خشونت در جهان امروز، سیمایی آشنا دارد: انفجار بمب، چاقوکشی در خیابان، تصاویر پیکرهای سوخته در جنگ، و یا شورشهای پرخاشگرانه که از صفحه های تلویزیون به خانه هایمان می‌آیند. رسانه ها هر روز ما را با «بحرانهای انسانی» بمباران می‌کنند و واکنش عاطفی ما را برمی‌انگیزند؛ اما آیا این همان خشونتی است که باید با آن مبارزه کرد؟ اسلاوی ژیژک، فیلسوف و نظریه پرداز اسلوونیایی، در کتاب «خشونت: پنج نگاه زیرچشمی‌» پاسخی قاطع و وارونه کننده به این پرسش می‌دهد: مهمترین شکلهای خشونت، همان‌هایی هستند که اصلاً نمی‌بینیم.

ژیژک با لحنی تیز، شوخ طبعانه و در عین حال عمیقاً روشنفکرانه، خواننده را به سفری دیالکتیکی می‌برد تا به او نشان دهد که تمرکز بر خشونت کنشگرانه (فیزیکی و مستقیم) نه تنها ناقص، بلکه فریبکارانه است. او مثلثی از خشونت ترسیم می‌کند: در رأس آن خشونت کنشگرانه قرار دارد، اما دو ضلع پنهان و تعیین کننده‌ی دیگر عبارتند از خشونت نمادین (که در زبان و نظامهای معناییِ ما نهفته و به قول هایدگر «قرارگاه هستی ما» را می‌سازد) و خشونت سیستمی‌ (که پیامدهای فاجعه بار عملکرد نظامهای اقتصادی، به ویژه سرمایه داری جهانی است). مشکل اینجاست که خشونت سیستمی‌، همان پس زمینه‌ی «سطح صفر» آرامش و عادیّت را می‌سازد که در برابر آن، خشونت کنشگرانه را به عنوان یک «اختلال» درک می‌کنیم. او می‌نویسد: «خشونت سیستمی‌ چیزی شبیه «ماده‌ی سیاه» مشهور دانش فیزیک است: نقطه‌ی مقابل خشونت کاملا نمایان کنشگرانه».

اما ژیژک صرفاً یک نظریه پرداز انتزاعی نیست. او با دهها مثال زنده و ملموس از فرهنگ عامه، ادبیات، سینما و رویدادهای سیاسی روز، مفاهیم خود را به طرزی درگیرکننده توضیح می‌دهد.

برای نمونه، داستان «کمونیستهای لیبرال» یا «نیکمردان پورتو داووس» را در نظر بگیرید. ژیژک بیل گیتس، جرج سوروس و مدیران ارشد گوگل و آی بی ام را جامعه‌ای از کارآفرینانی معرفی می‌کند که ظاهراً میان داووس (نماد سرمایه‌داری بیرحم) و پورتو آلگره (نماد جنبشهای ضدسرمایه‌داری) پل زده‌اند. آنها مدعیاند که می‌توان هم سودجوی بی‌رحم بود و هم به مسئولیت اجتماعی و محیط زیست پایبند ماند؛ هکرهای سابق و براندازی که حالا خود رئیس شده‌اند. ژیژک نشان می‌دهد که این نیکوکاریِ آنها (کمک به آموزش، بهداشت و مبارزه با فقر) نه یک ویژگی شخصی عجیب، بلکه «هزینه‌ی متعالی» است که به نظام سرمایه‌داری اجازه می‌دهد بدون توسل به بازتوزیع اجباری دولتی، بحران خود را به تعویق اندازد. او این وضعیت را با طنزی تلخ به «ملینی شکلاتی» تشبیه می‌کند که برای درمان یبوست تبلیغ می‌شود اما خودش عامل یبوست است. کمونیستهای لیبرال، همان کسانی هستند که با یک دست می‌بخشند و با دست دیگر می‌گیرند و از این طریق، چشم ما را از خشونت سیستمی‌ بنیادینِ خود می‌پوشانند.

در بخشی دیگر، ژیژک به تحلیل شورشهای حومه‌ی پاریس در سال ۲۰۰۵ می‌پردازد. برخلاف مه ۱۹۶۸ که خواستهای آرمانی داشت، این شورشها یک «طغیان خشم صفر» بود. معترضان هیچ تقاضایی نداشتند؛ فقط می‌خواستند شنیده شوند. ژیژک این را «کنش غیرارادیِ لکانی» می‌نامد؛ اقدامی‌ که نمی‌توان آن را به کلمات ترجمه کرد. او تفاوت این شورشها با تروریسم بنیادگرا را نیز به شکلی شگفت‌ آور روشن می‌کند: تروریستهای بنیادگرا، برخلاف ظاهرشان، عمیقاً فاقد ایمان راستین هستند. آنها از سبک زندگی گناه‌آلود غرب «شیفته» و «ناراحت»اند و هنگام مبارزه با دیگری، در واقع با وسوسه‌ی درون خود می‌جنگند. ریشه‌ی خشونت آنها «دل آزردگی» و رشک است، نه ایمان. غربی‌ها وقتی از روی مرحمت به آنها می‌گویند «ما خودمان را برتر از شما نمی‌دانیم» آنها را خشمگینتر می‌کنند، چون خودشان را پنهانی پست تر می‌دانند.

اما شاید مهمترین و تکان‌دهنده‌ترین بخش کتاب، مفهوم «خشونت خدایگانی» برگرفته از والتر بنیامین باشد. خشونت خدایگانی، برخلاف خشونت اسطورهای (که قانون را وضع می‌کند و حفظ می‌کند و قربانی می‌خواهد)، خشونتی است که «قانون را نابود می‌کند»، بی‌آنکه خونی بریزد مرگبار است. ژیژک این را به «وحشت انقلابی» فرانسه (روبسپیر) یا فوران خشم مردم در محله‌های فقیرنشین تشبیه می‌کند که مانند «ملخهای انجیلی» ناگهان سر برمی‌آورند و عدالتی مستقیم، فراتر از هر قانون، برپا می‌کنند. اما نکته‌ی حیرت‌ انگیز اینجاست که ژیژک از هیچ‌یک از این اشکال خشونت به سادگی دفاع نمی‌کند. او به دقت مرز میان خشونت رهایی‌بخش و خشونت فاجعه بار را ترسیم می‌کند و تأکید دارد که تنها تفاوت میان خشونت خدایگانی و یک کنش کورِ خشمگین، در «مسئولیت پذیری اتمی‌« کنشگر است؛ در غیاب هرگونه «دیگری بزرگ» (خدا، تاریخ، حزب) که عمل را توجیه کند.

ژیژک در پایان کتاب، خواننده را با یک درس پارادوکسیکال تنها می‌گذارد: خطر اصلی امروز، «انفعال» نیست، بلکه «فعالیت کاذب» است. شلوغ کاریهای بی‌پایان، حضور در راهپیمایی‌های نمادین، و شرکت در گفتگوهای بی‌سرانجامی‌ که در نهایت چرخ‌های نظام را روانتر می‌کنند. او از داستان خیالی ژوزه ساراماگو (کتاب «دیدن») می‌گوید که در آن مردم به جای رأی مثبت یا منفی، آرای سفید می‌دهند و دولت را در بُن بستی مطلق فرو می‌برند. ژیژک می‌گوید گاهی «هیچ کاری نکردن» و «آموختن، آموختن، آموختن» (همان وصیت لنین در یک لطیفه‌ی معروف) خشونت آمیزترین و سیاسی ترین کاری است که می‌توان انجام داد.

«خشونت: پنج نگاه زیرچشمی‌» خواندنی است اجباری برای هر کسی که از کلیشه‌های رسانه‌ای به ستوه آمده و می‌خواهد پرده از لایه‌های پنهان واقعیت بردارد. ژیژک در این کتاب، تیشه به ریشه‌ی بسیاری از باورهای روشنفکرانه‌ی مسلط (از تساهل لیبرالی گرفته تا نیکوکاری سرمایه‌داری) می‌زند و نشان می‌دهد که چگونه «انسان دوستانه‌ترین» اقدامات می‌توانند خشن‌ترین پیامدها را داشته باشند. اگر می‌خواهید بدانید چرا تروریستها به راستی «بنیادگرا» نیستند، چرا حقوق بشر می‌تواند ایدئولوژیک باشد، و چرا گاهی بهترین کار، نشستن و فکر کردن است، این کتاب را از دست ندهید.