این کتاب، راز نادانی ما را فاش میکند
20 اردیبهشت · · خواندن 4 دقیقه فرض کنید یک ماشین بینقص به شما میدهند، با هزاران دکمه و اهرم و چراغ. اما دفترچه راهنما را به شما نمیدهند. نمیدانید موتور آن از کجا انرژی میگیرد، حداکثر سرعتش چقدر است، کجا ممکن است از کار بیفتد، و آن دکمه قرمز بزرگ وسط داشبورد دقیقاً چه میکند.احتمالاً یا هیچوقت از ماشین استفاده نمیکنید، یا یکباره گاز را میفشارید و به دره سقوط میکنید. جان لاک، فیلسوف انگلیسی قرن هفدهم، در کتاب «جستاری در فهم بشر» دقیقاً همین را میگوید: ما با پیچیدهترین و قدرتمندترین ابزاری که تا به حال به بشر داده شده — یعنی «فهم» خودمان — رانندگی میکنیم، بدون اینکه کوچکترین دفترچه راهنمایی برای آن داشته باشیم. و نتیجه چه میشود؟ «مسائلی به میان میآورند و مباحثی راه میاندازند که هیچگاه به حل روشنی نمیرسند، بلکه مجبور میشوند ادامه دهند و به شبهات بیفزایند تا بالاخره در شکاکیتی کامل توقف نمایند.» (فصل اول)لاک تصمیم میگیرد این دفترچه راهنما را بنویسد. و حاصلش کتابی است که فلسفه غرب را از نو نوشت.
سفیدی مطلق (و خبری از حرفهای فطری نیست)
اولین کاری که لاک میکند، این است که یک سمبل بزرگ را میکوبد: هیچ چیز فطری نیست. نه "خدا وجود دارد" فطری است، نه "مادرت را دوست داشته باش" فطری است، نه حتی قانون "یک چیز نمیتواند هم باشد و هم نباشد" فطری است. چطور؟ لاک میگوید بروید سراغ یک کودک را نگاه کنید:«کودک پیش از حرف زدن فرق بین تصورات شیرین و تلخ را میداند (یعنی میداند شیرین تلخ نیست).» (کتاب اول، فصل دوم) کودک تشخیص میدهد شیرینی با تلخی فرق دارد، اما از اصل «امتناع تناقض» خبری ندارد. اگر آن اصل فطری بود، کودک باید آن را میدانست. لاک نتیجه میگیرد: ذهن ما «کاغذ سفیدی است بدون حروف و بدون تصورات».(کتاب دوم، فصل اول)پس همه چیز از کجا میآید؟ از دو راه: «احساس» (آنچه از بیرون به ما میرسد: رنگ، بو، صدا، گرما) و «فکر» (آنچه از درون ذهن خودمان مطالعه میکنیم: تردید، باور، استدلال، اراده). (کتاب دوم، فصل اول)اگر این حرف لاک درست باشد، یعنی هیچ ایدهای تا وقتی که وارد ذهن نشده، وجود ندارد. یعنی ما با جهان بیرون متولد نمیشویم. یعنی هر چه هستیم، از تجربه ساخته شده. این یعنی انقلاب محض علیه هزاران سال فلسفه که میگفتند روح انسان با ایدههای ازلی متولد میشود.
توهم رنگ (و چرا دنیای بیرون را همانطور که هست نمیبینیم)
لاک یک بمب دیگر هم میاندازد. او میگوید: آن رنگی که میبینید، آن صدایی که میشنوید، آن بویی که حس میکنید — در خود اشیاء وجود ندارد. «صفات ثانویه در حقیقت در اجسام نیستند، بلکه نیروهائی هستند که بواسطه صفات اصلیه خود... احساسات متنوع در ما ایجاد میكند، مانند رنگ و صدا و مزه... هیچگونه شباهتی به اشیاء ندارند.» (کتاب دوم، فصل هشتم)در خود سیب، قرمزی وجود ندارد. در خود گلاب، بوی خوش وجود ندارد. فقط حجم، شکل، عدد، حرکت و سکون در خود اشیاء هست. ما بقیه چیزها را خودمان به اشیاء اضافه میکنیم. جهان از نظر لاک بسیار سردتر و بیروحتر از آن چیزی است که ما تجربه میکنیم. اما اشکالی ندارد — چون همین جهان "سرد و بیروح" با صفات اولیهاش (حجم، شکل، حرکت) برای علم فیزیک کاملاً کافی است.و این یعنی علم فیزیک به کُنه واقعیت نمیرسد. فقط به صفات اولیه میرسد. صفات ثانویه (رنگ، بو، مزه) فقط در ذهن ما وجود دارند. این حرف لاک بعدها راه را برای برداشتهای ذهنیتر از جهان (برکلی، هیوم، کانت) باز کرد.
سقف دانش ما (و چرا باید خوشحال باشیم)
لاک اعتراف میکند که علم ما محدود است. به سه دلیل: (۱) تصورات کافی نداریم (مثلاً نمیتوانیم ذرات طلا را ببینیم تا علت زردی آن را بفهمیم)؛ (۲) ارتباط بین تصورات را نمیبینیم؛ (۳) ذهن ما در دنبال کردن برهانهای پیچیده خسته میشود.اما لاک از این محدودیت ناامید نمیشود. برعکس، میگوید دقیقاً همین محدودیت است که باید ما را از دو آفت نجات دهد: جزمیت افراطی (ادعای دانستن همه چیز) و شکاکیت افراطی (انکار هر گونه دانستن).«اگر ما حدود قدرت خود را بدانیم، آنگاه به خوبی خواهیم دانست چه چیز به عهده بگیریم تا امید کاميابی داشته باشیم.» (فصل اول) و یک مثال درخشان میزند: «برای یک دریانورد بسیار مهم است که طول طناب خود را بداند، گرچه نتواند با آن تمام اعماق اقیانوس را اندازه گیرد. کافی است که او بداند طول طناب به منظور اندازهگیری نقاطی که برای جریان مسافرت او لازم است، تا از خطر برخورد به نقاط کم عمق که ممکن است او را نابود سازد آگاه گردد.» دانش محدود ما، نه نقص ما، بلکه ابزار نجات ماست. اگر میدانستیم کجا ممکن است گیر کنیم، از آنجا دور میشویم. اگر میدانستیم چه چیزهایی را نمیتوانیم بدانیم، عمرمان را پای بحثهای بیحاصل تلف نمیکنیم. لاک در یک جمله تمام نقشه کتابش را خلاصه میکند: «اول اینکه تحقیق کنیم که تصورات ما از کجا میآیند. دوم اینکه نشان دهیم فاهمه به وسیله آن تصورات چه علمی کسب میکند و قطعیت و حدود آن علم تا چه اندازه است. سوم اینکه تحقیقاتی هم در باب ماهیت و اساس ایمان و عقیده به کار بریم.»