسبت به خود» سخن میگوید، هرچند بلافاصله میافزاید که اصطلاح «خود-آگاهی» را چندان نمیپسندد.
اما این آگاهی از کجا سرچشمه میگیرد؟ پاسخ فوکو شگفتآور است: از «اقتصاد سیاسی». بله، همان علمی که امروز آن را با نمودارها، آمارها و پیشبینیهای بورسی پیوند میدهیم. فوکو میگوید اقتصاد سیاسی بود که به حکومت آموخت تا به جای پرسش «آیا مشروعیت دارم؟» بپرسد «آیا موفق خواهم شد؟» و به جای پرسش «آیا عادلم؟» بپرسد «آیا آثار مداخلهام منفی است؟» او در جایی محوری میگوید: «مسئلۀ اقتصادی همیشه میبایست درون چارچوب کردار حکومتی مطرح شود؛ آن هم نه بر حسب عامل حقانیتش، بلکه بر حسب آثارش.» این انقلابی بود در قلب قدرت. از این پس، «موفقیت» جایگزین «مشروعیت» شد و «جهل» – نه ظلم و ستم – به عنوان «بزرگترین شرّ حکومت» معرفی گردید. فوکو با صراحت میگوید: «بزرگترین شرّ حکومت و چیزی که آن را نامطبوع میکند، بدذات بودن شهریار نیست، بلکه جهل آن است.»
اما این آگاهی جدید چگونه خود را محدود میکند؟ در سدههای شانزدهم و هفدهم، حکومت بر اساس «مصلحت دولت» عمل میکرد و در سیاست داخلی (دولت پلیسی) اهدافی «نامحدود» داشت: از تنظیم نرخ نان تا نظارت بر اخلاق شهروندان. اما سؤال این بود: این هیولای بیحدوحصر چگونه میتواند خود را در بند کشد؟ پاسخ نخست «قانون» بود. قانون از بیرون به حکومت خط میزد: از این خط عبور نکن، آزادی بنیادین را نقض نکن. اما این محدودیت «خارجی» بود و فوکو آن را ناکافی میداند.
تحول بزرگ وقتی رخ داد که حکومت آموخت خود را از درون محدود کند. ابزار این خود-محدودسازی درونی چه بود؟ اقتصاد سیاسی. فوکو توضیح میدهد که اقتصاد سیاسی بر خلاف حقوق، از خارج با مصلحت دولت مخالفت نکرد، بلکه درون اهداف آن (ثروت، جمعیت، رقابت میان دولتها) جا خوش کرد و از دل آن، «طبیعت خاصی» را کشف کرد که زیرلایهی حیاتی حکومتداری بود.
و این چنین بود که «بازار» از «محل قانونداری» به «محل حقیقتمندی» بدل شد. فوکو میگوید: «بازار باید حقیقت را بگوید؛ باید حقیقت را دربارۀ کردار حکومتی بگوید». قیمت «طبیعی» که از دل سازوکارهای خودانگیخته بازار بیرون میآید، معیاری میشود برای تشخیص «درست» از «غلط» در سیاستگذاری. دیگر از سود و زیانِ اخلاقی خبری نیست؛ سخن از سود و زیانِ عقلانی و محاسبهپذیر است.
اما این آگاهی حکومت از خود، پارادوکسی بزرگ در دل خود دارد. فوکو آن را چنین بیان میکند: حکومت لیبرال «مصرفکنندهی آزادی» است. یعنی نمیتواند آزادی را یک امر از پیشداده فرض کند، بلکه باید آن را «تولید» کند و «سازماندهی» نماید. اما تولید آزادی مستلزم کنترل، نظارت و اجبار است. «حکومت باید آزادی را تولید کند، اما خود همین عمل مستلزم برقراری حدود، کنترلها، اشکال اجبار و الزامهای مبتنی بر تهدید است». به عبارت ساده، برای آنکه آزاد باشید، باید تحت نظر باشید. و این دقیقاً همان جایی است که «پاناپتیکون» بتام – آن طرح زندان نظارتی – نه فقط الگویی برای زندانها و کارخانهها، بلکه «قاعدهی حکومت لیبرال» میشود. حکومت به مثابه ناظری که از برج مراقبت، بازی آزادی و امنیت را میپاید. فوکو میگوید: «آزادی اقتصادی و تکنیکهای انضباطی کاملاً با یکدیگر پیوند دارند».و این داستان به همین جا ختم نمیشود. فوکو مدعی است که سوسیالیسم – با همهی وعدههایش – از این آگاهی بیبهره است. «سوسیالیسم فن حکمرانی خاص خود را ندارد». او میگوید سوسیالیسم همیشه به دامان لیبرالیسم یا دولت پلیسی یا برنامهریزی پناه برده است و «اگر واقعاً حکومتداری سوسیالیستی وجود دارد، نمیتوان آن را پنهان در سوسیالیسم و متون آن دانست. حکومتداری سوسیالیستی را نمیتوان از سوسیالیسم و متون آن استنباط کرد. باید آن را ایجاد کرد».
اینجاست که یادداشت ما به پایان میرسد، اما پرسشها تازه آغاز میشوند. آیا ما، شهروندان عادی، از آگاهی حکومت نسبت به خود آگاهیم؟ آیا میدانیم که هر بار پشت چراغ قرمز میایستیم، مالیات میدهیم، واکسن میزنیم یا آمار جمعیت را مرور میکنیم، در چه بازی عظیمی شرکت داریم؟ فوکو به ما یادآوری میکند که «دولت ذاتی ندارد. دولت چیزی نیست جز اثر، نیمرخ و تصویر متحرک دولتیسازیها». و شاید مهمتر از همه، او به ما میآموزد که نقد واقعی قدرت، نه بر اساس افشای دروغ یا توهم، بلکه بر اساس «تعیین شرایط و آثار اِعمال حقیقتمندی» استوار است. خواندن «تولد زیستسیاست» دعوتی است به این سفر درونی به قلب آینهای که حکومت پیش روی خود گرفته است. اما بیش از آن، دعوتی است به نگریستن در آینهای که فوکو پیش روی ما نهاده: آینهای که در آن، خودِ «خود» نیز به پرسش گرفته میشود. چه میشود اگر ما نیز «آگاهی نسبت به خود» را نه به مثابه شهروند، بلکه به مثابه «جمعیت» – که فوکو از آن سخن میگوید – تجربه کنیم؟
کانال در بله:
کانال در ایتا:
https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht