وقتی از «مشکل آموزش و پرورش» حرف می‌زنیم، معمولاً سراغ کمبود معلم، بودجه، ساختمان، تجهیزات یا روش‌های تدریس می‌رویم. همه اینها درست و مهم است. اما گویی پس از صد و پنجاه سال مدرسه‌داری در ایران، هنوز از یک پرسش بنیادین غافلیم: اصلاً چرا به مدرسه می‌رویم و چه چیزی را باید بیاموزیم؟ دکتر رضا داوری اردکانی، فیلسوف و معلمی که بیش از نیم قرن در مدرسه زیسته، در کتاب «تعلیم و تربیت در ایران» قدمی فراتر از این نگاه فنی می‌گذارد. او نسخه نمی‌پیچد. او «تذکر» می‌دهد. تذکر به این که ما در تعلیم و تربیت دچار توهمی بزرگ شده‌ایم:توهم آموختن همه چیز و همه علوم.

معمای مدرسه‌ای که پاسخِ «چرا» را گم کرده است

در گذشته، هدف مدرسه روشن بود: تربیت کارمند برای دولت. اما امروزه، نه همه فارغ‌التحصیلان به دانشگاه می‌روند، نه در ادارات استخدام می‌شوند. پس چرا بیش از یک دهه از زندگی را در کلاس‌های درس می‌گذرانیم؟ «همه باید درس بخوانند اما به درستی معلوم نیست چه و چه اندازه باید بخوانند.»داوری با صراحت می‌گوید که توجیه اخلاقیِ «با سواد بودن بهتر از بی‌سواد است» کافی نیست. این یک «حکم شبه اخلاقی» است که ناتوانی ما را در پاسخ به پرسش اصلی پنهان می‌کند. مدرسه در جهان جدید برای «ساختن آینده» است. اما اگر ندانیم چه آینده‌ای می‌خواهیم، مدرسه به «ضرورتی بی‌فرجام» تبدیل می‌شود.

انبان معلومات پراکنده؛ آری، آدمیِ دانا؛ نه

یکی از تکان‌دهنده‌ترین گزاره‌های کتاب، توصیف وضعیت کنونی دانش‌آموزان است: «بهترین دانش‌آموزانی که به دانشگاه راه می‌یابند، نمره‌های بسیار بدی دارند». بعد از شش سال زبان خارجی، تقریباً چیزی بلد نیستند. پس از خواندن هزار صفحه تاریخ، صفویه را نمی‌شناسند. از نوشتن یک نامه ساده به زبان مادری عاجزند.چرا؟ چون «ما همه چیز و همه علوم را می‌خواهیم در مدرسه بیاموزیم». برنامه درسی چنان فشرده و سنگین است که نوجوان سیزده‌چهارده ساله روزی دوازده ساعت باید به درس و مشق بپردازد. دیگر مجالی برای «مطالعه آزاد»، «تفکر» و حتی «علاقه‌مندی» باقی نمی‌ماند. داوری این وضع را با یک پرسش ساده نقد می‌کند: «بهتر نیست که ضروری‌ترین مطالب یک درس را در پنجاه صفحه گرد آوریم و آن را چنان تعلیم دهیم که نه فقط همه آن را یاد بگیرند، بلکه بدانند چرا باید یاد بگیرند؟» خواندن و یاد گرفتنِ پنجاه صفحه، بسیار بهتر از خواندن پانصد صفحه و یاد نگرفتن حتی بیست صفحه از آن است.

مهارت‌ها آموختنی‌اند، فضیلت نه

یکی از عمیق‌ترین بخش‌های کتاب، ارجاع به گفت‌وگوی سقراط و پروتاگوراس است. پروتاگوراس، سوفسطایی بزرگ، مدعی بود که می‌توان «هنر سیاست» و «فضیلت» را آموخت. سقراط اما پرسید: «آیا فضیلت آموختنی است؟» و در نهایت نشان داد که آنچه آموختنی است، «مهارت» است، نه «داناییِ عینِ فضیلت».داوری این تمایز را به متن آموزش ایران می‌آورد: در مدرسه فقط مهارت‌ها را می‌توان آموخت. اما برای این که مهارت‌ها در جای خود قرار گیرند و سودمند افتند، به چیز دیگری نیازیم: به «نظامی مطلوب» و «افقِ معنایی» که ارزش و جهت مهارت‌ها را تعیین کند. و این نظام و افق خود «آموختنی» نیست؛ بلکه برآمده از «فرهنگ» و «تعلق» و «همدلی» یک جامعه است.

فرهنگ همچون جان؛ بی‌جان، آموزش صوری می‌شود

«فرهنگ در جامعه مثل جان در موجود زنده است.» این تشبیه محوری کتاب است. اگر فرهنگ نباشد، آموزش به «تقلید» و «تصنع» بدل می‌شود. ما در ایران بارها از نظام‌های آموزشی غرب اقتباس کرده‌ایم، اما غافل از این که «ارگانیزم» غرب یک‌جا و با همه پیوندهای درونی‌اش رشد کرده است. ما قطعاتی از آن را برداشته‌ایم، بدون آن که «رشته اتصال» آنها را داشته باشیم. مثال تلخ آن، «کنکور» است. کنکور «عارضه سطحی و کوچکی نیست که به آسانی درمان شود. کنکور با صورت و مثالی که از علم و فرهنگ داریم و با نظام تولید و بازار کار و روحیه مردم پیوستگی دارد.» تا این پیوستگی‌ها را نفهمیم، تغییر نظام آموزشی، «سه باره مثلث ساختن» است که باز هم ذوزنقه از آب در می‌آید.

تربیت دینی؛ از اجبـار تا طلب

یکی از آسیب‌های جدی که کتاب بر آن انگشت می‌گذارد، وضع «تربیت دینی» است. داوری می‌گوید: «دین، به خصوص دین ما که حقیقتش حبّ است، باید با محبت تعلیم شود.» اما ما دین را تبدیل کرده‌ایم به «معلومات رسمی» و «درس حفظی». راه حل، بازگشت به زبان «تذکر» است؛ همان زبانی که قرآن با آن سخن می‌گوید. زبانی که آدمی را از «قید تعصب‌ها و رسوم آزاد می‌کند و به طلب حقیقت برمی‌انگیزد». تربیت دینی را نمی‌توان با اجبـار و تحمیل و نمره پیش برد. باید فضایی آفرید که پرسش در آن زاده شود و طلب در جان جوان شعله ور گردد.

کتابی برای کسانی که از راه‌حل‌های زودبازده خسته شده‌اند

کتاب «تعلیم و تربیت در ایران» نوشته رضا داوری اردکانی، از آن آثاری است که با خواندنش دیگر نمی‌توانید ساده‌لوحانه بگویید «آموزش و پرورش را باید اصلاح کرد». این حرفی است که «مثل این است که به گرسنه بگویند غذا بخورد». همه می‌دانند. اما چرا با این همه دانستن، هیچ تغییری نکرده‌ایم؟ چون ما از «طرح پرسش» می‌ترسیم. داوری به ما یادآوری می‌کند که «ترسیدن از پرسش راه‌ها را می‌بندد و در نتیجه جهل و جاهلانه رفتن به عنوان ضرورتی طبیعی توجیه می‌شود». اگر می‌خواهیم مدرسه‌ای داشته باشیم که سربار زندگی نباشد، اگر می‌خواهیم فرزندانمان «انبان معلومات پراکنده» نباشند، اگر می‌خواهیم آموزش با «فرهنگ و جان مردم» پیوند بخورد، نخستین گام «تأمل در پرسش‌های بنیادین» است: چه جهانی را می‌خواهیم بسازیم؟ چه علوم و مهارت‌هایی واقعاً برای ساختن آن جهان لازم است؟ و مهم‌تر از همه، آیا ما هنوز «طلب» و «اشتیاق درونی» برای دانستن داریم، یا فقط میوه‌های علم را می‌خریم و انبار می‌کنیم، بی‌آن که درخت آن را بکاریم؟