کتاب نگاشت

یادداشت نویسی در مورد کتاب و بررسی کتاب

«نظم گفتار» متن درس کوتاه اما بسیار پرمحتوا، یکی از مهمترین نوشته های فوکو به شمار می‌رود، زیرا او در آن، به شکلی فشرده و روشن، چارچوب کلیِ پروژۀ فکری خود را ترسیم می‌کند. فوکو در این سخنرانی، که در فضای پرتنش سیاسی و اجتماعی پس از اعتراضات مه ۱۹۶۸ فرانسه ایراد شد، از «گفتار» نه به عنوان یک پدیدۀ زبانی ساده، بلکه به عنوان میدان نبردِ قدرت، میل و حقیقت سخن می‌گوید. او نشان می‌دهد که در هر جامعه‌ای، تولید گفتار تحت نظارت، انتخاب و سازماندهی دقیقی قرار می‌گیرد تا خطرهای بالقوۀ آن مهار شود.

فوکو فرضیۀ اصلی خود را اینگونه مطرح می‌کند: «در هر جامعه‌ای، تولید گفتار کاری است که نظارت و انتخاب ، سازمان‌یابی و توزیع آن با کاربرد شیوه‌هایی که نقش آنها برگرداندن قدرت‌ها، خطرهای گفتار، چیره‌شدن بر روند اتفاقی رویداد نهفته در آن، و مصون ماندن از مادیت سنگین و ترسناک آن است، صورت می‌گیرد.» به بیان ساده، گفتار همواره از طریق نظامهای طرد، محدود و تملک، «رقیق» و کنترل می‌شود. او سه نظام بیرونی طرد را معرفی می‌کند: ۱) «سخن ممنوع» (ممنوعیت‌های موضوعی، موقعیتی و مربوط به گوینده)، ۲) «تقسیم‌بندی عاقل و دیوانه»، و ۳) «اراده به حقیقت». این نظامها، به ویژه در حوزه‌های سیاست و جنسیت، با شدت بیشتری عمل می‌کنند و رابطۀ عمیق میان گفتار، میل و قدرت را آشکار می‌سازند.

«اراده به حقیقت» مهمترین و پیچیده‌ترین این نظامهاست. فوکو نشان می‌دهد که تمایز میان گفتار راست و دروغ، یک تمایز معرفتی ناب نیست، بلکه یک دستگاه تاریخی، نهادی و خشونت آمیز است. او این اراده را از یونان باستان (گذار از گفتار تشریفاتی و قدرتمند شاعران به گفتار مبتنی بر صدق و کذب در فلسفۀ افلاطون) تا علم مدرن (که با نهادهای آموزش و نشر بازتولید می‌شود) دنبال می‌کند. اراده به حقیقت، همواره در حال تقویت و عمیقتر شدن است و گفتار قانون نیز برای مشروعیت یافتن، ناچار به تکیه بر آن است. اما در پس این اراده، میل و قدرتی نهفته که خود را پنهان می‌کند.

در کنار این نظامهای بیرونی، فوکو از «نظامهای درونی» نظارت بر گفتار نیز سخن می‌گوید که خود گفتارها برای مهار «رویداد» به کار می‌برند. نخستین نظام درونی، «تفسیر» است که با تکیه بر اختلاف سطح میان متون بنیادین و تفاسیر، امکان تولید بی‌پایان گفتار را فراهم می‌آورد، اما در عین حال، همواره مدعی است حقیقتی از پیش نهفته را بازمی‌گوید. دومین نظام، «مؤلف» است که با نسبت دادن گفتار به یک منبع وحدت بخش، آن را محدود و معنادار می‌سازد. سومین نظام، «مادۀ علمی» است که با تعریف قلمروی از اشیاء، روشها و قواعد، شرط «در راستای حقیقت بودن» را برای ورود گزاره‌ها تعیین می‌کند. مثال معروف فوکو دربارۀ مندل نشان می‌دهد که «راست گفتن» برای پذیرفته شدن در یک علم کافی نیست؛ بلکه باید در چارچوب قاعده‌مندیهای مسلط آن مادۀ علمی قرار گرفت.

سومین گروه از شیوه‌های نظارت بر گفتار، به جای کنترل خود گفتارها، به کنترل «جان‌های سخنگو» می‌پردازد. این شیوه‌ها تعیین می‌کنند که چه کسی مجاز به ورود به نظم گفتار است. فوکو از «رسالۀ آداب»، «انجمنهای سخن»، «آیینها» و سرانجام نظام «تعلیم و تربیت» به عنوان ابزاری برای «تملک اجتماعی گفتارها» نام می‌برد. او نتیجه می‌گیرد که در زیر ظاهر سخن دوستی تمدن غرب، نوعی «سخن‌گریزی» عمیق و ترس پنهانی از رویدادگی، خشونت و بی‌نظمی نهفته در گفتار وجود دارد.

برای تحلیل این ترس و رهایی از محدودیتها، فوکو چهار اصل روش شناختی را پیشنهاد می‌کند: اصل «برگرداندن معنا» (به جای جستجوی منابع مثبت گفتار، آنها را به عنوان اصول محدودکننده تحلیل کنیم)، اصل «ناپیوستگی» (گفتارها را نه به عنوان جریانی پیوسته، بلکه به عنوان مجموعه‌هایی ناپیوسته در نظر بگیریم)، اصل «خودویژگی» (گفتار را خشونتی نسبت به اشیاء بدانیم، نه بازتابی شفاف از واقعیت)، و اصل «برونیت» (به جای جستجوی معنای پنهان، به شرایط بیرونی امکان گفتار توجه کنیم). او سپس برنامۀ کاری خود را در دو محور «انتقادی» (تحلیل نظامهای طرد و محدودیت) و «تبارشناختی» (بررسی چگونگی تشکیل سلسله‌های منظم گفتار) سامان می‌دهد.

«نظم گفتار» نه تنها دروازه‌ای به سوی اندیشۀ فوکو است، بلکه متنی بنیادین برای درک نظریه های انتقادی معاصر، تحلیل گفتمان، و مطالعات قدرت و دانش به شمار می‌رود. فوکو در پایان، با تجلیل از استادان خود (به ویژه ژان هیپولیت)، نشان می‌دهد که فلسفۀ او با عبور از هگل و تکیه بر مفاهیم تکرار، رویداد و تماس با غیرفلسفه، مسیر تازه‌ای را پیش روی اندیشه می‌گشاید. این کتاب به ما می‌آموزد که هر بار که سخن می‌گوییم، درون شبکه‌ای از محدودیتها و قدرتهایی قرار داریم که نهفته عمل می‌کنند؛ اما آگاهی از این نظامها، نخستین گام برای مقاومت در برابر آنهاست.

 

کانال در بله:

https://ble.ir/katabngasht

کانال در ایتا: 

https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht

 

 

 

 

نسخه نمی‌پیچم «تذکر» می‌دهم

عاشور حسن زاده عاشور حسن زاده 21 اردیبهشت · عاشور حسن زاده ·

 وقتی از «مشکل آموزش و پرورش» حرف می‌زنیم، معمولاً سراغ کمبود معلم، بودجه، ساختمان، تجهیزات یا روش‌های تدریس می‌رویم. همه اینها درست و مهم است. اما گویی پس از صد و پنجاه سال مدرسه‌داری در ایران، هنوز از یک پرسش بنیادین غافلیم: اصلاً چرا به مدرسه می‌رویم و چه چیزی را باید بیاموزیم؟ دکتر رضا داوری اردکانی، فیلسوف و معلمی که بیش از نیم قرن در مدرسه زیسته، در کتاب «تعلیم و تربیت در ایران» قدمی فراتر از این نگاه فنی می‌گذارد. او نسخه نمی‌پیچد. او «تذکر» می‌دهد. تذکر به این که ما در تعلیم و تربیت دچار توهمی بزرگ شده‌ایم:توهم آموختن همه چیز و همه علوم.

معمای مدرسه‌ای که پاسخِ «چرا» را گم کرده است

در گذشته، هدف مدرسه روشن بود: تربیت کارمند برای دولت. اما امروزه، نه همه فارغ‌التحصیلان به دانشگاه می‌روند، نه در ادارات استخدام می‌شوند. پس چرا بیش از یک دهه از زندگی را در کلاس‌های درس می‌گذرانیم؟ «همه باید درس بخوانند اما به درستی معلوم نیست چه و چه اندازه باید بخوانند.»داوری با صراحت می‌گوید که توجیه اخلاقیِ «با سواد بودن بهتر از بی‌سواد است» کافی نیست. این یک «حکم شبه اخلاقی» است که ناتوانی ما را در پاسخ به پرسش اصلی پنهان می‌کند. مدرسه در جهان جدید برای «ساختن آینده» است. اما اگر ندانیم چه آینده‌ای می‌خواهیم، مدرسه به «ضرورتی بی‌فرجام» تبدیل می‌شود.

انبان معلومات پراکنده؛ آری، آدمیِ دانا؛ نه

یکی از تکان‌دهنده‌ترین گزاره‌های کتاب، توصیف وضعیت کنونی دانش‌آموزان است: «بهترین دانش‌آموزانی که به دانشگاه راه می‌یابند، نمره‌های بسیار بدی دارند». بعد از شش سال زبان خارجی، تقریباً چیزی بلد نیستند. پس از خواندن هزار صفحه تاریخ، صفویه را نمی‌شناسند. از نوشتن یک نامه ساده به زبان مادری عاجزند.چرا؟ چون «ما همه چیز و همه علوم را می‌خواهیم در مدرسه بیاموزیم». برنامه درسی چنان فشرده و سنگین است که نوجوان سیزده‌چهارده ساله روزی دوازده ساعت باید به درس و مشق بپردازد. دیگر مجالی برای «مطالعه آزاد»، «تفکر» و حتی «علاقه‌مندی» باقی نمی‌ماند. داوری این وضع را با یک پرسش ساده نقد می‌کند: «بهتر نیست که ضروری‌ترین مطالب یک درس را در پنجاه صفحه گرد آوریم و آن را چنان تعلیم دهیم که نه فقط همه آن را یاد بگیرند، بلکه بدانند چرا باید یاد بگیرند؟» خواندن و یاد گرفتنِ پنجاه صفحه، بسیار بهتر از خواندن پانصد صفحه و یاد نگرفتن حتی بیست صفحه از آن است.

مهارت‌ها آموختنی‌اند، فضیلت نه

یکی از عمیق‌ترین بخش‌های کتاب، ارجاع به گفت‌وگوی سقراط و پروتاگوراس است. پروتاگوراس، سوفسطایی بزرگ، مدعی بود که می‌توان «هنر سیاست» و «فضیلت» را آموخت. سقراط اما پرسید: «آیا فضیلت آموختنی است؟» و در نهایت نشان داد که آنچه آموختنی است، «مهارت» است، نه «داناییِ عینِ فضیلت».داوری این تمایز را به متن آموزش ایران می‌آورد: در مدرسه فقط مهارت‌ها را می‌توان آموخت. اما برای این که مهارت‌ها در جای خود قرار گیرند و سودمند افتند، به چیز دیگری نیازیم: به «نظامی مطلوب» و «افقِ معنایی» که ارزش و جهت مهارت‌ها را تعیین کند. و این نظام و افق خود «آموختنی» نیست؛ بلکه برآمده از «فرهنگ» و «تعلق» و «همدلی» یک جامعه است.

فرهنگ همچون جان؛ بی‌جان، آموزش صوری می‌شود

«فرهنگ در جامعه مثل جان در موجود زنده است.» این تشبیه محوری کتاب است. اگر فرهنگ نباشد، آموزش به «تقلید» و «تصنع» بدل می‌شود. ما در ایران بارها از نظام‌های آموزشی غرب اقتباس کرده‌ایم، اما غافل از این که «ارگانیزم» غرب یک‌جا و با همه پیوندهای درونی‌اش رشد کرده است. ما قطعاتی از آن را برداشته‌ایم، بدون آن که «رشته اتصال» آنها را داشته باشیم. مثال تلخ آن، «کنکور» است. کنکور «عارضه سطحی و کوچکی نیست که به آسانی درمان شود. کنکور با صورت و مثالی که از علم و فرهنگ داریم و با نظام تولید و بازار کار و روحیه مردم پیوستگی دارد.» تا این پیوستگی‌ها را نفهمیم، تغییر نظام آموزشی، «سه باره مثلث ساختن» است که باز هم ذوزنقه از آب در می‌آید.

تربیت دینی؛ از اجبـار تا طلب

یکی از آسیب‌های جدی که کتاب بر آن انگشت می‌گذارد، وضع «تربیت دینی» است. داوری می‌گوید: «دین، به خصوص دین ما که حقیقتش حبّ است، باید با محبت تعلیم شود.» اما ما دین را تبدیل کرده‌ایم به «معلومات رسمی» و «درس حفظی». راه حل، بازگشت به زبان «تذکر» است؛ همان زبانی که قرآن با آن سخن می‌گوید. زبانی که آدمی را از «قید تعصب‌ها و رسوم آزاد می‌کند و به طلب حقیقت برمی‌انگیزد». تربیت دینی را نمی‌توان با اجبـار و تحمیل و نمره پیش برد. باید فضایی آفرید که پرسش در آن زاده شود و طلب در جان جوان شعله ور گردد.

کتابی برای کسانی که از راه‌حل‌های زودبازده خسته شده‌اند

کتاب «تعلیم و تربیت در ایران» نوشته رضا داوری اردکانی، از آن آثاری است که با خواندنش دیگر نمی‌توانید ساده‌لوحانه بگویید «آموزش و پرورش را باید اصلاح کرد». این حرفی است که «مثل این است که به گرسنه بگویند غذا بخورد». همه می‌دانند. اما چرا با این همه دانستن، هیچ تغییری نکرده‌ایم؟ چون ما از «طرح پرسش» می‌ترسیم. داوری به ما یادآوری می‌کند که «ترسیدن از پرسش راه‌ها را می‌بندد و در نتیجه جهل و جاهلانه رفتن به عنوان ضرورتی طبیعی توجیه می‌شود». اگر می‌خواهیم مدرسه‌ای داشته باشیم که سربار زندگی نباشد، اگر می‌خواهیم فرزندانمان «انبان معلومات پراکنده» نباشند، اگر می‌خواهیم آموزش با «فرهنگ و جان مردم» پیوند بخورد، نخستین گام «تأمل در پرسش‌های بنیادین» است: چه جهانی را می‌خواهیم بسازیم؟ چه علوم و مهارت‌هایی واقعاً برای ساختن آن جهان لازم است؟ و مهم‌تر از همه، آیا ما هنوز «طلب» و «اشتیاق درونی» برای دانستن داریم، یا فقط میوه‌های علم را می‌خریم و انبار می‌کنیم، بی‌آن که درخت آن را بکاریم؟ 

فرض کنید یک ماشین بی‌نقص به شما می‌دهند، با هزاران دکمه و اهرم و چراغ. اما دفترچه راهنما را به شما نمی‌دهند. نمی‌دانید موتور آن از کجا انرژی می‌گیرد، حداکثر سرعتش چقدر است، کجا ممکن است از کار بیفتد، و آن دکمه قرمز بزرگ وسط داشبورد دقیقاً چه می‌کند.احتمالاً یا هیچ‌وقت از ماشین استفاده نمی‌کنید، یا یکباره گاز را می‌فشارید و به دره سقوط می‌کنید. جان لاک، فیلسوف انگلیسی قرن هفدهم، در کتاب «جستاری در فهم بشر» دقیقاً همین را می‌گوید: ما با پیچیده‌ترین و قدرتمندترین ابزاری که تا به حال به بشر داده شده یعنی «فهم» خودمان  رانندگی می‌کنیم، بدون اینکه کوچکترین دفترچه راهنمایی برای آن داشته باشیم. و نتیجه چه می‌شود؟ «مسائلی به میان می‌آورند و مباحثی راه می‌اندازند که هیچ‌گاه به حل روشنی نمی‌رسند، بلکه مجبور می‌شوند ادامه دهند و به شبهات بی‌فزایند تا بالاخره در شکاکیتی کامل توقف نمایند.» (فصل اول)لاک تصمیم می‌گیرد این دفترچه راهنما را بنویسد. و حاصلش کتابی است که فلسفه غرب را از نو نوشت.

سفیدی مطلق (و خبری از حرفهای فطری نیست)

اولین کاری که لاک می‌کند، این است که یک سمبل بزرگ را می‌کوبد: هیچ چیز فطری نیست. نه "خدا وجود دارد" فطری است، نه "مادرت را دوست داشته باش" فطری است، نه حتی قانون "یک چیز نمی‌تواند هم باشد و هم نباشد" فطری است. چطور؟ لاک می‌گوید بروید سراغ یک کودک را نگاه کنید:«کودک پیش از حرف زدن فرق بین تصورات شیرین و تلخ را می‌داند (یعنی می‌داند شیرین تلخ نیست).» (کتاب اول، فصل دوم) کودک تشخیص می‌دهد شیرینی با تلخی فرق دارد، اما از اصل «امتناع تناقض» خبری ندارد. اگر آن اصل فطری بود، کودک باید آن را می‌دانست. لاک نتیجه می‌گیرد: ذهن ما «کاغذ سفیدی است بدون حروف و بدون تصورات».(کتاب دوم، فصل اول)پس همه چیز از کجا می‌آید؟ از دو راه: «احساس» (آنچه از بیرون به ما می‌رسد: رنگ، بو، صدا، گرما) و «فکر» (آنچه از درون ذهن خودمان مطالعه می‌کنیم: تردید، باور، استدلال، اراده). (کتاب دوم، فصل اول)اگر این حرف لاک درست باشد، یعنی هیچ ایدهای تا وقتی که وارد ذهن نشده، وجود ندارد. یعنی ما با جهان بیرون متولد نمی‌شویم. یعنی هر چه هستیم، از تجربه ساخته شده. این یعنی انقلاب محض علیه هزاران سال فلسفه که می‌گفتند روح انسان با ایده‌های ازلی متولد می‌شود.

توهم رنگ (و چرا دنیای بیرون را همان‌طور که هست نمی‌بینیم)

لاک یک بمب دیگر هم می‌اندازد. او می‌گوید: آن رنگی که می‌بینید، آن صدایی که می‌شنوید، آن بویی که حس می‌کنید  در خود اشیاء وجود ندارد. «صفات ثانویه در حقیقت در اجسام نیستند، بلکه نیروهائی هستند که بواسطه صفات اصلیه خود... احساسات متنوع در ما ایجاد می‌كند، مانند رنگ و صدا و مزه... هیچ‌گونه شباهتی به اشیاء ندارند.» (کتاب دوم، فصل هشتم)در خود سیب، قرمزی وجود ندارد. در خود گلاب، بوی خوش وجود ندارد. فقط حجم، شکل، عدد، حرکت و سکون در خود اشیاء هست. ما بقیه چیزها را خودمان به اشیاء اضافه می‌کنیم. جهان از نظر لاک بسیار سردتر و بی‌روح‌تر از آن چیزی است که ما تجربه می‌کنیم. اما اشکالی ندارد  چون همین جهان "سرد و بی‌روح" با صفات اولیه‌اش (حجم، شکل، حرکت) برای علم فیزیک کاملاً کافی است.و این یعنی علم فیزیک به کُنه واقعیت نمی‌رسد. فقط به صفات اولیه می‌رسد. صفات ثانویه (رنگ، بو، مزه) فقط در ذهن ما وجود دارند. این حرف لاک بعدها راه را برای برداشتهای ذهنی‌تر از جهان (برکلی، هیوم، کانت) باز کرد.

سقف دانش ما (و چرا باید خوشحال باشیم)

لاک اعتراف می‌کند که علم ما محدود است. به سه دلیل: (۱) تصورات کافی نداریم (مثلاً نمی‌توانیم ذرات طلا را ببینیم تا علت زردی آن را بفهمیم)؛ (۲) ارتباط بین تصورات را نمی‌بینیم؛ (۳) ذهن ما در دنبال کردن برهان‌های پیچیده خسته می‌شود.اما لاک از این محدودیت ناامید نمی‌شود. برعکس، می‌گوید دقیقاً همین محدودیت است که باید ما را از دو آفت نجات دهد: جزمیت افراطی (ادعای دانستن همه چیز) و شکاکیت افراطی (انکار هر گونه دانستن).«اگر ما حدود قدرت خود را بدانیم، آنگاه به خوبی خواهیم دانست چه چیز به عهده بگیریم تا امید کاميابی داشته باشیم.» (فصل اول) و یک مثال درخشان می‌زند: «برای یک دریانورد بسیار مهم است که طول طناب خود را بداند، گرچه نتواند با آن تمام اعماق اقیانوس را اندازه گیرد. کافی است که او بداند طول طناب به منظور اندازه‌گیری نقاطی که برای جریان مسافرت او لازم است، تا از خطر برخورد به نقاط کم عمق که ممکن است او را نابود سازد آگاه گردد.» دانش محدود ما، نه نقص ما، بلکه ابزار نجات ماست. اگر می‌دانستیم کجا ممکن است گیر کنیم، از آنجا دور می‌شویم. اگر می‌دانستیم چه چیزهایی را نمی‌توانیم بدانیم، عمرمان را پای بحث‌های بی‌حاصل تلف نمی‌کنیم. لاک در یک جمله تمام نقشه کتابش را خلاصه می‌کند: «اول اینکه تحقیق کنیم که تصورات ما از کجا می‌آیند. دوم اینکه نشان دهیم فاهمه به وسیله آن تصورات چه علمی کسب می‌کند و قطعیت و حدود آن علم تا چه اندازه است. سوم اینکه تحقیقاتی هم در باب ماهیت و اساس ایمان و عقیده به کار بریم.» 

 

 

آیا می‌دانید چرا در جامعه‌ای که این همه ثروت تولید می‌شود، هنوز فقر، تورم، بیکاری و بحران‌های اقتصادی وجود دارد؟ راز «ارزش اضافی» چیست و چگونه سرمایه از دل کار زحمتکشان متولد می‌شود؟

اگر تا به حال از خود پرسیده‌اید که چرا بعضی‌ها بدون هیچ زحمتی صاحب کاخ‌ها و کارخانه‌ها هستند و بسیاری دیگر با تمام توان کار می‌کنند اما به سختی اموراتشان را می‌گذرانند، کتاب «مبانی اقتصاد سیاسی» پاسخی قاطع و مستدل برای این پرسش‌های بنیادین دارد. این کتاب، نه یک متن خشک و آکادمیک، بلکه کلیدی است برای گشودن قفل بزرگترین معمای زندگی مدرن: چگونگی کارکرد نظام سرمایه‌داری و روابط پنهان قدرت و ثروت در پشت پردۀ مبادلات روزمره.

«مبانی اقتصاد سیاسی» ترجمه‌ای است از اثر کلاسیک پ . نیکیتین،  که توسط انتشارات معتبر آگاه در ایران منتشر شده است. این کتاب، برخلاف بسیاری از متون اقتصادی که صرفاً به توصیف پدیده‌های سطحی مانند عرضه و تقاضا یا شاخص‌های بورس می‌پردازند، به عمق ماجرا نفوذ می‌کند. موضوع این علم، «تولید» به معنای فنی آن نیست، بلکه «نظام اجتماعی حاکم بر تولید و توزیع ثروت» است. به عبارت دیگر، نیکیتین نشان می‌دهد که علم اقتصاد، یک علم کاملاً سیاسی و اجتماعی است که با سرنوشت طبقات مختلف جامعه گره خورده است. این کتاب به ما می‌آموزد که چگونه روابط و مناسبات بین افراد در جریان تولید و توزیع، شکل‌دهندۀ مناسبات قدرت و ثروت در جامعه است.

نویسنده با نثری روان و ساختاری منسجم، خواننده را از مفاهیم اولیه تا پیچیده‌ترین مباحث اقتصاد سیاسی پیش می‌برد. او کتاب را با بیانی شفاف از شالودۀ زندگی اجتماعی یعنی «تولید ثروت مادی» آغاز می‌کند و نشان می‌دهد که کار، شرط اولیۀ بقای انسان است. اما در همین نقطه است که یک سؤال اساسی مطرح می‌شود: چه کسی مالک ابزار و وسایل تولید (زمین، کارخانه، ماشین‌آلات) است؟ پاسخ به این پرسش، خط کشی بنیادین میان نظام‌های اجتماعی است. از نظام اشتراکی اولیه و بردگی و فئودالیسم گرفته تا سرمایه‌داری و سوسیالیسم، هر کدام پاسخی متفاوت به این پرسش داده‌اند و این پاسخ، تمام ساختار اقتصادی و سیاسی جامعه را تعیین کرده است.

یکی از درخشان‌ترین بخش‌های کتاب، تحلیل «کالا» به عنوان سلول سازندۀ جامعۀ سرمایه‌داری است. نیکیتین با ظرافتی مثال‌زدنی، طبیعت دوگانۀ کالا (ارزش مصرفی و ارزش) و طبیعت دوگانۀ کار (کار مجسم و کار مجرد) را توضیح می‌دهد. این تحلیل به خواننده کمک می‌کند تا بفهمد چرا یک الماس گران‌بها و یک قرص نان، با وجود تفاوت فاحش در فایده‌مندی، هر دو دارای ارزش هستند و مبنای این ارزش چیست. در این میان، مفهوم «ارزش اضافی» به عنوان قانون مطلق نظام سرمایه‌داری، قلب تپندۀ کتاب است. نیکیتین با زبانی ساده اما دقیق نشان می‌دهد که سرمایه‌دار چگونه با خرید «نیروی کار» به عنوان یک کالا، و استفاده از ارزش مصرفی آن (یعنی توانایی کارگر در ایجاد ارزشی بیشتر از ارزش خودش)، سود هنگفت خود را به دست می‌آورد و این سود چیزی جز «کار پرداخت‌نشدۀ» کارگر نیست. این کشف بزرگ، پرده از راز استثمار سرمایه‌داری برمی‌دارد.

اما کتاب در همین سطح متوقف نمی‌شود. نیکیتین به خوبی نشان می‌دهد که چگونه ارزش اضافی میان گروه‌های مختلف استثمارگر (سرمایه‌داران صنعتی، تجاری، بانکداران و زمینداران) تقسیم می‌شود و چگونه این تقسیم، به شکل «سود»، «بهرۀ پول» و «رانت ارضی» ظاهر می‌شود. او با تشریح قانون گرایش نزولی نرخ سود، بحران‌های ادواری اضافه تولید، و قانون عمومی انباشت سرمایه‌داری (که ثروت را در یک قطب و فقر و بیکاری را در قطب دیگر متراکم می‌کند)، نشان می‌دهد که این نظام ذاتاً متضاد و ناپایدار است. کتاب سپس به تشریح بالاترین مرحلۀ سرمایه‌داری یعنی «امپریالیسم» می‌پردازد؛ مرحله‌ای که انحصارها بر اقتصاد حاکم می‌شوند، سرمایه به جای کالا به خارج صادر می‌گردد، جهان بین قدرت‌های بزرگ تقسیم می‌شود و نظام مستعمراتی شکل می‌گیرد. نیکیتین با نشان دادن اینکه چگونه سرمایه‌داری در این مرحله به «سرمایه‌داری محتضر» تبدیل می‌شود، زمینه را برای درک ضرورت تاریخی گذار به نظامی بالاتر فراهم می‌آورد.

 

کانال در بله:

https://ble.ir/katabngasht

کانال در ایتا: 

https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht

 

 

 

روز معلم را که می‌شود، همه از عشق و ایثار می‌گویند. اما هیچ‌کس از .........  همیشه خراب مدرسه صحبت نمی‌کند. هیچ‌کس از گرمای طاقت‌فرسای کلاسی بدون کولر نمی‌گوید. هیچ‌کس از عدم وجود اتاق استراحت برای معلم، یاد نمی‌کند. من معلمم. و اینها تنها بخش کوچکی از واقعیتی است که آمارهای رسمی هرگز ثبت نمی‌کنند.امروز می‌خواهم از ظریف‌ترین و در عین حال خطرناک‌ترین شغل جهان بگویم. ظریف از آن رو که معلم با ذهن و روح یک نسل سروکار دارد. خطرناک از آن جهت که درست در لحظه‌ای که ستون‌های مدرسه در حال فروریختن است، هیولاهای تازه‌ای پشت دروازه‌ها ایستاده‌اند؛ هیولاهایی با لباس «نیکمردی دیجیتال و کتابهای تستی»، الگوریتم‌های به‌ظاهر مهربان و وعده‌های آموزشِ آسان. اما برویم سراغ خود مدرسه؛ همان جایی که من هر روز صبح قدم به آن می‌گذارم.

مدرسه‌ای که بودجه ندارد، اما دانش‌آموز دارد

داده‌های رسمی وزارت آموزش و پرورش می‌گویند نسبت دانش‌آموز به معلم در دوره ابتدایی حدود ۲۸ نفر است. اما این عدد، چیزی از واقعیتِ یک کلاس ۳۵ نفره در منطقه محروم نمی‌گوید. تراکم واقعی کلاس‌های اول متوسطه در مدارس دولتی بالای ۲۷ نفر است، اما در عمل، در بسیاری مناطق این عدد به ۳۵ تا ۴۰ نفر هم می‌رسد. با این جمعیت، چگونه می‌توان انتظار «آموزش کیفی» داشت؟

اما مشکل فقط تراکم نیست. مدرسه‌ای را تصور کنید که دیوارهای کلاس‌هایش ترک خورده، گچ‌ها از سقف فرو می‌ریزد، پنجره‌ها یک لنگه‌اند و سیستم سرمایشی - اگر وجود داشته باشد - همیشه خراب است.دانش‌آموزان با برگه امتحان خود را باد می‌زنند و من که دارم تدریس می‌کنم، عرق از صورتم می‌چکد روی تخته. این صحنه را هیچ جدول آماری ثبت نمی‌کند.بودجه‌ای برای تعمیر و نگهداری نیست. سرویس‌بهداشتی مدرسه نه شیر آب دارد، نه قفل در، نه حتی یک دستگیره سالم. نسبت دانش‌آموزان به تعداد سرویس‌بهداشتی طبق آمار رسمی ۱۴۱ نفر به ازای هر سرویس است - یعنی هر ۱۴۱ کودک یک توالت فرسوده و نیمه‌خراب را به اشتراک می‌گذارند. در چنین شرایطی، حرف زدن از «بهداشت روانی دانش‌آموز» چه معنایی دارد؟

حیاط مدرسه آسفالت است. زمین فوتبال نداریم. دانش‌آموزان در همان آسفالت داغ، توپ بازی می‌کنند.-البته توپ بچه‌ها اغلب بطری آب کوچکی است که با آب پر می‌کنند !!!- زانوهایشان زخم می‌شود، می‌افتند، گریه می‌کنند، اما جایی جز همین آسفالت برای بازی ندارند. سرانه فضای ورزشی سرپوشیده در کشور به ازای هر دانش‌آموز تنها ۰.۲ مترمربع است. یعنی هر پنج دانش‌آموز یک متر مربع؟ آن هم بیشتر مدارس اصلاً چنین فضایی ندارند. و معلم؟ جایی برای استراحت ندارد. یک اتاق مخروبه با چند صندلی شکسته به نام «دفتر معلمان» که آن هم محل آمد و شد دانش‌آموزان و همکاران اداری است. هیچ فضای پذیرایی، هیچ یخچال و...

مدارس غیرانتفاعی؛ قفس به جای کلاس

شاید بگویید بروید سراغ مدارس غیردولتی. آمار می‌گوید سهم دانش‌آموزان این مدارس از کل، از ۱۴ درصد در سال ۱۳۹۸ به ۱۴.۸ درصد در سال ۱۴۰۲ رسیده است. اما این مدارس چه شکلی هستند؟بیشتر آنها یک خانه اجاره‌ای در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر هستند. اتاق‌هایی تنگ و بدون نور کافی، راهروهای باریک، پله‌های خطرناک. پنجره‌ها رو به دیوار همسایه باز می‌شود. دانش‌آموز در این فضا، عملاً در قفسی حبس شده است. هیچ حیاطی وجود ندارد، هیچ زمین ورزشی، هیچ کارگاه آموزشی، نه آزمایشگاه و نه کتابخانه. تنها ۱۷.۶۵ درصد مدارس کشور کتابخانه دارند. در مدارس غیرانتفاعی اجاره‌ای، این رقم نزدیک به صفر است.دانش‌آموز در این فضا، نه تنها چیزی یاد نمی‌گیرد، بلکه روحیه تحقیق و پرسشگری را نیز از دست می‌دهد. سهم فضاهای آموزشی دارای اتاق مشاور در کل کشور تنها ۹.۸۸ درصد است. یعنی از هر ده مدرسه، نه مدرسه مشاور ندارند. در مدارس غیرانتفاعی کوچک که کسی حتی فکر مشاور را هم نکرده است.

بعد از مدرسه؛ مافیای کنکور و الگوریتم‌های فروشنده

دانش‌آموز نظام آموزشی ما پس از تحمل سال‌ها مدرسهِ دولتی فرسوده یا غیرانتفاعیِ قفسی، به پایانه وحشتناکی می‌رسد به نام «کنکور». اینجا دیگر خبری از معلم نیست. اینجا بازار داغ مؤسسات خصوصی، کتابهای کمک‌آموزشیِ به‌ظاهر هوشمند، و شبکه‌های مجازیِ پر از «نیکمردان آموزشی» است. این پدیده که اسلاوی ژیژک آن را «کمونیسم لیبرال» می‌نامد، در ایران شکل بومی‌شده‌ای یافته است. «همه چیز را رایگان عرضه کن، جهان را دگرگون ساز، اهل همدردی باش، خلاق باش، شفاف باش، انعطاف‌پذیر و پویا باش، همیشه یاد بگیر» - اینها شعاری است که مؤسسات کنکوری و کتابهای تستی و آموزشی سر می‌دهند. اما هدف چیست؟ فروش دوره‌های پرهزینه، جمع‌آوری داده‌های دانش‌آموزان و تبدیل آموزش به کالایی مصرفی.

دانش‌آموزی که سال‌ها در مدرسه با تخته سیاه و گچ و معلم خسته سر کرده بود، حالا با دریایی از محتوای رنگی، ویدئوهای جذاب، آزمون‌های آنلاین و وعده «رتبه شدن در سه ماه» مواجه می‌شود. هزینه سرانه دولتی برای هر دانش‌آموز در سال ۱۴۰۲ حدود ۱۶۸ میلیون ریال است - در حالی که یک دوره کنکور خصوصی چند برابر این است. اما نتیجه؟ نرخ گذر از دوره اول متوسطه به دوم متوسطه از ۹۲ درصد در سال ۱۳۹۸ به ۸۸ درصد در سال ۱۴۰۲ کاهش یافته است. یعنی از هر ده دانش‌آموز، بیش از یک نفر حتی به مرحله کنکور هم نمی‌رسد. آنهایی هم که می‌رسند، غرق در دریایی از تناقض‌ها هستند: از یک سو معلمِ فرسوده مدرسه، از سوی دیگر الگوریتمی که هیچ‌گاه خسته نمی‌شود و همیشه پاسخ دارد.

هیولای واقعی کیست؟

ژیژک در تحلیل فیلم «دهکده» می‌گوید شر واقعی، نه پویش‌های ویرانگر بیرونی، بلکه تلاش ما برای پناه بردن به جوامع بسته است. در نظام آموزشی ما، «دهکده بسته» را از دو سو می‌سازیم: از یک سو فقر بودجه و تعمیرات، معلم و دانش‌آموز را در مدرسه‌ای فرسوده حبس می‌کند؛ از سوی دیگر، مدارس غیرانتفاعیِ بدون استاندارد و کتابهای کمک‌آموزشی، قفسی طلایی اما تنگ به نام «کیفیت» می‌سازند.اما حقیقت این است که هیچ‌کدام از اینها راه حل نیست. بازگشت به مدرسه‌ای ایده‌آل با بودجه کافی، معلمان دارای امنیت و امکانات استاندارد، رویایی است که با سهم ۱.۸۷ درصدی آموزش از تولید ناخالص داخلی (کمتر از یک‌سوم استاندارد جهانی) محقق نمی‌شود. در همین حال، نرخ ترک تحصیل دوره اول متوسطه از ۴.۴ درصد در سال ۱۳۹۸ به ۶.۴۱ درصد در سال ۱۴۰۲ رسیده است. پشت این عدد، هزاران کودکی هستند که یا مدرسه رفتن را رها کرده‌اند یا مدرسه آنها را رها کرده است.

روز معلم؛ نه فقط شکر، بلکه فریاد

در روز معلم، از ما می‌خواهند شکرگزار باشیم. اما من معلم، از شما می‌خواهم یک بار به مدرسه‌ای که پشت آن زندگی می‌کنید بروید. سرویس بهداشتی را ببینید، کلاس بی‌کولر را ببینید، دیوار ترک‌خورده را ببینید.. بعد به یک مدرسه غیرانتفاعیِ اجاره‌ای بروید و آن قفس تنگ و بی‌نور را ببینید. بعد بپرسید: «چرا با وجود همه اینها، هنوز کسی از مافیای کنکور و کتابهای تستی پرهزینه که بچه‌ها را از مدرسه بیزار می‌کنند، سؤال نمی‌کند؟»

منابع :

ژیژک،اسلاوی(1389)خشونت پنج نگاه زیرچشمی، تهران : نشر نی.

مرکز آمار ایران. (۱۴۰۳).نتایج طرح آمارگیری نیروی کار (فصل‌های مختلف ۱۳۸۴-۱۴۰۳)تهران.

خشونت در جهان امروز، سیمایی آشنا دارد: انفجار بمب، چاقوکشی در خیابان، تصاویر پیکرهای سوخته در جنگ، و یا شورشهای پرخاشگرانه که از صفحه های تلویزیون به خانه هایمان می‌آیند. رسانه ها هر روز ما را با «بحرانهای انسانی» بمباران می‌کنند و واکنش عاطفی ما را برمی‌انگیزند؛ اما آیا این همان خشونتی است که باید با آن مبارزه کرد؟ اسلاوی ژیژک، فیلسوف و نظریه پرداز اسلوونیایی، در کتاب «خشونت: پنج نگاه زیرچشمی‌» پاسخی قاطع و وارونه کننده به این پرسش می‌دهد: مهمترین شکلهای خشونت، همان‌هایی هستند که اصلاً نمی‌بینیم.

ژیژک با لحنی تیز، شوخ طبعانه و در عین حال عمیقاً روشنفکرانه، خواننده را به سفری دیالکتیکی می‌برد تا به او نشان دهد که تمرکز بر خشونت کنشگرانه (فیزیکی و مستقیم) نه تنها ناقص، بلکه فریبکارانه است. او مثلثی از خشونت ترسیم می‌کند: در رأس آن خشونت کنشگرانه قرار دارد، اما دو ضلع پنهان و تعیین کننده‌ی دیگر عبارتند از خشونت نمادین (که در زبان و نظامهای معناییِ ما نهفته و به قول هایدگر «قرارگاه هستی ما» را می‌سازد) و خشونت سیستمی‌ (که پیامدهای فاجعه بار عملکرد نظامهای اقتصادی، به ویژه سرمایه داری جهانی است). مشکل اینجاست که خشونت سیستمی‌، همان پس زمینه‌ی «سطح صفر» آرامش و عادیّت را می‌سازد که در برابر آن، خشونت کنشگرانه را به عنوان یک «اختلال» درک می‌کنیم. او می‌نویسد: «خشونت سیستمی‌ چیزی شبیه «ماده‌ی سیاه» مشهور دانش فیزیک است: نقطه‌ی مقابل خشونت کاملا نمایان کنشگرانه».

اما ژیژک صرفاً یک نظریه پرداز انتزاعی نیست. او با دهها مثال زنده و ملموس از فرهنگ عامه، ادبیات، سینما و رویدادهای سیاسی روز، مفاهیم خود را به طرزی درگیرکننده توضیح می‌دهد.

برای نمونه، داستان «کمونیستهای لیبرال» یا «نیکمردان پورتو داووس» را در نظر بگیرید. ژیژک بیل گیتس، جرج سوروس و مدیران ارشد گوگل و آی بی ام را جامعه‌ای از کارآفرینانی معرفی می‌کند که ظاهراً میان داووس (نماد سرمایه‌داری بیرحم) و پورتو آلگره (نماد جنبشهای ضدسرمایه‌داری) پل زده‌اند. آنها مدعیاند که می‌توان هم سودجوی بی‌رحم بود و هم به مسئولیت اجتماعی و محیط زیست پایبند ماند؛ هکرهای سابق و براندازی که حالا خود رئیس شده‌اند. ژیژک نشان می‌دهد که این نیکوکاریِ آنها (کمک به آموزش، بهداشت و مبارزه با فقر) نه یک ویژگی شخصی عجیب، بلکه «هزینه‌ی متعالی» است که به نظام سرمایه‌داری اجازه می‌دهد بدون توسل به بازتوزیع اجباری دولتی، بحران خود را به تعویق اندازد. او این وضعیت را با طنزی تلخ به «ملینی شکلاتی» تشبیه می‌کند که برای درمان یبوست تبلیغ می‌شود اما خودش عامل یبوست است. کمونیستهای لیبرال، همان کسانی هستند که با یک دست می‌بخشند و با دست دیگر می‌گیرند و از این طریق، چشم ما را از خشونت سیستمی‌ بنیادینِ خود می‌پوشانند.

در بخشی دیگر، ژیژک به تحلیل شورشهای حومه‌ی پاریس در سال ۲۰۰۵ می‌پردازد. برخلاف مه ۱۹۶۸ که خواستهای آرمانی داشت، این شورشها یک «طغیان خشم صفر» بود. معترضان هیچ تقاضایی نداشتند؛ فقط می‌خواستند شنیده شوند. ژیژک این را «کنش غیرارادیِ لکانی» می‌نامد؛ اقدامی‌ که نمی‌توان آن را به کلمات ترجمه کرد. او تفاوت این شورشها با تروریسم بنیادگرا را نیز به شکلی شگفت‌ آور روشن می‌کند: تروریستهای بنیادگرا، برخلاف ظاهرشان، عمیقاً فاقد ایمان راستین هستند. آنها از سبک زندگی گناه‌آلود غرب «شیفته» و «ناراحت»اند و هنگام مبارزه با دیگری، در واقع با وسوسه‌ی درون خود می‌جنگند. ریشه‌ی خشونت آنها «دل آزردگی» و رشک است، نه ایمان. غربی‌ها وقتی از روی مرحمت به آنها می‌گویند «ما خودمان را برتر از شما نمی‌دانیم» آنها را خشمگینتر می‌کنند، چون خودشان را پنهانی پست تر می‌دانند.

اما شاید مهمترین و تکان‌دهنده‌ترین بخش کتاب، مفهوم «خشونت خدایگانی» برگرفته از والتر بنیامین باشد. خشونت خدایگانی، برخلاف خشونت اسطورهای (که قانون را وضع می‌کند و حفظ می‌کند و قربانی می‌خواهد)، خشونتی است که «قانون را نابود می‌کند»، بی‌آنکه خونی بریزد مرگبار است. ژیژک این را به «وحشت انقلابی» فرانسه (روبسپیر) یا فوران خشم مردم در محله‌های فقیرنشین تشبیه می‌کند که مانند «ملخهای انجیلی» ناگهان سر برمی‌آورند و عدالتی مستقیم، فراتر از هر قانون، برپا می‌کنند. اما نکته‌ی حیرت‌ انگیز اینجاست که ژیژک از هیچ‌یک از این اشکال خشونت به سادگی دفاع نمی‌کند. او به دقت مرز میان خشونت رهایی‌بخش و خشونت فاجعه بار را ترسیم می‌کند و تأکید دارد که تنها تفاوت میان خشونت خدایگانی و یک کنش کورِ خشمگین، در «مسئولیت پذیری اتمی‌« کنشگر است؛ در غیاب هرگونه «دیگری بزرگ» (خدا، تاریخ، حزب) که عمل را توجیه کند.

ژیژک در پایان کتاب، خواننده را با یک درس پارادوکسیکال تنها می‌گذارد: خطر اصلی امروز، «انفعال» نیست، بلکه «فعالیت کاذب» است. شلوغ کاریهای بی‌پایان، حضور در راهپیمایی‌های نمادین، و شرکت در گفتگوهای بی‌سرانجامی‌ که در نهایت چرخ‌های نظام را روانتر می‌کنند. او از داستان خیالی ژوزه ساراماگو (کتاب «دیدن») می‌گوید که در آن مردم به جای رأی مثبت یا منفی، آرای سفید می‌دهند و دولت را در بُن بستی مطلق فرو می‌برند. ژیژک می‌گوید گاهی «هیچ کاری نکردن» و «آموختن، آموختن، آموختن» (همان وصیت لنین در یک لطیفه‌ی معروف) خشونت آمیزترین و سیاسی ترین کاری است که می‌توان انجام داد.

«خشونت: پنج نگاه زیرچشمی‌» خواندنی است اجباری برای هر کسی که از کلیشه‌های رسانه‌ای به ستوه آمده و می‌خواهد پرده از لایه‌های پنهان واقعیت بردارد. ژیژک در این کتاب، تیشه به ریشه‌ی بسیاری از باورهای روشنفکرانه‌ی مسلط (از تساهل لیبرالی گرفته تا نیکوکاری سرمایه‌داری) می‌زند و نشان می‌دهد که چگونه «انسان دوستانه‌ترین» اقدامات می‌توانند خشن‌ترین پیامدها را داشته باشند. اگر می‌خواهید بدانید چرا تروریستها به راستی «بنیادگرا» نیستند، چرا حقوق بشر می‌تواند ایدئولوژیک باشد، و چرا گاهی بهترین کار، نشستن و فکر کردن است، این کتاب را از دست ندهید. 

آیا تا به حال احساس کرده‌اید که انباشت اطلاعات از گذشته، به جای نیرو بخشیدن به شما، توان تان را می‌گیرد؟ اگر چنین احساسی دارید، کتاب «سودمندی و ناسودمندی تاریخ برای زندگی» نوشتۀ فریدریش نیچه، دقیقاً همان داروی تلخی است که به آن نیاز دارید. نیچه در این کتابِ کوتاه اما پُرشور، پرچم اعتراضی بلند می‌کند علیه عصری که به زعم او دچار «تب تاریخی فرساینده» شده است. او با قلمی تیز و بی‌پروا، این پرسشِ بنیادین را پیش می‌کشد: آیا ما برای زندگی به تاریخ نیاز داریم، یا تاریخ به تدریج دارد زندگی را از ما می‌گیرد؟ پاسخ او قاطعانه و تأمل‌برانگیز است: «فقط تا آنجایی ما در خدمت تاریخ هستیم که تاریخ به زندگی خدمت نماید».

انسانِ حسرت‌زده بر حیوانِ خوشبخت

تصویری که نیچه در آغاز کتاب ترسیم می‌کند، یکی از به‌یادماندنی‌ترین تصاویر فلسفی است: «به رَمَهِ ای که در پیش روی شما می‌چرد بنگرید.» حیوان را می‌بینید که «سر مست لحظه است» و «نه غمگین است و نه افسرده». او هر لحظه را چنان زندگی می‌کند که گویی گذشته و آینده‌ای وجود ندارد. اما انسان «بر احوال خویشتن متحیر می‌ماند و از خود می‌پرسد که چرا قادر به فراموش کردن نیست». انسان می‌گوید «من به یاد می‌آورم» و بر حیوان که بی‌درنگ فراموش می‌کند، حسرت می‌خورد.این حسرت، قیمت سنگین خودآگاهی است. حیوان «غیرتاریخی» زندگی می‌کند، اما انسان - این موجودِ تاریخی - «ثقل شدید و بسیار شدیدتر گذشته را تحمّل می‌کند». گذشته چون کابوسی بر دوش او سنگینی می‌کند، او را به نیرنگ می‌کشاند و دست و پایش را می‌بندد. و اینجاست که معمای اصلی کتاب آشکار می‌شود: انسان نمی‌تواند بدون تاریخ زندگی کند، اما تاریخ بیش از حد، خود به بزرگ‌ترین آفت زندگی تبدیل می‌شود.

سه نوع تاریخ: عظمت، یادوارگی، انتقاد

نیچه برای روشن کردن این مسئله، سه گونۀ تاریخ را از هم متمایز می‌کند که هر کدام اگر به‌جا و به‌اندازه به کار روند، در خدمت زندگی اند، اما اگر افراط شوند، مهلک اند.

تاریخ عظمت از آنِ «انسانِ فعال و قوی» است؛ کسی که درگیر «نبردی عظیم» است و به اسوه نیاز دارد. این تاریخ، زندگی‌نامۀ قهرمانان و بزرگان را پیش روی ما می‌گشاید تا بیاموزیم که عظمت ممکن است. اما خطر آنجاست که به «مجموعه‌ای از معلول‌های فی نفسه» تبدیل شود؛ یعنی ما را به تقلید کورکورانه وادارد، بدون آنکه زمینه‌ها و شرایط واقعی آن عظمت را ببینیم. نیچه هشدار می‌دهد که وقتی «نالایقان و بی‌عملان» بر این نوع تاریخ مسلط شوند، «امپراتورها نابود می‌گردد، شاهزادگان به قتل می‌رسند، جنگها و انقلابها انگیخته می‌شود».

تاریخ یادوارگی از آنِ «روح حرمت‌گذار و حفظ‌کننده» است؛ کسی که با وفاداری و عشق به خاستگاه‌های خود می‌نگرد و آنچه را از گذشته مانده، «با دستان مهربان» مراقبت می‌کند. در این نگاه، «وجود انسان قابل اثبات حتی توجیه‌پذیر است». اما خطر این نوع تاریخ، تقدیس بی‌حساب گذشته است: «همه چیز قدیمی و گذشته... صرفاً با احترام مساوی مورد نظر قرار گیرد» و هر آنچه جدید و زنده است با خشونت طرد شود. آنگاه «انسان شاهد منظرۀ نفرت‌انگیز شهوتِ کور جمع‌آوری می‌گردد».

تاریخ انتقادی اما تیغِ دو لبه‌ست. این تاریخ از آنِ «انسان رنج‌کشیده و محتاج آزادی» است. او برای زندگی کردن، باید قدرت «درهم شکستن و نابود کردن» گذشته را داشته باشد. «هر گذشته‌ای... سزاوار محکوم شدن است، زیرا... همیشه خشونت و ضعف انسانی قویاً به شکل دادن امور انسان کمک کرده‌اند». اما نیچه بلافاصله هشدار می‌دهد که این فرایند «خطرناک» است، زیرا ما خود «نتیجۀ انحرافات، شهوات، خطایا و حتی جنایتهای» نیاکانمان هستیم و نمی‌توانیم کاملاً از آنها برائت بجوییم.

نقد عصر «فرهیختگانِ» بی‌فرهنگبخش اعظم کتاب به نقد تند و گزندۀ عصر مدرن اختصاص دارد. نیچه با عصبانیتی شاعرانه، انسان امروز را به باد انتقاد می‌گیرد: «ما امروزی‌ها هیچ چیز از آن خود نداریم؛ فقط با پرکردن و انباشتن خودمان از دانش، ادیان، فلسفه‌ها، هنرها و رسوم بیگانه، چون دایرةالمعارفی متحرک چیزی می‌شویم». «فرهنگ» آلمانیِ عصر او، از دیدگاه نیچه «صرفاً نوعی شناخت دربارۀ فرهنگ» است، نه خودِ فرهنگِ زنده. این «فرهیختگان» به جای آنکه صاحب شخصیتی نیرومند باشند، «از ضعف شخصیت» رنج می‌برند. آنها برای هر احساسی که می‌کنند، از تاریخ راهنمایی می‌گیرند و می‌پرسند «من در اینجا چگونه باید احساس کنم؟» - و نهایتاً به «هنرپیشه‌ای» تبدیل می‌شوند که نقشی بازی می‌کند.ضعف شخصیت، از نظر نیچه، ریشه در نوعی تربیتِ تاریخی دارد که غرایز را می‌خشکاند. نظام آموزشی مدرن، به جای آنکه «زندگی» ببخشد، جوان را با مفاهیم انتزاعی و معرفتِ غیرمستقیم از اعصار گذشته پر می‌کند. ندای نهفته در این کتاب، ندای اعتراضی است به این نظام: «ابتدا به من زندگی بدهید و من از آن برای شما فرهنگ خواهم ساخت!».

پادزهر: غیرتاریخی و فراتاریخیاما نیچه تنها نقاد نیست؛ او درمان را نیز پیشنهاد می‌کند. دو پادزهر برای «بیماری تاریخی» وجود دارد: «غیرتاریخی» و «فراتاریخی»غیرتاریخی یعنی «هنر و قدرت توانایی در فراموش کردن و محصور کردن خویش به افقی محدود». انسانِ غیرتاریخی، مانند همان حیوانِ آغاز کتاب، می‌تواند لحظاتی را بی‌دغدغۀ گذشته و آینده زندگی کندفراتاریخی یعنی نگاه به آنچه در پسِ تغیرات، پایدار و ابدی است؛ همان که هنر و دین به ما نشان می‌دهند.علمِ محض، از نظر نیچه، دشمن این دو پادزهر است، زیرا «از مرگ معرفت نفرت دارد و می‌خواهد همۀ محدودیت‌های دیدگاه‌های هنر و دین را برطرف سازد و انسان را به درون دریای نامتناهی تغیر بیفکند». اما آیا انسان می‌تواند در آن دریا زندگی کند؟ نیچه پاسخ می‌دهد: «هر دانشی که زندگی را ویران سازد، خود را نیز ویران ساخته است». پس دانش باید در خدمت زندگی باشد، نه برعکس.

درد دل

عاشور حسن زاده عاشور حسن زاده 17 اردیبهشت · عاشور حسن زاده ·


در سالیان متمادی، به واسطهٔ شغلم که در بستری علمی و پژوهشی تعریف می‌شودفضایی که ذاتاً می‌تواند انسانها را به یکدیگر نزدیک کند، به آنها اعتمادبه‌نفس ببخشد، الهامشان دهد و یاریگرشان باشد (محیطی همانند blogix.ir)با انسان‌های بسیاری در ارتباط بوده‌ام. اما در تمام این سال‌ها، دلم فقط می‌خواست یک نویسنده باشم؛ همان کاری که باز سال‌ها انجام می‌دادم. می‌خواستم تجربه‌هایم را که از لا به‌ لای خواندن کتاب‌ها به دست آورده‌ام، در قالبی متفاوت از روزنامه‌ها و نشریات علمی‑پژوهشی، با دوستانم در میان بگذارم. همواره این دغدغه را داشتم که آنها رافارغ از هر پیش‌فرض فکریبه دنیای کتاب وارد کنم، شاید که افق تازه‌ای پیش رویشان گشوده شود. گاه در این راه بسیار موفق بوده‌ام و گاه شکست خورده‌ام. امروز، یکی از مخاطبانم بار دیگر طعم این شکست را به من چشاند... شاید از روی ترس، شاید هم از روی... اما مهم نیست. نباید دیگران را قضاوت کرد. باید درِ تفاهم را گشود.

بیایید قضاوت را کنار بگذاریم. بیایید مطالعه و کتاب را چون پلی از جنس محبت میان خودمان برپا کنیم؛ پلی که بر فراز هر سوءتفاهم و جدایی‌ای کشیده می‌شود و از آن عبور می‌کنیم، نه برای قانع کردن یکدیگر، بلکه برای لذت بردن از هم‌ سفری در این مسیر بی‌پایان دانایی. بیایید این فضا را باغی برای همدلی و همراهی بدانیم. 

 

«کسی که می‌کوشد مرا در بند قدرت مطلق خویش درآورد، خود را در وضعیت جنگی با من قرار داده است»(جان لاک، رسالۀ دوم، فصل سوم، بند ۱۷) اگر لاک در ایران امروز می‌زیست، چه حکمی دربارۀ حق «آمریکا» برای حمله به ایران و حق «ایران» برای دفاع از خود صادر می‌کرد؟ پاسخ، به زبان ساده و بر اساس اصول لاک، این است: لاک «حق حمله» را به هیچ دولتی نمی‌دهد، اما «حق دفاع مشروع» را نه تنها برای ایران، که برای هر ملتی در برابر تجاوز، مطلق، مقدس و بی‌قید و شرط می‌داند.

لاک «وضعیت جنگی» را با «استفاده از زور بدون حق» تعریف می‌کند. او می‌گوید: «زور و تجاوز از جانب هر کسی که باشد، زور و تجاوز است؛ خواه این ستم توسط یک متجاوز انجام شود و خواه توسط کسانی که منصوب به جهت اجرای عدالتند». به عبارت دیگر، آمریکا و اسرائیل نمی‌توانند با استناد به «حقوق بین‌الملل» یا «قانون اساسی خود» به زور خود مشروعیت ببخشند. 

لاک اصل «ابر قدرت مشترک» را شرط خروج از وضعیت طبیعت می‌داند. در نظام بین‌الملل امروز، هیچ «حاکم مشترک زمینی» با اقتدار قضایی الزام‌آور وجود ندارد. از منظر لاک، «نبود یک داور بی‌طرف با قدرت داوری، همۀ انسان‌ها (و به تبع آن، همۀ دولت‌ها) را در وضعیت طبیعت قرار می‌دهد». اما وضعیت طبیعت، به خودی خود، مجوز حمله نیست. لاک قاطعانه می‌گوید وضعیت طبیعت «وضعیت صلح، خیرخواهی و هم‌یاری است، نه جنگ و دشمنی» . صرف «نبود داور» به هیچ کس حق نمی‌دهد که داور خودش شود و به دیگری حمله کند. در منطق لاک، وضعیت جنگی زمانی آغاز می‌شود که یک طرف «طرحی آرام و از پیش تعیین‌شده برای جان دیگری» بریزد.  

لاک «فتح» و «غصب» را هرگز منشأ حق حاکمیت نمی‌داند. او به صراحت می‌گوید: «فاتح ناعادل هرگز بر مغلوب حق حاکمیت ندارد». حمله به ایران بدون مصوبۀ شورای امنیت و بدون ادلۀ قانع‌کننده در دادگاه کیفری بین‌المللی، از دید لاک ناعادلانه است و سکوت جامعۀ جهانی یا حتی ائتلاف چند کشور، آن را عادلانه نمی‌کند. این حملات نه فقط قطعنامه‌های شورای امنیت، که وجدان جمعی بشر را نقض کرده‌اند.

لاک نظریۀ دفاع مشروع را با منطقی سرراست و بی‌پرده بنا می‌کند. او می‌گوید: «بر اساس قانون بنیادین طبیعت، انسان تا آنجا که ممکن است باید حفظ شود، و زمانی که نمی‌توان همه را حفظ کرد، امنیت بی‌گناه بر دیگران مقدم است».در منازعۀ کنونی، رسانه‌های ایران بر «مقاومت» و «دفاع از حریم کشور» تأکید دارند و این جنگ را «سومین جنگ تحمیلی» می‌نامند. از منظر لاک، این ادعا کاملاً مشروع است. «کشتن یک دزد، حتی اگر به من آسیبی نرسانده باشد، عملی مشروع است، زیرا او با استفاده از زور در جایی که هیچ حقی ندارد، خود را در وضعیت جنگی با من قرار داده است». در قیاس با وضعیت امروز، اگر ایران اثبات کند که حملات آمریکا و اسرائیل «زور بدون حق» است، لاک به ایران اجازه می‌دهد نه فقط در برابر حملات موجود، که برای «پیش‌گیری از خطر قریب‌الوقوع» نیز دست به اقدام نظامی بزند. فرماندهان ایرانی با اعلام «دکترین تهاجمی» و هشدار «اگر جنگی آغاز شود، به جنگ منطقه‌ای تبدیل خواهد شد»، در حال اعمال همین منطق لاکی هستند: «اگر محصور شوم و میان جنگ و تسلیم مجبور به انتخاب باشم، هرج‌ومرج کنترل‌شده را انتخاب می‌کنم».

لاک فراتر می‌رود: «حتی در جایی که می‌توان به قانون و قاضی متوسل شد، اما عدالت با وارونه‌نمایی آشکار قانون انکار شود، جز وضعیت جنگی چیزی نمی‌توان تصور کرد». در سپهر سیاست بین‌الملل امروز، که شورای امنیت عملاً فلج شده و دیوان کیفری بین‌المللی تحت فشار قدرت‌های بزرگ است، ایران می‌تواند از منظر لاکی ادعا کند که «متوسل شدن به دادگاه‌های بین‌المللی، راهی به جایی نمی‌برد» و «تنها راهی که باقی می‌ماند، توسل به آسمان است» . این «توسل به آسمان» همان است که لاک آن را حق نهایی ملتی می‌داند که بر روی زمین دادخواهی ندارد.

 

کانال در بله:

https://ble.ir/katabngasht

کانال در ایتا: 

https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht

 

 

 

اگر تا به امروز گمان می‌کردید که آزادی، برابری و حق مالکیت، مفاهیمی طبیعی و همیشه حاضر در تاریخ بشرند، خواندن «رسالۀ دوم دربارۀ دولت» جان لاک شما را شگفت‌زده خواهد کرد. این کتاب که در سال ۱۶۹۰ و در آستانۀ انقلاب انگلستان منتشر شد، بیش از یک متن تاریخی صِرف، سنگ بنای تئوریک جهان مدرن غرب است. جان لاک در این رساله، نه در مقام یک تاریخ‌نگار، بلکه در قامت فیلسوفی خردورز، به کندوکاو در «ریشه، گستره و غایت راستین دولت مدنی» می‌پردازد. او کتاب را نه برای شرح دودستگی‌های سیاسی روزگار خود، بلکه برای همیشه و برای همۀ انسان‌هایی می‌نویسد که خواستار درک این پرسش بنیادین هستند: «چرا ما انسان‌ها، که آزاد و برابر زاده شده‌ایم، زیر بار فرمانروایی دیگری می‌رویم و مرزهای مشروع این فرمانروایی کجاست؟»

لاک پاسخ خود را از وضعیتی آغاز می‌کند که آن را «حاکمیت طبیعت» می‌نامد. برخلاف توماس هابز که وضعیت طبیعی را «جنگ همه علیه همه» می‌دانست، لاک تصویری آرام‌تر و انسانی‌تر ارائه می‌دهد: «تحتِ حاکمیتِ طبیعت، انسان‌ها برای اعمال خود و دخل و تصرف در اموال‌شان دارای آزادی مطلق هستند و تنها قانونِ حاکم بر آنها، قانونِ طبیعت است». این قانون همان «خرد» است که به انسان می‌آموزد هیچ کس حق ندارد به جان، مال، سلامت و آزادی دیگری آسیب بزند. انسان در این وضعیت، هم قاضی است و هم مجری قانون. شاید این وضعیت رؤیایی به نظر برسد، اما لاک با صراحت کمبودهای آن را فاش می‌کند. نبود «قانون تثبیت شده»، نبود «داور بی‌طرف» و نبود «قدرت کافی برای اجرای مجازات»، وضعیت طبیعت را به محیطی ناامن و «سرشار از ترس و خطر دائم» تبدیل می‌کند. و اینجاست که قرارداد اجتماعی لاکی شکل می‌گیرد: انسان‌ها نه از روی ترس از مرگ (چنان که هابز می‌گفت)، بلکه از روی «خرد» و به منظور حفظ بهتر «مالکیت» خود، بخشی از آزادی‌شان را واگذار می‌کنند و وارد جامعۀ مدنی می‌شوند.

واژۀ «مالکیت» در این کتاب، کلیدی‌ترین و در عین حال بحث‌انگیزترین مفهوم است. لاک «مالکیت» را در معنایی بسیار گسترده به کار می‌برد: «جان، آزادی و اموال». اما آنچه کتاب را به متنی زنده و جنجالی تبدیل می‌کند، نظریۀ او دربارۀ مالکیت خصوصی است. او با استدلالی شگفت‌انگیز، ریشۀ مالکیت را در «کار» می‌جوید: هر کس «آن چیز را که از حالت طبیعی خارج کرده، با کار خود درآمیخته... بدین‌ترتیب آن را مال خود ساخته است». در آغاز، این مالکیت محدود بود؛ انسان تنها می‌توانست به اندازۀ نیاز خود بردارد و «پیش از آن که فاسد شود مصرف کند». اما پس از «اختراع پول» (طلا و نقره که فاسد نمی‌شوند)، همۀ محدودیت‌ها از میان رفت. انسان می‌تواند «هر مقدار از مواد فاسد نشدنی را انبار کند» و بدین‌ترتیب، «نابرابری در مالکیت» نه تنها مشروع، بلکه مفید هم می‌شود، زیرا زمین آباد ده برابر زمین بایر محصول می‌دهد. این استدلال، سه قرن بعد، هنوز هم سنگ زیرین اقتصاد سرمایه‌داری و دفاعیه‌ای قوی برای مالکیت خصوصی نامحدود است.

اما آنچه «رسالۀ دوم» را از یک بیانیۀ صرفاً اقتصادی به کتابی زنده و انقلابی بدل می‌کند، دفاع بی‌پروای لاک از «حق مقاومت» در برابر حکومت ستمگر است. لاک به هیچ روی شاهی را با «اختیار ویژه» برای حفظ خیر عمومی مخالف نیست، اما قاطعانه اعلام می‌کند که «سلطنت مطلقه... به راستی با جامعۀ مدنی سازگار نیست». در نظام مطلقه، «سلطان مطلق‌العنان نیز در رابطه با کسانی که تحت اراده و فرمان او هستند، در وضع حاکمیت طبیعت است» و مردمی که داور بی‌طرفی ندارند، وضعی «اسفناک‌تر» از وضعیت طبیعی پیدا می‌کنند. از نظر لاک، «قدرت سیاسی» چیزی نیست جز «قدرتی وکالتی» که مردم به امانت به حاکم سپرده‌اند. اگر حاکم «برخلاف اعتماد مردم» عمل کند و «با تجاوز به جان، مال و آزادی رعایای خویش... وضعیت جنگی را ارمغان آورد»، «به درستی می‌توان در برابر آن مقاومت کرد و با استفاده از زور، آن را از سر راه برداشت». لاک حتی فراتر می‌رود و می‌گوید: «هیچ فرد یا اجتماعی از افراد این قدرت را ندارد که به واسطۀ تحصیل منافع خویش... ارادۀ مطلق و سلطۀ خودسرانۀ خود را بر دیگران تحمیل کند». این جملات، نه در یک جزوۀ انقلابی گمنام، بلکه در قلمِ فیلسوفی می‌آید که خود از نزدیک در توطئه‌های سیاسی علیه چارلز دوم دست داشت و زمانی که خطری او را تهدید می‌کرد، به هلند گریخت. لاک زندگی کرد و نوشت تا ثابت کند «هدف دولت برای خیر بشر است».

برخی لاک را متهم می‌کنند که «سند مالکیت دولت بورژوازی لیبرال را نوشته است». آن‌ها نشان می‌دهند که چگونه «قانون طبیعت» لاک سرشار از ابهامات درونی است: گاهی انسان‌ها چنان خردمند و صلح‌جو توصیف می‌شوند که نیازی به دولت ندارند و گاهی چنان هرج‌ومرج‌گر که دولت تنها راه نجات است. همچنین، جمهوری‌خواهانی دیگر بر این نکته انگشت می‌گذارند که لاک، در عمل، حق رأی را محدود به طبقۀ زمین‌داران می‌کرد و بی‌زمینان را «عضو کامل جامعه» نمی‌دانست. با این حال، همین ابهام‌ها و تضادهاست که «رسالۀ دوم» را به متنی بی‌پایان جذاب تبدیل کرده است. شما در خواندن این کتاب، نه با یک سیستم بسته و جزمی، بلکه با فیلسوفی روبه‌رو هستید که در حال «اندیشیدن» است؛ فیلسوفی که گاه در کشاکش دفاع از مالکیت و گاه در دفاع از آزادی، راه خود را باز می‌کند.

چرا باید این کتاب را خواند؟ زیرا بدون درک جان لاک، درک جهان مدرن غیرممکن است. رد پای «حکومت محدود»، «تفکیک قوا»، «حاکمیت قانون» و «حقوق طبیعی» که امروز بدیهی می‌پنداریم، در این کتاب نهفته است. لاک به ما می‌آموزد که دولت «ارباب» ما نیست؛ دولت «وکیل» ماست. او به ما یادآوری می‌کند که هر قانونی، هر مالیاتی و هر مقرره‌ای، نهایتاً باید به «رضایت مردم» بازگردد، وگرنه «حکومتی جز دزدی و جباریت نیست». لاک قرن‌ها پیش، معمای دیروز و امروز ما را حل کرد: «آزادی، ایمن بودن از تسلط دیگران است، نه هرج و مرج؛ و قانون، تنها ضامن این امنیت است». این کتاب را بخوانید تا بفهمید برای چه چیزی می‌جنگید و از چه چیزی باید محافظت کنید.

 

کانال در بله:

https://ble.ir/katabngasht

کانال در ایتا: 

https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht